![]() |
![]() |
|
| مجموعه ای از نقد و نظریهء ادبی |
|
انحطاط ادبی ! ( نقدی بر داستان (( آئورا )) نوشتهء کارلوس فوئنتس ) فرهاد عرفانی - مزدک - کاری بس دشوار و طاقتفرسا است، حقیقت پلشت یک اندیشه را، در لایه شیرین واقعیتی دستمالی شده، پیچاندن! و الحق، که آقای کارلوس فوئنتس، از پس این کار، خوب بر آمده است؛ (( آئورا )). .... داستانی نگاشته می شود، و به حجم اوراق سیاه آن، پی نوشته ای، تا توجیه کوزه ای شکسته و آبی ریخته شده باشد... با نویسنده ای تازه کار روبرو نیستیم. اگر گوشی دستمان باشد، او یک سیاستمدار تحصیل کرده، از طبقهء نجبا، و یک سفیر است ( یا بوده است ). اما گفتن این نکته چه ضرورتی دارد؟ پاسخ این پرسش را به پایان نوشتهء خویش حواله می کنیم! *** داستان آئورا با یک فرض آغاز می شود، فرضی که قرار است بر پایهء آن، حوادث محتمل الوقوعی صورت پذیرد. حوادث و ماجراهائی که بوقوع نپیوسته، ولی نویسنده، با قهرمان فرضی خود، به سراغ آنها می رود. زمان آینده، قالبی است که تردید و اشتیاق لازمه را، در خواننده، برای مطالعه داستان، فراهم می آورد: مردی جوان، تاریخدان، مسلط بر زبان فرانسه، اما بیکار، در رستورانی نشسته، که چشمش به یک آگهی در روزنامه می افتد. این آگهی، مردی با شرائط فیلیپه مونترو (قهرمان داستان ) را، به استخدام دعوت می کند. قهرمان، در خیال، خود را به جای فرد استخدام شده قرار می دهد، و به استقبال ماجراهائی می رود، که تا پایان داستان ، خواننده، با آنها درگیر است، بدون اینکه حتی فرصت یابد، یکلحظه، از آقای کارلوس فوئنتس بپرسد؛(( چرا قهرمان او، همانطور که در ابتدای داستان فرض شده ، انعامی روی میز نمی گذارد و به سراغ کار مورد نظر نمی رود، بلکه براساس خواستهء نویسنده، و در حالیکه به چهار هزار پزو حقوق در ماه می اندیشد، در رویاهایش، نه به دنبال کار ( که انگیزه اصلی قهرمان داستان است )، که به سراغ ماجرای عشقی افسانه ای می رود؟)). نمی خواهم درگیر تناقضات بسیار بزرگ ماجرا شوم، که بصورت جدی ساختار داستانی آئورا را زیر سوال برده اند، بلکه هدف، در آغاز، این بود که، نشان دهم درستی این جملات لوکاچ را: (( اگر نویسنده ای برای موضوعش، وقایع ظاهری بسیار بزرگ...، را به جای غنای درونی موجود در تکامل ویژه عوامل ...، بکار گیرد، نمی تواند از مهارت خود استفادهء لازم را ببرد )). (1) و اما بپردازیم به متن داستان؛ (( فیلیپه مونترو ))، که در همان ابتدا، جای خود را به عنوان قهرمان اصلی، به آئورا (( دختر برادر پیرزنی اشرافزاده )) می دهد! توسط راوی ( که هدایت کننده ای همه چیز دان است و از همه وقایع آینده مطلع است )، بطرف منزل پیرزن (( مادام کونسوئلو ))، و در واقع کار فرما می رود، به این امید که، یکی - دو ماه مشغول کار خواهد شد، و از این رهگذر، چهار هزار پزو نیز، بدست خواهد آورد. آقای فوئنتس، خیلی زود، با توصیفات کش دار از در و دیوار و پنجره و نور و پله ها و اتاق ها، سعی می کند فضای بوف کوری لازم، برای مطرح کردن آنچه در ذهن دارد را، فراهم نماید. توصیفاتی که می آیند، نه بدان جهت که نیاز توالی حوادث را پاسخگو باشند، بلکه حضور این صحنه ها، صرفا، برای پر کردن فضای خالی تسلسل طبیعی علت و معلولی در داستان زندگی است. چرا که شخصیت ها دست به عمل می زنند، بدون اینکه در پس زمینهء ذهنی و عینی زندگی خویش، دارای هیچگونه انگیزهء مشخصی باشند. فیلیپه مونترو، با کار خود آشنا می شود؛ قرار است خاطرات و دست نوشته های ژنرال (( شوهر متوفی مادام کونسوئلو )) را نظم و ترتیب دهد و تصحیح کند و آنها را برای چاپ آماده نماید. هر چند تا پایان داستان، انگیزهء اصلی بیوهء ژنرال، از این کار، مشخص نمی شود و خواننده، تا پایان، با این سوال روبروست که: چطور مادام کونسوئلو، پس از گذشت دهها سال از فوت همسر، به این فکر افتاده است؟... حقوقدان جوان، در همان ابتدای کار، متوجه حضور دختر خانم ِ زیبائی، با چشمان سبز، بنام آئورا می شود. این دختر خانم، ضمن زندگی با مادام ، کارهایشان را نیز انجام می دهد. از جمله، خدمات لازمه برای زندگی موقت کارمند جوان، در منزل مادام. هر کس دستی در ادبیات داشته باشد و یا حتی خوانندهء علاقمند آثار کلاسیک باشد، در همان صحنه های ابتدائی کتاب، احساس می کند، با ماجرا و شخصیت هائی روبرو است که، قبلا در جائی، راجع به آنها، چیزهائی خوانده است و البته اشتباه هم نمی کند، چرا که شخصیت هائی چون مادام هاویشام، استلا، و پیپ، در رمان بزرگ چارلز دیکنز ( آرزوهای بزرگ )، اینبار از آستین آقای فوئنتس در آمده اند، تا سوژهء کهنه و رنگ و رو رفته ای را، جلای تازه، ببخشند! بتدریج، ماجرای تنظیم خاطرات ژنرال فراموش می شود، و حقوقدان جوان، ضمن اینکه در فکر سر کیسه کردن پیرزن است (... در این فکری که باید تا آنجا که می شود کار را به درازا بکشی، اگر بتوانی دست کم دوازده هزار پزو پس انداز کنی، می توانی یکسال تمام به کار خود بپردازی ... ) (2)، یک دل نه، صد دل، عاشق پاکباختهء آئورا می شود. عشقی، که در تمام ماجرا، هیچ پایه و اساسی، بجز (( چشمان سبز ))، برای آن تصور نمی شود. آنچه نویسنده در توصیف آن می کوشد، صحنه سازیهائی، برای ماجراهای عاشقانه ( بخوان جنسی !) است، و آنچه خواننده در تمامی داستان نمی تواند دریابد، این است که، چگونه آقای کارلوس فوئنتس، برای آن فلسفهء عمیقی! که در پی نوشت سی - چهل صفحه ای پایان کتاب مدعی آن است، چنین ظرف حقیر و کوچک و کج و معوجی را انتخاب کرده است؟ داستان، در توالی ِ مغازلهء شبانهء فیلیپه و آئورا، و اشارات گذرا و کوتاه فیلیپه، در ارتباط با خاطرات ژنرال، طی می شود، تا اینکه به ناگاه ( بدون پی ریزی هیچ مقدمه ای توسط نویسنده )، فیلیپه، متوجه حضور پیرزن ( مادام کونسوئلو )، بجای آئورا، در رختخواب خود می شود! در این مقطع، دوشخصیت داستانی مستقل (( آئورا و مادام کونسوئلو ))، در هم حلول می کنند، تا آنچه مورد نظر آقای کارلوس فوئنتس است، صورت حقیقت بیابد، یعنی همان فلسفه ای که قرار است خواننده، مثل آقای فوئنتس، به آن ایمان بیاورد؛ (( اعتقاد بدوی انسان به تناسخ و زندگی جاودانی و بیم از مرگ، که هستهء اصلی رمانتی سیسم ورشکستهء دوران انحطاط بورژوازی است )). نویسنده فراموش می کند که: زبان، فضا، شخصیت ها، و هر آنچه را که در ترکیب داستانی خویش بکار گرفته، ابزاری برای ساخت یکدست یک روایت واقعگرایانه بوده است. فضای ذهنی و افسانه آمیز پایان داستان، در تناقض آشکار با کل ماجرا قرار می گیرد. البته نکته ظریفی که باید مورد تامل قرار گیرد، ترفند رندانه نویسنده، در آغاز ماجراست، که بدان اشاره رفت؛ بیان فرضی وقایع! به تعبیر دیگر، او قادر است در برابر هر پرسشی راجع به این تناقض، به فرضی بودن کل ماجرا اشاره کند. اما این دلیل، بسیار سست و بی بنیاد است! بر این اساس که: شیوهء بکار گیری (( زمان ))، تنها و تنها، یکی از عناصر شکل دهندهء ریخت شناسی ماجراست، که اگر در هماهنگی با زبان، شخصیتها، و حوادث، و پس زمینه ء روانکاوانهء فضای وقایع نباشد، به سبک ( شکل و شیوهء بکارگیری عناصر داستانی )، ضربهء اساسی وارد می کند. عدول آقای فوئنتس، به عنوان یک نویسندهء کارکشته! از این بدیهیات، نه به دلیل ناآگاهی، بلکه بخاطر فراموش کردن این اصل مسلم است که: مهارت ادبی، قادر به ایستادگی در برابر حقیقت زندگی نیست! اگر آرزوهای بزرگ، و یا بوف کور، در ذهن دیکنز، و هدایت، شکل می گیرد، ایمان به حقیقت، و درستی ِ زندگی انسانی (( ... و فراموش شده در لابلای چرخ دنده های یک واقعیت پلشت )) است، که منجر به پی ریزی خلاقانهء آنها می شود ، نه پشت کردن به آن! و اما فوئنتس، در این داستان، چه می خواهد بگوید؟ او برای خواننده اش چه ارمغانی آورده است؟ نظر به اینکه داستان، در رساندن پیام به اصطلاح فلسفی نویسنده، عاجز مانده است، ایشان، خود (( با توجه به این ضعف ))، به توجیهی به اندازهء تقریبا حجم کتاب ( نسخه فارسی ) می پردازد. چکیدهء آنچه ایشان می گویند چنین است: (( آنان تا یکدیگر را نابود کنند، به یکدیگر نیاز داشتند ( در تفسیر یک فاجعهء دریائی ص 90 )، ... تو دیگری هستی! چنین بود رویت پنهانی من از دیدار بونوئل، ... زخمی دردناک که احساس نمی شود... شادکامی طلب شده - شر حاضر - که نام عشق بر خود می نهد، اما بیش از هر چیز تمنا بود، ... هیچکس نباید به فردا امید بندد، در آدمی - بیرون از بطالت - همه درد است! ، سرچشمهء واقعی آئورا را کشف کردم ... در تمنا، زیرا تمنا، بندرگاه مبدا و نیز مقصد نهائی این داستان است ... )). با این جملات مشعشع و طلائی! آقای کارلوس فوئنتس، خوانندهء خود را به کدام سو هدایت می کند؟ اگر نگاه خود را متوجه وقایع ادبی - تاریخی و فلسفی دوران نگارش داستان کنیم ، پاسخ را در خواهیم یافت؛ آئورا در زمانی نگاشته می شود که، اگزیستانسیالیسم سارتر و برآمد ادبی آن، در آثار خود او و امثال آلبر کامو، دوران عروج و سقوط خود را پشت سر گذارده اند. فوئنتس، در فاصله ای بسیار عقب تر از قافله ، به نشخوار پس ماندهء انحطاط اندیشه و ادب، در غرب، نشسته است. اندیشه و تفکری که معتقد بود: تعقل و هستی، یکسره بیهوده است و آن را غایتی نیست، انسان در دایرهء بی هدفی سرگردان است و جز به نیستی، راه به هیچ کجا نمی برد، هنر اهداف خود را باید در خود بجوید و ... امثال این تفکرات، که در مجموع، ادبیات را به سوی اندیشه های مالیخولیائی، بیگانه با زندگی، انباشته از یاس و تباهی، و مخصوصا، جستجوی خوشبختی در افسانه های ذهنی هدایت می کند. اگر جملات کارلوس فوئنتس را، با آنچه ذکر شد، در کنارهم نهیم، نتیجه اش، مطمئنا، داستان آئورا خواهد بود. اما نویسنده، برای اینکه خویش را مبرا از هر گونه گناهی معرفی کند، به دستاویزی گنگ و مبهم دست می یازد (( سنت ادبی ! ))، و برای اثبات نظر خویش، به ذکر نمونه هائی در تاریخ ادبیات متوسل می شود، از جمله؛ خانه در نیزار نوشتهء اوئدا آکیناری، قصه های توگی بوگو نوشتهء هیوسوئی شی، زندگی نامهء شائی آئی به قلم تسین تنگ سین هوا ( نویسندهء چینی ) و حتی از پوشکین و دیکنز و هنری جیمز نیز نمی گذرد... و اما چرا؟ تنها برای اینکه به اثبات نظر خویش، که غیر مستقیم در جملات ذیل بیان گردیده، بپردازد: (( آیا کتابی بی پدر، مجلدی یتیم در این دنیا وجود دارد؟ کتابی که زادهء کتابهای دیگر نیست؟ ... آیا خلاقیتی بدون سنت هست؟ و.. )). او از ما می خواهد جواب آری به ذهنیت او دهیم، تا همزمان، به افسانهء تکرار زندگی و خوشبختی در ورای واقعیت موجود نیز، پاسخ مثبت داده باشیم. ما نیز به پاسخ ِ پرسش او( وجود خوشبختی در ورای واقعیت موجود ) جواب آری می دهیم، اما نه به معنا و مفهومی که مورد نظر آقای فوئنتس است( عالم هپروت ! )، بلکه بدانگونه که منطق زندگی، و حقیقت ادبیات، پاسخ داده است!: هر خلاقیتی، لزوما، بدعتی در بیان اندیشه است، همان بدعتی که، در طی زمان، بدل به سنتی ادبی، یا میراثی فرهنگی، در شکل، می شود، اما در نفس ِ نوع ِ تفکر، تکرار ناپذیر است، که اگر چنین شد، دیگر خلاقیت نیست، که تنها، پایبندی به شکل است. به معنی دیگر، شما مجاز هستید، با زبان خود، از عشق سخن بگوئید، اما مجاز نیستید، رومئو و ژولیت و لیلی و مجنون را تکرار کنید!. این دومی را تقلید می نامند، و تقلید ، نه سنت ادبی، که انحطاط ادبی است! چرا انحطاط؟ به این دلیل ساده که: ضایع کنندهء نقش اصلی ادبیات (( یعنی عنصری تعیین کننده، نقش دهنده، معنا پذیر و معنا دهنده )) (3) است، و حضور انسان ِ حاضر را ندیده می گیرد! به آغاز سخن باز می گردیم، احتمالا، خواننده، پاسخ سوال مطروحه در مقدمه را، باز یافته است؛ آری!، آقای کارلوس فوئنتس، به عنوان سیاستمداری نویسنده، درست در مقابل ادبیات مردم، و اهداف عالی هنر ایستاده است!، اهدافی که متبلور در بالندگی، زیبائی، رهائی از خرافات، و جستجوی حقیقت زندگی و خوشبختی، در همین جهان خاکی است، و از تحمل ِابتذال حاضر ، بمثابهء تکرار ِ گریز ناپذیر ِ واقعیت ، بیزار است! *** (( اردیبهشت 1375 )) 1- نگرشی بر واقع گرائی بالزاک، استاندال، زولا (( گئورکی لوکاچ )). 2- داستان آئورا صفحه 40 - کارلوس فوئنتس. 3 - رد تئوری انفعال - نقدی بر نظریه ماریو وارگاس یوسا (( فرهاد عرفانی )) * روزنامه توس. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 3:9 توسط مزدک |
|
|
صفحه نخست رایانامه |
| گزیده |
جهانــــــي ستايند خيام را
كه اسرار مي را به حكمت گشود نترسيده رنـــــدانه ميزد قدم به دنيا و ديــن اعتقادش نبود پسنديد هر چــــــيز خوب جهان جهاني به شعرش گــــل آرا نمود ولي من از آن ميپرستـــم كه او دلش هر چه فرمود، آن را سرود! شاعر تاجیک ميرسعيد ميرشكر |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
|
RSS
|