تبليغاتX
مقالات ادبی فرهاد عرفانی - مزدک - لاهوتی و دشمنانش
مجموعه ای از نقد و نظریهء ادبی

 

تحلیلی بر تراوشات یک مغز بیمار!

 

 

 

تحليلی بر پرت و پلا های سپانلو، در مورد شاعر بزرگ ميهنمان:

 

 

 ابوالقاسم لاهوتي

 

 

 

فرهاد عرفانی مزدک

 

 

 در شرائط رکود و رخوت جنبش اصیل اجتماعی، و استیلای تحجر و سرمایهء افسار گسیخته، بی قانونی، عوامفریبی و ریاکاری، تنها آن نیروها و افرادی اجازهء خودنمائی و شرائط رشد می یابند که طبیعتا با بافت حاکم بر اجتماع سازگاری داشته، و یا شهامت و جسارت حضور صادقانه و آزادیخواهانه را نداشته و منفعل باشند!

...

آنچه مورد نظر این دیدگاه است، اشاره به موردی کوچک از موارد بسیار ِ تحریف حقایق، قلب واقعیات و واژگونه نشان دادن زندگی اندیشمندان، شاعران و نویسندگانی ست، که اکنون در میان ما نبوده و توانائی دفاع از خویش را ندارند. کسانی که سوخته اند و روشنی بخشیده اند و آثارشان، همچنان، شور زندگی و عشق به انسان را، در ما و نسل های آینده، زنده نگاهمیدارد. هم آنانکه در گذر از رنجها، جز به تقدس آرمانهای انسانی نیاندیشیده اند، و اگر امروز چیزی برای مباهات هست،  چیزی جز درخشش حضور عاشقانه ایشان، در عرصهء فرهنگمان، نیست.

   

  نگردد تا جهان آزاد از ظلم و، بشر یکسان          از این مقصود عالی، دست هرگز، بر نمی دارم

 

ابوالقاسم لاهوتی، نمونه ای از اینگونه اندیشمندان و هنرمندان است که، اندیشه و هنر خویش را در خدمت به همنوع، و اعتلای فرهنگ خویش، و به تبع آن، فرهنگ بشری، نهاد. او که در خانواده ای فقیر و انساندوست رشد یافته بود، از همان عنفوان جوانی، گام به راهی گذاشت که، جز رنج و سختی و آوارگی، چیزی برایش نداشت. اما اینهمه را به جان خرید و تا پایان عمر، دست از پیمان با مردم و اندیشه های عدالت طلبانه و آزادیخواهانه برنداشت:

    

 تلخ بد، تلخ، زندگانی من           دورهء کودکی، جوانی من

  پدری پیر و مادری بیمار          خواهرانی صغیر و من بیکار

                                     ...

  کفش در پا، به سر کلاه نبود          همسفر، غیر اشک و آه نبود

                                     ...

  مادرم در فراق زنده نماند          پدرم از گرسنگی جان داد

                                     ...

  باز گفتم اگر برادر نیست            پدر و خواهران و مادر نیست

  خلق محبوب و نامدارم هست          خدمتش را نمی دهم از دست

                                   

***

 

او همپای بزرگانی همچون عارف قزوینی، میرزاده عشقی، فرخی یزدی، سید اشرف الدین گیلانی ( نسیم شمال )،... و بسیاری دیگر از بشردوستان ژنده پوش انقلاب مشروطه، به روشنگری، ترویج  ایده های انسانی، افشای دشمنان عدالت و آزادی و غنی ساختن شعر و ادب ایران پرداخت و تحت هیچ شرائطی، قلم و حرمت آن را، فدای مصلحت روزگار نساخت. کاری که اکنون شارحین زندگی اش ، از جمله آقای محمد علی سپانلو، به راحتی بدان تن می دهند!

 

در سال هزار و سیصد و هفتاد وشش، سپانلو، اقدام به انتشار دیوان ابوالقاسم لاهوتی تحت عنوان (( شهر شعر لاهوتی )) نموده است. البته این کار اگر همراه با امانتداری بود، جای قدردانی داشت، اما متاسفانه نشانی از هیچگونه صداقت و سلامت! در این کار، دیده نمی شود.

    

 (( دفتر دل بدهیدش پس ِ مرگ           یار من!! وارث آثار من است ))

 

سپانلو، دو خطای بزرگ مرتکب شده است، اول اینکه به شیوهء سانسورچیان ساواک و فرزندان خلفش (( ماموران اداره ارشاد اسلامی ))، از دیوان لاهوتی (( شیر بی یال و دم و اشکم )) ساخته است و بنابر صلاحدید، اشعار را حذف و تکه تکه کرده، و دوم آنکه، با نگارش مقدمه ای غیر مسئولانه بر این دیوان، به تحریف تاریخ، توهین به شخصیت شاعر، و قلب عقاید این هنرمند انقلابی میهنمان، پرداخته است.

 

 او در رابطه با شرح حال لاهوتی می گوید: (( ... برای تحقیق در سرگذشتش، پیش از آنکه به متون شرح حال نویسان رجوع کنیم ( البته وی در صفحهء 7 کتاب بر خلاف این نظر عمل کرده است)، از راه جستجو در شعرها، می توانیم تصویری واقعی تر بدست آوریم... )) و سپس چنین می گوید: (( از هجده سالگی به جرگه آزادیخواهان پیوست... از مطالعهء یک دوره کهنهء روزنامه قانون... دستخوش تحول عمیقی در شناخت جامعه و حکومت شده است ... (و) تحت تاثیر افکار سوسیالیستی ...در قدیمی ترین!! شعر های او نیز، مدعای دفاع از طبقهء رنجبر و ستایش فعله ( کارگر) به چشم می خورد...)). اما بلافاصله پس از این مختصر، به نقل مشکوکی از  ابوالحسن بزرگ امید ( که او نیز ظاهرا از رئیس پستخانه ای نقل می کرده ) می پردازد که؛ گویا لاهوتی در جریان خدمتش در ژاندارمری، با گرفتن پولی به مبلغ سیصد یا پانصد تومان، دو خان و فئودال را در منطقهء قم بقتل رسانیده است!... 

 از این نقل بی شرمانه و قطعا دروغ که بگذریم، شاعر! شارح، و هنرپیشهء سینمای جمهوری اسلامی، آقای سپانلو، برای یک لحظه هم فکر نمی کند که اگر لاهوتی بدنبال پول بود که با زنده نگاهداشتن آن دو خان، پول بمراتب بیشتری از (( ایشان )) می توانست بدست آورد!

وی حتی برای لحظه ای نمی اندیشد که چگونه ممکن است انسانی که بخاطر پول دست بقتل می زند، تمامی عمر خویش را در راه خدمت به مردم و آرمانهای انسانی و فرهنگ و ادب و شعر بگذارد؟

 

 او در واقع با نقل غیر مسئولانه این اراجیف، نه تنها به لاهوتی، که به تمامی مبارزین راه آزادی، از مشروطه تا کنون، توهین می کند و از روی نادانی، آب به آسیاب دشمنان مردم می ریزد. جالب اینجاست که ایشان در جائی این اشارات را دارد که پیش تر اذعان داشته که: (( لاهوتی که از میان گرایش های سوسیالیستی، به تندترین آنها، یعنی مرام!! بلشویکی، تمایل یافته بود، پس از چند ماه کار در ژاندارمری به اتهام تمرد اخراج شده است!!... )). خواننده با خواندن این سطور بخوبی می تواند متوجه شود که ریشهء این برخورد سطحی و مبتذل آقای سپانلو در کجاست! و جالب تر این است که خود ایشان اعتراف دارند که لاهوتی به اتهام تمرد و سرپیچی از مقررات نظام اخراج شده، آنهم بخاطر داشتن افکار سوسیالیستی. پس اگر هم وی  اقدام به ترور دو خان مذکور نموده، انگیزه اش نه چیز حقیری مثل پول، بلکه افکار آزادیخواهانه و عدالت طلبانه اش بوده است. اگر به لحاظ تاریخی نیز شرائط اجتماعی زمان لاهوتی را بخاطر آوریم (( که چیزی جز ظلم و زور بی حد خوانین و فئودالها نبوده است)) به نیکی  این عکس العمل لاهوتی را بعنوان افسری انقلابی، درک خواهیم کرد:

    

(( رعیت را فروشد با زمین ملاک و، می بینم:          که ملت عاجزست از رفع این بیداد و می نالم... ))

 

نقل قولهای بعدی سپانلو نیز این دیدگاه ما را تایید می کند. وی در صفحات بعد ادامه می دهدکه:

 (( لاهوتی، که به وسیلهء والی در ژاندارمری تبریز به کار گماشته شده، همراه با تورج امین، شورشی به راه می اندازد. شورشیان نخست پادگان شرفخانه را اشغال می کنند و سپس عازم تصرف شهر تبریز می شوند، اما روند حوادث، شورش آنها را، بی ثمر و ناکام می کند، نیروی شورشی از هم می پراکند و لاهوتی که مسئول اصلی! عصیان شناخته شده، به خاک شوروی می گریزد... )).

                                                                   

***

 

در بخش دوم مقدمه، ایشان می فرمایند:

(( می توان دو مرحلهء اساسی را در آثار لاهوتی تشخیص داد، مرحله اول یعنی دوران شکوفائی اش! را در حدود سالهای 1918 تا 1925 نشان می دهد، شهرستانی جوان که از رنج دیگران رنجور می شود، شیفتهء میهن خویش است، عشق را می ستاید، سودای عدالت و مساوات دارد... با سلطنت، سرمایه داری، ارتجاع و اخلاقهای خرافی مقابله می کند... مالکان و فئودالها را محکوم می کند و ... ( و در دورهء دوم )!... اما جوی که کم کم شعرها را فرا می گیرد تعظیم و تبلیغ جامعهء شوروی است... سرانجام شاعر یکسر به تبلیغ برنامه های استالین، از جمله سرکوب مخالفان حزبی! و بسط خودکامگی دبیر کل حزب می پردازد!! )).

    

 (( بر کشتهء ما دژخیم صد نسبت بد می داد          تو زنده شنیدستی، بر مرده زند بهتان؟ ))

 

 قبل از اینکه به این اظهارات جناب سپانلو بپردازیم، ذکر نکته ای ضروری بنظر می رسد:

دینامیسم زندگی هنری بر اساس دیالکتیک عوامل مثبت و منفی، کشمکش دائمی بین جذب و دفع، و عصیان و رکود احساسات و اندیشه، در تمامی مراحل زندگی عمل کرده و شکل می گیرد. در چنین دینامیسمی، زندگی از منطق خاص خود، یعنی عکس العمل دائمی در برابر کنش های نامتعارف (( در ذهن هنرمند )) پیروی می کند. بر این اساس، این انتظار که یک هنرمند ( در هر رشته ای ) در تمامی عمر خویش، از یک حرکت ثابت پیروی کرده و در برابر هر کنشی، یک واکنش ثابت نشان دهد، کاملا غیر معقولانه و خلاف حقیقت یک زندگی  همراه با عصیان دائمی ست.

 

 شاعر، که از زمرهء حساس ترین هنرمندان است، ممکن است که در دوره های مختلف زندگی، در برابر حوادث مشابه، عکس العمل های غیر مشابه، نشان دهد و حتی متضاد! و (( این )) هیچ تعارضی با خط سرخی که هر هنرمند، بر اساس شخصیت هنری، در عمر خویش، دنبال می کند - ندارد، چرا که اگر غیر از این بود، نه ابتکار و ابداعی صورت می پذیرفت و نه تکاملی شکل می گرفت. در چنین شرائطی، هنگام قضاوت در مورد یک هنرمند، آنچه اهمیت دارد، تشخیص همان خط سرخ، و کشف شخصیت و منش وی، در کلیت زندگی اوست، نه تفکیک مکانیکی ایام زندگی و آثار وی، که در چنین صورتی، راه به ترکستان خواهیم برد و هرگز نخواهیم توانست به قضاوتی درست، دست زنیم.

 

-         و اما دیدگاه مطلق گرا و ذهنگرا و مذهبی امثال سپانلو، درست در مقابل چنین نگرشی ست. از زوایه دید این گرایش، هیچ شیوهء برخوردی جز یکسو نگری، جزمی گری  و استنتاج مبتنی بر تجرید، وجود ندارد؛ همه چیز، یا سپید است یا سیاه، یا خوب است و یا بد، یا زشت است و یا زیبا، و قضاوت، نه بر مبنای شناخت سیر و روند شکل گیری یک پدیده، بلکه با تفکیک آن از اجزای تشکیل دهنده اش، صورت می پذیرد.

-          در چنین مکتبی، انسان از جهان پیرامون خویش جدا، و راجع به او صحبت می شود. گوئی که ما، نه با یک موجود زنده، بلکه با یک مفهوم ارزشی، روبرو هستیم! اگر این موجود معلق در بی مکان، با معیار های موجود در ذهنمان تطبیق کرد، او را تائید می کنیم، و اگر نه، وی، و یا حداقل بخش هائی از وجود او را، دور می اندازیم!! کاری که آقای سپانلو  انجام داده است، دقیقا، چنین چیزی ست.

-          

-         او، نظر به اینکه خاستگاه و خواستگاه طبقاتی، عقیده و اعتقاد و جهان بینی اش، با بینش و منش لاهوتی، در تضاد است، آسانترین راه را برگزیده است، و آن، چیزی نیست جز، دور انداختن، و کتمان بخش های اساسی زندگی شاعر انقلابی میهنمان، بی آنکه توجه کند که (( این )) زندگی و آثار ِ ابوالقاسم لاهوتی است، و نه او! و اگر با تمایلات ایشان تطبیق نمی کند، مشکل لاهوتی نیست، بلکه مشکل ایشان است، که از درک جهان پیرامون، حقیقت ِ زندگی، و درک مفهوم تاریخ، و روند آن، عاجز است!

 

- تا آنجا که به لاهوتی بر می گردد، وی در تمامی زندگی خویش، با وجود پستی و بلندی بسیار، از ایدئولوژی و جهان بینی واحدی برخوردار است. به طبقه کارگر و زحمتکشان عشق می ورزد، و قلم و قدم خویش را، در این راه، می گذارد. هرگز به طبقهء خود خیانت نکرده، و میهنش را، به عنوان بخشی از جهانی که قرار است از دست نظام پلشت سرمایه داری نجات یابد، دوست دارد. این میهن پرستی اما، برای او، ستایش جغرافیای سیاسی و نژادی! نیست، بلکه خاطراتی ست که، سراپا آمیخته با رنج و محنت و ستیز و نبرد برای رهائی ست. برای او، ازبک و تاجیک و فارس و ترک...، همه، انسان هستند، و همه، اسرای جنگل بزرگ سرمایه داری، و لایق نجات.

  

   (( پاکدل، مردمان روی زمین          از خاک امریکا، تا هند و چین    

     آنها که دوست اند، با وطن خود          تنفر دارند، از دشمن خود

     آنها که می خواهند با دل شاد          بهره بردارند از کار آزاد

     بی فرق زبان و کشور و پوست          با هم، در تامین صلح، شدند دوست

     پیمان بر علیه بیداد کردند               با هم سوگند دوستی یاد کردند ))

 

  اینچنین است که وقتی بخش هائی  از این پیکر انسانی، به رهائی دست می یابد، شاد گشته، و شعف خویش را در قالب ستایش توانائی، و عمل این پیکره، عریان می سازد:

 

    

  تو کنون، مملکت صنعت و عرفان شده ای 

     لانهء بلبل آزاد غزلخوان شده ای

 

     چشم بد دور! تماما تو گلستان شده ای

   من به گلهای گلستان تو دل باخته ام

                                                 ازبکستان، به دلیران تو دل باخته ام ...

                                                                                             

***

    

 (( شد صرف انقلاب، تماما، جوانیم          و امروز، حاضرم که ز نو، امتحان شوم ))

 

بخش سوم از مقدمهء آقای سپانلو بر دیوان لاهوتی را، اظهاراتی مضحک تشکیل می دهد، که قبل از هر چیز، بیانگر بی اطلاعی ایشان از مفاهیم نظری جامعه شناسی، ادبیات و تاریخ است. توجه فرمائید:

 (( ... با توجه به اینکه اکثر شعرهای تبلیغی دوره دوم او ( لاهوتی ) در کارنامهء هنری اش ارزش ویژه ای ندارند!، از نقل آنها - به جز نمونه هائی جهت آشنائی پژوهندگان - در این منتخبات خودداری شده است!! از سوی دیگر، نفس پژوهش نیز مربوط به رژیمی  است که در این چند ساله، تاریخ ( در مورد آن  ) قضاوت صریح و شدیدی کرده است! ... بار دیگر این نکته را راجع به محتوای آن تبلیغات یاد آور شویم که: تاریخ در بارهء ایدئولوژی لاهوتی قضاوت خود را کرده است،

    

( اگر از کیش لاهوتی بپرسی          نجات فعله و دهقان پرستد! )

 

... بنابر این ارزش آثار او نه در مفاهیم حزبی، بلکه در طرز بیان آنهاست!! )).

    

 ( هر لقمه که دادی تو به اشراف، خطا بود          برگرد از این غفلت و جبران خطا کن )

 

- نظر به اینکه پرداختن به مفاهیمی از قبیل شعر تبلیغی، کارنامهء هنری، منتخبات!، پژوهش، تاریخ و قضاوت آن، ایدئولوژی (( لاهوتی ))، مفاهیم حزبی! و طرز بیان ...در حوصلهء این نوشتار نیست و هر کدام بحث مستقل و مفصلی را می طلبد ( که صد البته اندیشمندان بسیاری بدانها پرداخته و نیازی به تکرار آنها نیست ) فقط به مساله تاریخ و قضاوت آن می پردازیم و چنین می اندیشیم که برای سپانلو و امثال وی، شیرین ترین بحث نیز، همین باشد!

    

 (( ظلم هر جا و به هر نام و به هر رنگی هست           دست سرمایه بود سلسله جنبان همه

                                                               ....

     قرنها، مفتخوران، خون فقیران خوردند          خوش به چنگ آمده این دوره، گریبان همه... ))

 

تاریخ ( در مفهوم عملی، و نه نتیجه ای نظری ) فرآیند! تبدیل انسان از موجودی وحشی، به موجودی متفکر  است (( منظور، موجودی ست  که عقل، منطق، و شعور انسانی، بر عمل او، حکومت می کند )).

 به تعبیر دقیق تر؛ فرآیند انباشته شدن دانش، و تکامل معنوی و مادی شرائط بشر، تا زمان حال! اما آنچه این تعریف را کامل می کند، عطف به زندگی ست. این فرآیند، نتیجه زندگی انسان، نه در مفهوم تجریدی، بلکه به عنوان موجود اجتماعی، و کنکاش و تاثیر متقابل او بر محیط، و محیط، بر اوست. درک این حرکت دیالکتیکی، ما را از قضاوت سطحی، نسبت به آنچه رخدادش می خوانیم، دور می سازد. رخدادها، اگر چه جزئی از تاریخند، اما تاریخ نیستند! پس نمی توانند منشاء قضاوت راجع به تاریخ باشند، اما تاریخ، می تواند منشاء قضاوت راجع به رخدادها باشد...

 

اگرچه در تشریح تاریخ، نگاه، همواره به گذشته معطوف می شود، اما کشف دینامیسم، و نیروی محرکه تاریخ، یعنی تلاش انسان برای پشت سر گذاشتن آنچه مانع تکامل معنوی و مادی اوست، جهت، و سمت تحولات را، معین می سازد.

 همانگونه که انقلاب کبیر فرانسه، می توانست در بطن خود، انقلاب اکتبر را نوید دهد، به همانگونه، انقلاب اکتبر نیز، توانست زندگی امروزین بشر را، در شرائط کاملا متفاوت با قبل از آن، بنمایاند و سمت حرکت آتی بشر را، مشخص نماید. بر این اساس است که، مارکسیستها معتقدند: تاریخ بعقب باز نمی گردد! ( چرا که تاریخ، تنها رخداد اکتبر نبوده است، بلکه همچنین، تمامی تحولات مربوط به حقوق کارگران، زحمتکشان، زنان و کودکان، تثبیت قوانین مدنی و رفاهی و اجتماعی و گسترش و ثبات آزادیهای معاصر، که پیامد این رخدادست را نیز، در بر گرفته است).

 

 سرمایه، اگر چه توانسته است نظام سیاسی بر آمده از اکتبر را نابود سازد، اما هرگز قادر نبوده و نخواهد بود که، پیامد این رخداد را نیز، از بین ببرد. چرا که آنچه تاریخش می خوانیم، بررسی روند تکامل جوامع  انسانی ست. روندی که همراه با رخدادهای ضد و نقیض، اوج و فرود، شکست و پیروزی است، ولی چیزی که محصول روند است، کامل تر شدن پدیده ای ( جامعه انسانی ) است، که دچار نقص یا نقص های! گذشته نیست، اگرچه ممکن است دچار حوادث مشابه باشد!

 

 شکست دهها انقلاب و عصیان بزرگ بشری، در دوران برده داری و فئودالی، هرگز، آدمی را به حقانیت این نظامها نرسانید، و هرگز، تاریخ، این حوادث و شکست ها را، به حساب عبث بودن آن تلاش ها نگذاشت، اما این طبیعی بود که، انسانهائی که در آنزمان می زیستند، مایوس شده، و پایان زندگی و مشاهدات خویش را، پایان تاریخ!! فرض کنند. اما همین تاریخ، نشان داد که این رخدادها، لازمهء تکامل مادی، و در نتیجه، انباشت دانش بشری، برای تغییر جامعه بوده اند، در حالیکه خودِ آن رخدادها، چنین چیزی را نشان نمی دادند! ( حداقل در زمان وقوع ).

                                                                     

***

 

سپانلو در قسمتی دیگر از همین اظهارات می گوید: (( نفس پژوهش ( در مورد لاهوتی ) نیز مربوط به رژیمی ست که در این چند  ساله!! تاریخ قضاوت صریح و شدیدی کرده است... )).

   

  ( ای آنکه شرق را به اروپا فروختی         ای بی شرف! بگو، چه خریدی به جای شرق؟ )

 

در اینجا، بهیچوجه، قصد نداریم به جایگاه حوادث دههء اخیر در جوامع سوسیالیستی، و رابطه آن با تاریخ بپردازیم، چرا که اساسا، چنین بحثی در چهارچوب نوشتار ما نمی گنجد، اما همین تاریخ مورد نظر آقای سپانلو ( یعنی روز شمار حوادث !! )، نکات ظریف و صریحی دارد، که یک مغز سالم را به اندیشه وامیدارد، از جمله اینکه، تقریبا سه ماه قبل از فروپاشی اتحاد شوروی، با حضور ناظرین بین المللی، رفراندومی در سراسر خاک اتحاد شوروی برگزار شد، و هفتاد و هشت درصد مردم، به ابقاء اتحاد شوروی، رای مثبت دادند و این آزمون، پس از هفتاد سال حکومت سوسیالیستی ، نشان دهندهء دیدگاهِ آن مردم،  نسبت به آن نظام، بود!

 

 نکتهء دیگر، سخنان رییس سازمان سیا  ( سی،آی،اِ ) درست پس از دستور! فروپاشی شوروی، توسط یلتسین، است. وی صریحا اظهار داشت: (( چیزی که امروز مشاهده می کنیم، ساده بدست نیامده است، بلکه نتیجه چهل سال کار مداوم، و میلیاردها دلار سرمایه گذاری ست...! )).

 

نوشتار خویش را با ابیاتی از ابوالقاسم لاهوتی بپایان می بریم، که خود، پاسخ کافی، به هر گونه مهمل بافی، نسبت به اوست!

 

     (( فلک، به جرم درستی، شکست قلب مرا         مگر شکستن قلب است، مزد مرد درست؟

     نمود، نام و نشانش، ز لوح هستی گم          فلک به هر جا، مرد درستکاری جست

     مرا، امید درستی، ز نادرستان، نیست!       از آنکه سنبل، هرگز، به شوره زار، نرست

     ز نادرستی، تحقیر می کند دشمن         مرا، که غیر درستی، نکرده ام ز نخست

                            درستی است مرا، دین و، از ارادهء خود

                           به سخت گیری دنیای دون، نگردم سست ))

                                                                         

***

(8-12-1377 )

                                                                                

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 2:17  توسط مزدک | 
 
صفحه نخست
رایانامه
گزیده
جهانــــــي ستايند خيام را
كه اسرار مي را به حكمت گشود
نترسيده رنـــــدانه مي‏زد قدم
به دنيا و ديــن اعتقادش نبود
پسنديد هر چــــــيز خوب جهان
جهاني به شعرش گــــل آرا نمود
ولي من از آن مي‏پرستـــم كه او
دلش هر چه فرمود، آن را سرود!

شاعر تاجیک
ميرسعيد ميرشكر

نوشته های پیشین
مرداد 1388
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
پیوندها
مقالات سیاسی - اجتماعی فرهاد عرفانی - مزدک
اشعار فرهاد عرفانی - مزدک
داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک
فرزندان ایران
شبکهء فعالین ضد جنگ
فرهنگ لغت دهخدا و معین
صفحهء قدیمی مقالات مزدک
استاد کزازی
پایگاه ادبیات غیر رسمی ایران
شاهنامه و ایران
بنیاد نیشابور
پایگاه ادبی گذرگاه
نامهای ایرانی و معانی آنها
رادیو گلها
کشورهای پارسی زبان
اصالت
پایگاه آریا بوم
صفحهء کتابدوست
دنیای آینه
زبان و ادبیات فارسی
پایگاه پارسی مان
پایگاه ایران فرهنگ
شورای گسترش زبان و ادبیات فارسی
مجلهء بخارا
کتابخانهء ملی ایران
فرهنگسرا
مجلهء چیستا
آریائی - سیاست و فرهنگ افغانستان
در راه صلح - برای افغانستان
اشعار راحله یار
اشعار عفیف باختری ( سنگ و ستاره )
انجمن قلم افغانستان
سرای دانای توس
تبریز
کهن سرا
حجم سپید
روشنگری
کارگر آگاه
سفیدخوانی
زبان فارسی
پرثوه - پارت
کلبهء کتاب کلیدر - نیشابور
قدمیاری - نقاش و مجسمه ساز
ایران و جهان در چنین روزی
بهرام مشیری
اشعار مسعود سلیمانی - سپهر
 

 RSS

پشتیبانی از
پایگاه فا.بیا

طراح قالب
ریزتراشه کیوان

 
< >