![]() |
![]() |
|
| مجموعه ای از نقد و نظریهء ادبی |
|
بحثی در ماهیت شعر و ظرفیتهای بیانی آن فرهاد عرفانی - مزدک -هنر (( خود )) زیستن است و زیستن (( خود )) هنر است! چرا که هستی ( 1 ): تموج اثراتی ست بر واقعیت. هر اثر اگر برانگیزاند، هنر است و اگر هدایت کند، حقیقت است. پس حقیقت هنر، شیدائی ِ همآیشی انسانی - طبیعی ست، تا کمال ظاهر شود. شعر، تبلور لحظاتی زین شیدائی و اوجی از این همآیش است. عشقی ست که رسوخ می کند، می شناسد، تجزیه و تحلیل می کند و استنتاجی نمادین بدست می دهد. نماد، در اینجا، خواسته است. خواسته ای فراتر از حدود شناخت عامیانه، اما با همین شناخت، رابطه ای عمیق و ناگسستنی دارد. نماد ها، نماینده و نمایانگر آرزوهایند. آنها را نباید با واقعیت موجود اشتباه گرفت، هر چند عناصر آن، تافته و بافتهء همین واقعیت، اما (( نپرداختهء )) آن است. آرزوها (( خود )) ذوق انسان و اشتیاق او، در رسیدن به کمال است، کمالی که جز زیبائی را جستجو نمی کند. لیک این زیبائی ؛ همانا مطلوب بودن است، مطلوبی حقیقی، حقیقتی فراگیر، آنگونه که همه را فراگیرد. چرا که درستی، عین حقیقت است و کیست که در بطن وجود خود از حقیقت لذت نبرد و درستی را زیبا نداند؟ بر این پایه می توان گفت که؛ شعر درعین حال که در زمان واقع میشود، متعلق به زمان نیست. می تواند واقعیت باشد، اما حقیقت نباشد، هر چند که در بطن خود حامل حقیقتی است. لطافت آن در لحظه احساس می شود، لیک زیبائی آن، تنها، قابل تصور است. و تصویر نیست! که (( تنها )) دورنماست. با شعر زیستن؛ زندگی در واقعیت، گرایش به حقیقت، عشق به احساس و آمیزش با تعقل است. با شعر بودن، به معنی انسان زیستن، به گونهء آرمانی ِ آن است. اینچنین است که لطیف ترین احساسات بشری، قابل انتقال از طریق این وسیله اند. آزادترین عرصه برای ارائهء هر نوع برداشت از جهان و پدیده های آن، اجتماع و انسان و مسائل او نیز، همین بستر است. شعر پدیده ای زبانی ست، و زبان؛ پدیده ای اجتماعی. شعر زائیده تخیل آرزومند اجتماع انسانی ست و اجتماع انسانی؛ نتیجهء نیاز به تداوم حیات انسانی! پس شعر نگاه به زندگی ست، اما نه تنها آنگونه که هست، بلکه آنگونه نیز که باید باشد. شعر، نتیجهء نیاز است. نیاز به بیانی که بتواند بیانگر نمود عاطفی -آرمانی ِ انسان باشد و این بیان، جز زبان تخیل (( که قادر است به هر خواسته ای پوششی حقیقی بدهد )) نیست. شعر، سرزمین تصور را تسخیر می کند، تا به تصاویر ( حقیقی و مجازی )، بُعدی حسی ببخشد. در این مرحله، شعر؛ تخیلی ست محسوس، که زبان تحقق بخشیدن به ناممکن هاست. بدین پایه، شعر؛ زندگی ست، بعلاوه شاعر! شاعری که حس و تخیل و اندیشهء او، بهانه ای ست برای بیان اجتماع و محیط انسانی - طبیعی و نیازها و تطورات آن. شعر بدون شاعر قابل تصور نیست و شاعر بدون مفهوم انسان و تمامی شناختی که نسبت به این موجود وجود دارد. به آغاز سخن بر می گردیم؛ ... اگر هر فرآیند تحول و تبدیل در خلق یک اثر، سیری کیفی را به سوی زیبائی شناسی انسانی طی کند، هنر؛ عینیتی فرانظر و دگرگون شده از واقعیت خام است، که محصول بی واسطه احساس و اندیشه هنرمند می باشد. اندیشه، خود، برآوردی مادی از دگرگونی حس انسانی، توسط دستگاه دماغی ست. بر این اساس، فرآیند مذکور؛ دخالتی ست بر پایهء گزینش، پرورش و آفرینش، که بر سه محور استوار است: 1- جهان خارج 2- حس انسانی 3- پالایش و پیرایش نظری و دماغی زیبائی در هنر، برقراری آنگونه روابط منطقی و ذوقی ست، که بتواند بین سه عامل فوق تطابق ایجاد کرده و بر منطق حسی مخاطب نیز، منطبق گردد. شعر، تبلور نمادین ِ چنین تطابقی ست. ساختاری نوشتاری ست، که موسیقی واژه ها - تخیل هنرمند و اندیشهء مادیت یافتهء ِ انسانی ، سه کارپایهء ِ پرداخت ِ آن را تشکیل می دهد. ظرفیت بیانی شعر، همان ظرفیت بیانی شعور نیست! رشته های هنری در کل دارای چنین خصیصه ای هستند. هر کدام، دایرهء ادراک، نفوذ و بسط محدودی دارند و (( این ))، ریشه در محدودیتها و قیود صوری، و در ساختارهای پذیرفته شده آنها دارد. شکل، به عنوان ره آوردی ثانوی، تنها در هنر است که به هنگام ارائه، نمودی از ماهیت است. بر این اساس، فرآورده، (( خود )) هنر است و زیرساختهای آن کمتر مورد توجه قرار می گیرد. اگر این نکته را مدنظر داشته باشیم، در می یابیم که (( بیان )) در ظرفیتهای شعوری؛ نامحدود، و تصاویر هنری و از جمله شعر، در ارائهء این ظرفیتها محدود است. اینچنین است که یک شعر، تنها ارائهء بخشی از ادراک، تصورات و استنتاج برخاسته از قیاس احساس و تفکر می باشد. زبان، به عنوان زیرساخت، ابزار و تعمیم دهندهء اندیشه ، (( خود )) دارای محدودیت هایی از لحاظ آوائی و معنائی - تحول پذیری و تکامل و تطبیق است. این ابزار به عنوان پدیده ای سیال، نمی تواند دارای کارکرد و ظرفیت ثابتی باشد. پس شعر، بمثابه نمودی زبانی - شعوری، شکل پذیری و کیفیت پذیری ِ سیالی ست که همراه با زبان و تحولات آن، دارای ظرفیتهای متفاوت بیانی می شود. بخشی از مسئولیت کارکرد این نظام، بر عهدهء شاعر است، که او (( خود )) نیز، مشمول این دگرگونی ها و تحولات است. ضمن اینکه میزان قدرت ادراکه، تمرین و ممارست و کارکرد حسی او نیز، شروط مهمی در بالابردن ظرفیتهای بیانی شعر است. یک شعر، در بهترین صورت، همیشه بخش کوچکی از مادهء خام خود، یعنی شعور است. غیر از عوامل اصلی که ذکر شد؛ دستور زبان و شکل برخورد با آن - زیبائی شناسی آوائی واژه ها - شکل ترکیبها - قوانین معانی و بیان - موسیقی - مسائل مربوط به انتزاع و امتزاج در تصاویر و... در نهایت؛ زندگی شاعر و عوامل محیطی، هر کدام می توانند بمثابه عوامل بازدارنده و یا پیش برنده عمل کنند. در بهترین حالت نیز، شاعر برای درهم شکستن محدودیتهای بیانی خویش، چاره ای جز در زمان بودن ندارد. او باید از تمامی امکانات زبانی و فکری زمانهء خویش در جهت گسترش شعاع عملکرد ظرفیتهای بیانی استفاده کند. با علم به اینکه حتی در اینصورت، به دلیل محدودیت هایی که شمرده شد، تنها، صدای او، پژواک بخشی از آن چیزی ست که شعور هنرمندانه می نامیمش! تنها باید این نکته را همواره در نظر داشت که بیان؛ نمودی سیال است و ظرفیت های آن، در زمانه محدود و در زمان، نامحدود است. ( 20/11/1372 ) زیرنویس: 1- در اینجا مراد از هستی، حیات در کلیهء نمودهای بیولوژیک است و نه جهان هستی. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 1:33 توسط مزدک |
|
|
(( هنرمند کیست؟ )) فرهاد عرفانی - مزدک -هنرمند کیست؟ پاسخ بنظر ساده می آید؛ کسی که کار هنرمندانه انجام می دهد. اما این پاسخ غیر منطقی است، چرا که پاسخ یک سوال را، منوط به پاسخ سوالی دیگر می کند؛ کار هنرمندانه چگونه کاری است؟ و بلافاصله این پرسش در ذهن نقش می بندد که؛ هنر چیست؟ فرض می کنیم پاسخ این باشد که؛ هنر وسیله ای ست برای برانگیزاندن حس و اندیشه و انتقال خلاقانه و غیر مستقیم این هر دو، بگونه ای که حمل بر معرفتی زیبائی شناسانه شود. اگر این فرض را پایه و اساس استدلال خویش قرار دهیم، تمیز و انتزاع سه عنصر ممکن خواهد بود؛ احساس - اندیشه و زیبائی. بر این پایه، به تعریف جدیدی دست می یابیم؛ هنر، توانائی جمع کردن، بسط دادن و انتقال احساس، اندیشه و زیبائی ست، بصورتی که منطق حسی مخاطب، نوعی پدیدهء متفاوت از همه پدیده های پیرامون را تشخیص داده و برانگیخته شود. این برانگیختگی، در هر سه عنصر و با هم مطرح است و نه بشکل مجزا و در تک تک آنها. با این مقدمه ، به طرح مجدد سوال آغازین برمی گردیم ، تا به اصل پرسش پاسخ دهیم و نه نتایج آن. هنرمند کیست؟ - هنرمند کسی است که، وحدت نگاه خود را، بر کثرت نگاه ما، منطبق می کند. اجزای پراکندهء حس و اندیشه و نسبیت زیبائی شناسانه را به زندگی، در پدیده ای چند بُعدی و بگونه ای متحد و متشکل، به ما می نمایاند. دقیقا براین اساس، با اینکه هنرمند با همین زندگی و از همین زندگی می جوشد، آنچه به ما ارائه می دهد، متفاوت از آنچیزی ست که خود دیده و یا رسیده و دریافته ایم. طبیعت، زندگی، اجتماع و ابعاد بیرونی و درونی، این هر سه، بستر کار هنرمند است. جهان پیچیده و هزار توی آن، معرفتی را می طلبد، که هم در سطح و هم درعمق، آن را بنگرد و این نگاه، همان کار هنرمند است. هنرمند آدمی ست مثل آدمهای دیگر، اما سعی می کند بیشتر بداند، بیشتر بفهمد، عمیق تر حس کند و ابعاد ندیدهء جهان پیرامون را دیده و کاوش کند و آنگاه، یافته های خویش را سوار بر کشتی حس برانگیز و خیال پروری که رو به سوی هدف و منظوری دارد ، به دریای وجود ما بیندازد. هنرمند، همان وجدان نارام و ناآرام و بیدار، عقل جستجو گر و حس شریف است، ستاره ای است که در شب تاریک استیصال بشر می درخشد . همان نقطه کانونی ای ست که ما را متوجه آنچه بدان توجهی نداریم، می کند. در یک کلام ؛ او جراح زندگی است و هم خالق آن. ..... ... و اما برای اینکه تعریفمان - از هنرمند جامع تر باشد، لازم است که تعریف علمی و دقیقی نیز از عنصر سوم، یعنی (( زیبائی ))، داشته باشیم. هگل می گوید؛(( ... تنها روح است که امری راستین و ذاتا همه شمول است. بنابر این، هر چیز زیبا، تنها زمانی حقیقتا زیباست، که با یک چنین والائی شریک بوده و پرداخته روح باشد! )). اما این نظر، از زیربار تعریف در رفتن است! درست مثل اینکه بپرسیم: اتومبیل چگونه حرکت می کند؟ و شما پاسخ دهید: نیروئی! آن را به حرکت وا می دارد، بدون اینکه توضیح دهید که چگونه؟ و به وسیلهء چه؟ و چرا؟! و حتی ابعاد این نیرو، برای خود ِ شما هم، نامشخص باشد. دوست همه چیز دانمان! هرگز نتوانست توضیح دهد که، چرا روح یک معدنچی فقیر جنوب فرانسه ( در زمان وی ) قادر به درک زیبائی نهفته در یک اپرا، و درک شده توسط یک اشرافزادهء آلمانی نیست؟... ارتباط برقرار کردن بین زیبائی - روح و ایده مطلق! اشتباه فاحشی بود، که تنها می توانست از رسوبات ذهنگرائی در یک اندیشه دیالکتیکی برخیزد. به تعبیری، در کنار بخاری دیواری سرمایه داری تازه بدوران رسیده لم دادن و برای هر چیزی تعریف جامعی ارائه دادن! قرنها پیش از هگل، افلاطون گفته بود؛(( ... زیبا آن چیزی است که مفید باشد و هر چه زیان آور است ، زشت است! )). اگر بگذریم که این گفته ها، مسائلی کلی و بدیهی ست، که هیچ چیز را حل نخواهد کرد، بر اساس این تعریف، توحش گلادیاتورها و کشتار برده ها در آنزمان، هم زیبا و هم مفید بنظر می رسیده است! افلاطون به این نکته توجه نداشته است که: مفید برای که؟ و زیان آور در جهت ِ چه؟ او تناسب ِ در اجزا را نیز مدنظر داشته و بی اعتناء به اینکه تناسب، امری نسبی - ذهنی و ذوقی است و نزد آدمیان با ارزشیابی و ارزش گذاری متفاوت. اگر بخواهیم بر این روال پیش رویم، سخن به درازا می کشد و از بحث اصلی دور می شویم، بنابراین به دو نمونه دیگر بسنده می کنیم. چرنیشفسکی می گوید: (( ... هنر، منعکس کنندهء زندگی ست. مفهوم زندگی، زندگی زیبا و زندگی آنطور که باید باشد، برای افرادی که متعلق به طبقات مختلف اجتماع اند، یکسان نیست )) و از دیگر سو، پلخانف بیان می دارد که: (( ... نحوهء تلقی از زندگی و بنابراین ، تصور و مفهوم زیبائی، با جریان رشد اقتصادی جامعه، تغییر می کند )). با این سابقه ذهنی، بسراغ طرح مجدد سوال خویش می رویم، زیبائی چیست؟ سابق براین، در مقالهء (( بحثی در ماهیت شعر ... )) آورده بودم؛... زیبائی در هنر، برقراری آنگونه روابط منطقی و ذوقی است، که بتواند بر اساس گزینش، پرورش و آفرینش، بین سه عنصر محوری، یعنی جهان خارج - حس انسانی و پالایش و پیرایش نظری و دِماغی، تطابق ایجاد کرده و بر منطق حسی مخاطب نیز منطبق گردد. اکنون این تعریف را بسط داده و به زبان ساده تر بیان می کنم؛ زیبائی، زیوری نیست که به گردن هنر آویزان شود، بلکه نتیجه کارکرد انطباقی ارزشهای موجود در اثر هنری، بر ارزشهای مادی در ذهن مخاطب است. بنابراین، کاملا نسبی وفاقد جامعیت است. زیبائی قبل از اینکه یک واقعیت باشد، یک مفهوم ارزشی است، که کمیت و کیفیت آن ، ارتباط مستقیم با سیستم اقتصادی - اجتماعی و بافت فکری و فلسفی و فرهنگی و حتی سنتی جامعه دارد. با این مختصر درمورد زیبائی، اکنون می توان گفت؛ هنرمند، جراحی ست با خاستگاه و خواستگاه مشخص اقتصادی - اجتماعی ، که سعی در متبلور کردن کیفیتی حسی - هوشمندانه - متفکرانه و زیبائی شناسانه و جهت دار، در پدیده ای بدیع دارد. پدیده ای که آن را هنر می نامیم و خالق آن را؛ هنرمند ! (( پایان )) (12/6/1374 ) * تمامی نقل قولها ( نقل به مضمون ) از کتاب های مقدمه ای بر زیبائی شناسی هگل و مجموعه مقالات چرنیشفسکی و پلخانف، ارائه شده است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 9:57 توسط مزدک |
|
|
ستایش مرگ ! (( اوج تراژدی ایرانی)) ... ( نقد و نظری بر قطعهء (( مرگ )) اثر صادق هدایت ) .......... فرهاد عرفانی - مزدک ( 1 ) - (( درماندگی )) یک واژه نیست! که ابعاد هراسناک واقعیتی نفرین شده است. سقوط جهانی است که در نگاه نخست شاید فقط محدود به یک نفر شود، اما در ژرفا - سقوط ِ آدمی ست! شکستن یک حلقه نیست، که گسست یک معرفت است. فروریختن تمامی باورهائی است که انسان را اشرف موجودات می پندارد. (( استیصال ))، چیزی بیش از تمامی حزنی است که هر نوع حقارتی می تواند بر انسان تحمیل نماید. کلام ِ نهائی ست، و تنها یک واژهء دیگر است که همطراز با آن است و شاید ... آری و شاید تنها پادزهر آن: (( مرگ )). ........ گاهی اوقات، گریز از امید، عین امید است. به رخ کشیدن (( تلخی ))، آنگونه که نفرت سراسر وجود را بیالاید! پس مرگ را به ستایش نشستن، تا زندگی به معنای حقیقی خود دست یابد... اینچنین است که هدایت!، صادق هدایت، به پیر خود (( حکیم بزرگ شرق و اول و آخر عالم و آدم!، عمر خیام نیشابوری )) اقتداء می کند. به ستایش مرگ می نشیند، تا اوج عصیان در برابر ضایع شدن را، نقش زند. (( این )) همان (( تراژدی ست ))، با همان شکوه ِ حیرت آورش! همان تلاقی مثبت یک اندوه سنگین، با یک عروج جسورانه، بدان نیت که به چیزی کمتر از حقیقت رضایت ندهد و در این پیکار، مرگ، همان زندگی ست! و زندگی، همان مرگ! ... صادق هدایت نویسنده ای است، از هر نویسندهء دیگر، معروف تر، و به همان نسبت، ناشناخته تر! غربت او، نتیجهء نگاه ماست! نگاهی که هرگز نخواسته است از دریچهء چشم وی به نقد نوشته هایش بنشیند و (( این )) تنها یک علت می تواند داشته باشد؛ هراس! هراس از روبرو شدن با خود، و دنیائی که، تنها او شهامت روبرو شدن با آن را داشت و بس. نوشتهء بسیار کوتاه (( مرگ )) (1) در سال هزار و سیصد و پنج بنگارش در آمده است (( نوشته ای تنها در چهل و شش خط )). در اینزمان هدایت بیست و چهار ساله است و هنوز بیست و پنج سال فرصت دارد تا مهر خود را بر پای تراژدی ایرانی بزند! هفت سال پس از تصویر (( مرگ ))، به تفسیر ترانه های خیام می نشیند، و ده سال پس از آن (( بوف کور )) بر باورهای فروریخته دژ کهنسال ما نشسته، آواز سر می دهد. بی شک این هر دو کتاب، ریشه در همین نوشتهء کوتاه (( مرگ )) دارد. این نوشته در هیچ قالبی نمی گنجد. نه فسانه است و نه داستان، نه شعر و نه شطح، نه مقاله و نه هیچ چیز دیگر! نامه ای است به خویشتن، نه خویشتن خویش! که وجدان خواب آلود یک تاریخ، و آنان که سازندگان آنند!! مضمون این قطعه، همان حکایت کهنه ای است، که جانمایه سرشت و سرنوشت یک ملت است، نه یک ملت، که شاید تک تک افرادی که در این محدودهء تاریخی گرد هم بوده اند: بودن یا نبودن؟ مرگ یا زندگی، کدامیک؟ نویسنده، پا را حتی فراتر از این نهاده است. به دو مفهوم می پردازد. به دو واژهء تکان دهنده و تأمل برانگیز؛ (( هستی و نیستی ))، و انتخاب خود را، نه معیاری برای عمل دیگران، که طرحی برای درنگ در فلسفهء بودن می نمایاند. ابتدا به مرگ می پردازد و اینچنین می سراید: (( چه لغت بیمناک و شورانگیزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می دهد. خنده را از لبها می زداید، شادمانی را از دلها می برد، تیرگی و افسردگی آورده - هزار گونه اندیشه های پریشان، از جلو چشم می گذراند )). (2) از این زاویه هیچ نقطهء قوتی در این مفهوم شکل نمی گیرد. هر چه هست رو به نیستی تاثر انگیز دارد. هر چه هست، توافقی است، که همگان در اولین برخورد با این واژه، از نظر می گذرانند. این مفهوم هست و جایگاه خود را دارد، به همان حد طبیعی و پذیرفته شده در اذهان آدمیان. به باور او (( زندگانی، از مرگ، جدائی ناپذیر است... از بزرگترین ستارهء آسمان، تا کوچکترین ذرهء روی زمین، دیر یا زود می میرند ... رو به سرای نیستی رهسپار شده، در گوشهء فراموشی، مشتی گرد و غبار می گردند... آسمان لبخند می زند، زمین می پروراند، مرگ با داس کهنهء خود، خرمن زندگانی را درو می کند... )). بر این اساس: (( تا زندگی نباشد، مرگ نخواهد بود و همچنین تا مرگ نباشد، زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت )). تا اینجا (( صادق هدایت )) نقشی می زند، که تنها، نقشی را می نمایاند! و آن؛ پیوستگی و همبستگی فلسفی ِ هستی و نیستی، و عدم تعارض ایندو با هم است. حقیقتی که به سادگی تمام می توان آن را باور داشت و در برداشت. مرگ (( خنده را از لبها می زداید، شادمانی را از دلها می برد... )). اما حضور دارد و قرینهء زندگی و روی دوم آن است. و اما این مقدمه چینی برای چیست، او چه می خواهد بگوید؟ شاید می خواهد بگوید که آری، من مرگ را با تمام زشتی آن می شناسم، با آن زندگی می کنم و در هر ذره - این دو بعد حقیقت؛ (( مرگ و زندگی )) را می بینم. - ولی زندگی چه؟ این واژه، چه چیز را با خود حمل می کند؟ آیا زمزمه گر ترانه های سحرگهی در گوش جانمان است؟ یا آوای شوم جغدی نشسته بر کنار لحظه هایمان، کدامیک؟ پاسخ او، مشتی واژهء هراسناک است؛ سنگینی تپش اضطراب، در سکوت بیرحمانهء هستی فراموش شده است. گوئی از این روزنه، هیچ نوری را یارای تابیدن نیست. گوئی چیزی دهشتناک تر از مرگ، در آستین سرنوشت ماست، و آن، همین زندگی کنونی است: (( گدائی، پستی، مغاک تیرهء زندگی، گناه، شکنجه، ستمگر (ی)، درد و غم و رنج، بیدادگری، جنگ و جدالها، کشتارها، درندگی ها، تلخی، هراس، سردی، سختی و دشواری ، تاریکی و زشتی، تن های رنجور، اندامهای خمیده، چهره های پرچین، سیه روزی، تیره بختی، سرگردانی، ماتمزدگی، نا امیدی، گمراهی، دون پروری، فرومایگی، خودپسندی و چشم تنگی و آز، دلهای پژمرده، سوگواری، سرچشمهء خشک شدهء زندگی، کاروان درماندهء زندگان... )). براستی با دیدن این تابلوی هزار رنگ ِ هزار نقش ِ در طیف ِ تیرگی، زندگی چه مفهوم هولناکی می یابد! کیست که چشم بر چنین منظری بدوزد و هزار بار مرگ را به ستایش ننشیند؟ آیا چنین زیستنی عین مرگ نیست؟ آیا مرگ، پاسخ تراژیک چنینی زندگانی ای نیست؟ در چنین ورطه ای، آیا مرگ چونان فرشتهء نجاتی ظاهر نمی شود؟ (( این )) دقیقا همان نقطهء تکوین یک نوع نگرش است، که خوشبختانه باید بگویم با نیهیلیسم هیچ رابطه ای ندارد، چرا که اساسا پیکاری ست با مرگ حقیقی، که در مفهوم زندگی مجازی، جاخوش کرده است! اینجاست که هدایت به ستایش مرگ می نشیند: (( ... ای مرگ! تو سروش فرخندهء شادمانی هستی ( با تفسیر هدایت در ابتدای نوشتار مقایسه شود) ... تو فرستادهء سوگواری نیستی، تو درمان دلهای پژمرده می باشی، تو دریچهء امید به روی نا امیدان باز می کنی، تو از کاروان خسته و درماندهء زندگان مهمان نوازی کرده - آنها را از رنج راه و خستگی می رهانی، تو سزاوار ستایش هستی، تو زندگانی جاویدان داری!!! ... )). این جملات مدح موهوم نیست، که ذم مذموم است، عصیان است. عین طغیان در برابر یک زندگی مصیبت بار و فلاکت بار و دّوّران سرگیجه آور استیصال است. قلم گرفتن بر سرنوشت رذیلانه ای ست، که بنام زندگی برایمان رقم زده اند. تراژدی مردمی است که افسانهء زندگی را باور ندارند، چرا که هیچگاه فرصت نیافته اند هر چند برای زمانی بس کوتاه، طعم شیرین آن را بچشند ... این بخش از گفتار خویش را، با جملاتی از این نویسندهء بزرگ، که خود گویای همه چیز است، بپایان می برم: (( افسوس که من توی رختخواب می میرم... ولی شما! چشم امید آیندگان به شماست، نیاکان ما، با خون دل، برای آزادی خودشان می کوشیدند... )). (3) ::::::::::::::: بخش (2) ... گاهی اوقات، برخی برخوردها آنچنان سطحی است، که انسان بلاتکلیف در میان خنده و گریه می ماند! اینکه فرضا فلان نویسنده، که در اوان جوانی دو برخورد ( به اعتراف خودش در حد سلام و احوالپرسی ) با مرتضی کیوان داشته است، چهل سال بعد به شرح شخصیت و زندگی خصوصی و نقد این بزرگمرد می نشیند و تا آنجا پیش می رود که سخنان همسر وی ( که سالها با او زیسته است ) را نیز نفی کرده و به کتمان همهء آن چیزهائی می پردازد که کیوان بخاطرش جان را فدا کرد! غرض از این اشاره، عنایت به بعضی از نقدهائی است که بخصوص در سالهای اخیر، آنهم از طرف کسانی که هرگز در اعماق نزیسته اند، صورت می پذیرد. در خصوص آنچه پیش رو داریم (( قطعهء ادبی مرگ )) نگاهی خواهیم داشت به اشارات کوتاه (( محمد علی همایون کاتوزیان )) در کتابی تحت عنوان (( صادق هدایت - از افسانه تا واقعیت )) که ظاهرا برای نگاشتن آن، آنطور که در مقدمه می فرمایند، پانزده سال؟!! به کار و تحقیق مشغول بوده اند. این کتاب ( نسخهء فارسی ) در تابستان سال 1372 بچاپ رسیده است. شاید به جرأت بتوان گفت سطحی ترین و مبتذل ترین برخورد با نویسنده ای همچون صادق هدایت، نفی شخصیت برجسته اش، در لابلای ارائهء پلشتی های اثر اوست! ( درست همانگونه که عده ای در نقد سنگ صبور صادق چوبک، آنچنان پیش رفته اند که این اثر بزرگ واقعگرایانه را، به مستراح ادبی تشبیه کرده اند و نویسندهء نابغه اش را طراح این ابتذال! ). پلشتی هائی که نویسنده ارائه داده است، برای اینکه ما را با اعماق زندگی نکبت باری که داریم، آشنا سازد و زوایای پنهان و تاریک چنین زیستنی را روشن نماید. این (( جماعت ))، هرگز نتوانسته اند درک کنند که برانگیختن همین احساس نفرت از آن واقعیت، بیانگر کار خارق العاده نویسنده، در ارائه یک اثر ادبی موفق، با ویژگیهای هنری است. نبوغ امثال هدایت و چوبک، نهفته در همین ظرافت بیان و کالبدشکافی دقیق و هنرمندانهء ابتذالی است که چه دلنشین باشد! و چه نباشد، یک واقعیت است و متعلق به ماست نه آنها !! یک نویسنده با اثر خود زندگی می کند و بواقع تا زندگی نکرده باشد، قادر به ارائه آن نیست، اما وقتی آن را عرضه کرد، آن اثر، قبل از اینکه حکایت نفس نویسنده باشد، روایت محیطی است که نویسنده نیز جزئی از آن است. بر این اساس (( هدایت )) در بوف کور و یا آثار شبیه آن، همانقدر نقش دارد، که تک تک ایرانیان، با همان جامعه و فرهنگ و ذهنیات و ویژگیها! شاید تنها دلیلی که استقبال طولانی مدت از این آثار و تاثیر آن بر نویسندگان پس از او را توجیه می کند نیز همین باشد. ( چه کسی می تواند امروز تابلوی (( فریاد )) ادوارد مانش نقاش را، در واقع، فریاد مردمی نداند که در سردی، تاریکی و انزوا زندگی می کنند؟! ). ..... کاتوزیان می گوید: (( ... این مقاله!! ستایشی باور نکردنی از نفس مرگ! است. و در آن عبارات پر آب و تاب رمانتیک با آراء پیامبر گونهء توصیفی در ( هم ) می آمیزد... )). (4) اگر جملات اخیر را بشکافیم، متوجهء اشتباهات فاحشی خواهیم شد. از این بگذریم که او نوشته را مقاله می خواند و نه مثلا داستان و افسانه و شعر و قطعهء ادبی و دلیلی هم برای اطلاق این عنوان ارائه نمی دهد! اولین نکته ای که جلب توجه می کند، اشارهء ایشان، به ستایش هدایت از نفس مرگ است! مثل ستایش خیار، بخاطر اینکه خیار است!! و نه اینکه میوه ای است که بدلیل خواص و کیفیت آن مورد توجه است و مثلا اگر در ترکیب موادش اسید سیانیدریک نیز دخالت داشت هرگز مورد توجه قرار نمی گرفت. یا فرضا ستایش تولد بخاطر اینکه زائیده شدن زیباست! بدون اینکه هدفی مانند زندگی کردن برای آن مدنظر باشد. آری ! منظور ایشان روشن است، هدایت، دیوانه ای است که مرگ را بخاطر مرگ بودنش دوست دارد و آن را می پرستد، حتی اگر زندگی بدور از ستمگری، حزن و بی عدالتی باشد!! و صد البته چنین نگرشی به این نویسنده (( با توجه به نوع نگاه آقای کاتوزیان )) طبیعی است، چرا که ایشان در جای دیگر کتابشان می فرمایند: ((... نکته آن است که او ( هدایت ) همواره از زمان بلوغش!! احساس نارضایتی می کرد و عوامل بیرونی، بسته به موقعیت، این احساس را تضعیف یا تقویت می نمود )) ! (5) به تعبیری، از دیدگاه ایشان، هدایت، نطفهء مالیخولیا را درون خود و با خود داشته و محیط، تنها نقش تسریع کننده را بازی می کرده است، آنهم از زمان بلوغ!! حال، ایشان بر اساس کدام روانکاوی بالینی به چنین کشفی نائل آمده اند، بماند! این قضاوت در حالی صورت می گیرد که خود این جناب، در جای دیگری از کتاب می گویند: (( ... در نامه هایش از یک فضای خفه، از کمبود تنفس، از اینکه ورطهء وحشتناکی تولید شده که حرف همدیگر را نمی فهمیم، سخن می گوید ... )). (6) جالب توجه است که ایشان در چنین شرائطی، انتظار دارند هدایت غزل زندگی بسراید! (( هر چند او بواقع سروده است، اما متاسفانه هنوز به گوش منقد عزیر ما نرسیده است! )). در جملهء بعد، آقای کاتوزیان، از عبارات پر آب و تاب رمانتیک؟! با آراء پیامبر گونهء توصیفی سخن می گویند. شاید ایشان براستی (( در قلب آکسفورد )) چنین احساسی دارند ! و این البته قابل درک است!! فاصله ای عمیق است بین کسی که در آتش می سوزد و آن که وصفش را می شنود!!؛ (( زخمهائی که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد... )) (7) و یا اینکه آدم (( بوف کور )) را در دست گرفته، کنار بخاری دیواری بورژوازی نشسته و آن را بخواند و بخواهد نقدش هم بکند! ولی این حرفها که بنظر آنجناب پیامبر گونه و آسمانی می آیند، در نگاه هدایت کاملا زمینی هستند و آیه نیز نیستند. هدایت به راستی در پی این بود که (( ... آسمان لبخند بزند و زمین بپروراند )) او بیدادگری، ستمگری و شکنجه را مطرح می کند، چرا که آن را عمیقا حس کرده و تا اعماق جامعهء خود، اثرات آن را درک می کند. او می گوید اگر آسمان قادر نیست لبخند بزند و زمین حاضر نیست بپروراند، بگذار داس مرگ خرمن این زندگانی را درو کند. (( این )) نه از رمانتی سیسم، که از عشق و احساس عمیق وی به انسان و زندگی بر می خیزد و هیچ وجه تشابهی با رمانتی سیسم شکست خوردگان عصر انحطاط اشرافیت و اعتلای سرمایه ندارد. این مکتب، عینا بازتاب شرائط خاص تکامل عوامل اقتصادی - اجتماعی و دگرگونی ساختاری در سیستم زندگی اروپائی (( آنهم در مقطعی خاص )) است و هرگز بعنوان ساختاری ذهنی - فرهنگی و مکتبی ادبی در ایران مطرح نبوده و نیست. اگر منظور آقای کاتوزیان، رمانتی سیسم به عنوان تقلید عوامل ظاهری ( و به عنوان شکل گرائی ) آن است، که بعید بنظر می رسد صادق هدایت با شناخت دقیق و عمیقی که از وجوه مختلف زندگی ( و هنر ) ایرانی داشته است، آن را قالب مناسبی برای بیان افکار خویش شناخته باشد، که قطعا نیز نشناخته است! چرا که او در تمامی آثارش (( حتی بوف کور ! )) نویسنده ای عمیقا واقعگرا است و رنگ و لعابهای انتزاعی و ذهنی را نیز برای عمق بخشیدن به همان دیدگاه واقعگرایانه بکار بسته است. البته قصدمان در اینجا برخورد با هدایت و مکتب او و روش شناسی آثار و احیانا نقد کارهایش نیست، که این کار مهم بعهدهء یک هیأت کارشناس است، نه یک فرد! غرض، اشارهء کوتاهی بود به قصد جلوگیری از مزه پرانی های رایج! از نکات جالب دیگر در نگاه آقای کاتوزیان، بیان این کشف مهم است که: (( هدایت - نویسنده ای با استعداد بود که بیش از هر چیز این استعداد را برای حرف زدن با خودش بکار می برد!! اظهارات معروف راوی بوف کور مبنی بر اینکه برای سایهء خود می نویسد نشان بارزی است از انگیزهء درون مولف! به صحبت با خودش... )). (8) شاید با خواندن این جملات حکیمانه! اولین چیزی که به ذهن می آید، این باشد که: اگر او دیوانه ای است که تمایل شدید درونی برای پرداختن به خود دارد، فرضا یک اسکیزوفرن دچار توهم است!!، چرا این گفتگوهای خصوصی، اعترافات و درد دلهای نهانی را، با هزار زحمت به بمبئی می برد ( چرا بمبئی؟ خود حکایتی ست! ) و در آنجا به تعداد سیصد نسخه ( به روایت کاتوزیان 50 نسخه ) بچاپ می رساند؟ و بعد هم که کسی توجهی به اثرش نمی کند، آنها را به دوستانش هدیه می کند!! براستی کدام آدم عاقلی را می شناسید که از یکسو در پی نیافتن مخاطب به گفتگوی درونی با خود بپردازد، سپس این گفتگوها را بچاپ رسانده، به دوستانش هدیه دهد؟! آیا واقعا کسانی همچون آقای کاتوزیان متوجه هستند چه می گویند؟ خوب می دانیم هر نویسنده ای که قلم بدست می گیرد، مخاطبی را در نظر دارد. این حکم زمانی به اثبات و قطعیت می رسد که، نویسنده، اثر را بدست چاپ می سپارد. وقتی هدایت از سایه اش صحبت می کند، قطعا کیفیت فیزیکی حذف نور را مد نظر ندارد! وجدان، ضمیر، باطن و امثالهم هم نیست، چرا که در اینصورت نه نیازی به نوشتن بود و نه چاپ کردن! پس چیست؟ از نظر نگارنده این (( سایه )) مسلما کس یا کسانی نمی توانند باشند جز همان مخاطبان ناشناسی که او در میانشان بدنبال همدرد می گردد. کسانی که کتابش را چاپ می کند و به آنها می سپارد تا به گوشه ای از دردهائی که هر کسی مثل او، در شرائط زندگی مرگبار، می تواند دچارش شود، آشنایشان سازد. آنها که دشنه در سینه دارند و در خلأ فریاد می کشند... ..... شاید به روشنی بتوان گفت؛ آنچه بسیاری از منقدین محترم را در نقد هدایت به چاله انداخته است، زبان اول شخص ایشان است. در رابطه با چنین روشی، منقد ساده دل ( یا مغرض! ) همهء حرفهای راوی را به حساب نویسنده می گذارد. او قادر نیست بین شخصیت نویسنده، راوی و قهرمان اصلی داستان تمایزی قائل شود. بر این اساس به هنگام نقد، او، راحت ترین شیوه را اتخاذ می کند. نویسنده و قهرمان را یکسان گرفته و بجای نقد داستان، به نقد شخصیت نویسنده می نشیند! نکتهء دیگر، در رابطه با محتوای اثر است؛ اگر بخواهیم محتوای هر اثر را (( به تمامی )) معطوف به شخصیت، اندیشه و هویت نگارنده کنیم، نتیجهء طبیعی آن، (( این )) خواهد شد که گنچارف (( خالق ابلوموف )) را تنبل و تن پرور و بیکاره، سروانتس (( خالق دن کیشوت )) را مخبط و دیوانه و مجنون، داستایفسکی را قاتل بالفطره، بالزاک را منحط، امیل زولا را آنارشیست، حکیم ابوالقاسم فردوسی را شاهپرست و فئودال!!، حافظ را بچه باز!! ، خیام را الکلی و عرق خور! بدانیم و ... الخ! یک اثر ادبی، برآمدی است از تمامی عوامل جامعه شناسی، روانشناسی، سیاست، اقتصاد، فرهنگ، سنتها و آداب و رسوم، اعتقادات و جهانبینی ها و در نهایت، تمامی عواملی که نویسنده را در بر گرفته اند. کار نویسنده انتزاع پدیده های مشخص، و برخورد تجریدی با این پدیده ها، و در نهایت، ارائه کلیتی مطابق با اهداف تعیین شده برای اثر است. این مکانیسم را اگر معکوس کنیم قادریم به نقد یک اثر ادبی بپردازیم، در غیر اینصورت در هزار توی حوادث و پدیده ها و شخصیتهای اثر و در سطحی ترین نوع نگاه (( شخصیت خالق اثر )) گم خواهیم شد و هرگز راه خود را نخواهیم یافت و اثر را نیز نخواهیم شناخت! ::::::::::::::::: ( پانوشت بخش 1 ) 1- صادق هدایت - نوشته های پراکنده، نشر آرش ( استکهلم )، قطعه ادبی (( مرگ )) - صفحهء 292. 2- کلیه نقل قولها از هدایت و از نوشتهء (( مرگ )) می باشد. 3- هدایت - نوشته های پراکنده - داستان سایهء مغول - صفحهء 111. ( پانوشت بخش 2 ) 4- صادق هدایت از افسانه تا واقعیت، محمد علی همایون کاتوزیان - صفحهء 53 5- همانجا - صفحهء 62 6- همانجا - صفحهء 336 7- بوف کور - صادق هدایت 8- صادق هدایت از افسانه تا واقعیت - صفحهء 337 :::::::::::::::: : هدایت چون برخلاف همین گفتهء خود ( ... این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد ) عمل کرد، یعنی آنها را نوشت و چاپ کرد، اکنون با منقدین عزیز دچار مشکل است!! :::::::::::::::: ((1/6/1375 )) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 2:17 توسط مزدک |
|
|
رابطهء ادبیات با سیاست فرهاد عرفانی - مزدک - برخی مقولات، در عین حال که بسیار بدیهی و روشن بنظر می رسند، از پیچیدگیهایی برخوردارند، که این بغرنجی ها، عموما ناشی از خلط مبحثی ست که بسیار کهنه است و آنچنان در جان این مباحث نشسته، که تفکیک و تمیز و تشخیص خلوص هر مقوله را بسیار مشکل می کند. از جمله اینکه، هر گاه صحبت از رابطه ادبیات با سیاست می شود، بلافاصله، در ذهن بسیاری از مخاطبان؛ این ذهنیت شکل می گیرد که منظور از سیاست، علم سیاست، به عنوان مقوله ای تخصصی و فنی است، یا آنچه آنان بشکل روزمره و در ارتباط با حکومتهایشان و احزاب و گروهها و عقایدشان، برخورد دارند! یا از طرف دیگر، وقتی صحبت از ادبیات می شود، منظور، بیان فنی معنویت و اخلاق انسانی، در گذر از مفهوم زندگی و خود زندگی ست. این نوع نگاه، اگرچه در یک بیان تخصصی، کاملا صحیح و قابل درک است، اما در نظام مند کردن ِ مفاهیم ( در قالب سیستم ریختن و طبقه بندی کردن )، علاوه بر اینکه کمکی به درک رابطهء بین ادبیات و سیاست نمی کند، که به دلیل نگاه تجریدی ( و استقرائی که شاید در مرحلهء مقدمهء شناخت می تواند کاربرد داشته باشد )، تنها، ما را از فاصله گرفتن از منظر، و دیدن کل پدیده، باز می دارد. با چنین نگرشی، نه تنها بررسی مقولهء رابطهء ادبیات با سیاست، ممکن نیست، که بررسی، و ساختار بندی ِ هیچ مقولهء دیگری نیز امکانپذیر نیست! بنا بر این، ما پیش از اینکه بخواهیم به بحث اصلی وارد شویم، لازم است روش و شیوهء خویش را، در تبیین اینگونه مسائل نظری، مشخص کرده، شرح دهیم. مبنای حرکت ما، در پدیدار شناسی مقولات معنوی، بر خلاف نگرش ذهنی، مبانی مادی شکل دهی هر پدیده و بررسی آن بر بستر مادی همان پدیده است. پس درهمین ابتدا، حساب خود را از تمامی نحله های فکری که ماهیت هر پدیده را در استقراء آن، و بررسی مجرد آن در فضای لامکان، می جویند، جدا می کنیم. دلیلمان نیز، برای رجعت به مبانی مادی، این است که معنویت را در مرحلهء فعلیت یافتن ، غیر قابل تفکیک از وجود مادی می دانیم. اگر چه عنصر معنوی، به عنوان حاصل یک فعالیت، شیئی یت مستقل یافته، خود حیات مستقل می یابد، اما همین شیئی یت استقلال یافته، بدون درک ملزوماتی که وجود آن را ایجاب کرده، قابل درک نیست! جالب تر اینکه بگویم همین استقلال مفهومی نیز، به محض اینکه در بده - بستان روابط انسانی قرار می گیرد، از حوزهء معنویت صِرف خارج شده، به عنصری مادی، در حوزهء عمل اجتماعی تبدیل می شود. نکته دوم در این شیوهء نگرش، تمیز انسان مجرد، از انسان مشخص ، است! یعنی چه ؟ ؛ انسان مجرد، انسانی ست که بنابر درک هر یک از ما، می تواند در ذهنمان دارای حیات مستقل بوده، شامل تعریفی خاص شود. تعداد این درک کلی از انسان، می تواند به تعداد آدمهائی باشد که بر روی کرهء زمین زندگی می کنند! به زبان ساده تر، هر کدام از ما تعریفی ذهنی، یا برداشتی شخصی از مفهوم انسان داریم، که بسیار می تواند متکثر شده ، هیچ قرابتی با مفاهیم تعریف شده در اذهان دیگر نداشته باشد ( نگاه ادیان به انسان از این مقوله است )، اما انسان مشخص! همان است که در یک نظام مشخص اقتصادی ، اجتماعی ، سیاسی و فرهنگی می زیید، دارای هویت مشخص است، جایگاه اجتماعی و طبقاتی دارد. سن و سالش مشخص است، مسئولیتها و امکاناتش روشن است و در یک تعریف بیولوژیک و فیزیولوژیک، وجود خارجی دارد !! نکته سوم این است که، روش ما متکی بر درک انسان، به عنوان موجودی دوسویه، یعنی متکی بر غرایز از یکسو، و متکی بر تفکر، از سوی دیگر است. منشاء غریزهء او ، حیات ِ حیوانی و جسمانی، و منشاء تفکر او را، حیات اجتماعی، می دانیم. بنابراین، انسان مورد نظر ما، موجودی مادی، مشخص، دارای نیازهای غریزی و متفکر است، که وجه تمایز او از حیوان، حیات اجتماعی ست، که این حیات اجتماعی، البته بدنبال خود، تفکر، تعقل، اخلاق، معنویت و مفهوم انسانیت را، ایجاب و توجیه می کند. ********* با علم به نکات مذکور، اکنون می توان به صراحت گفت؛ جنس مفاهیم سیاست و ادبیات نیز، همانند خود انسان، دو سویه است! یعنی از یکسو به درک حیات اجتماعی وی باز می گردد و از سوی دیگر به حیات طبیعی وی و نظر به عدم تفکیک این دو مقوله در متدولوژی مذکور، هر دو مفهوم ( سیاست و ادبیات )، در پی پاسخ به هر دوسویه این پدیده ( حیات طبیعی و اجتماعی - احساسات و روابط )، یعنی انسان ( به عنوان یک موجود مشخص ) هستند. ******** با این مقدمه، و شناخت تلخیص شدهء شیوهء نگرش ِ متکی بر دیالکتیک، اکنون راحت تر می توان به تبیین رابطهء سیاست و ادبیات پرداخت. از یک منظر کلی، هر نوع نگاه نوشتاری که حامل معرفتی حسی، تصویری، اخلاقی، معنوی و اجتماعی ( جدا از کالبد آن (( نوع ِ ادبی )) ) باشد، یک نگاه ادبی ست و آن نوشتار در زیر مجموعهء مفهوم کلی ادبیات قرار می گیرد. یک محصول ادبی، نتیجهء تأمل، تفکر، تعمق، تعقل، تجزیه و تحلیل و استنتاج، بر اساس یک روش مشخص است، که خود ِ این روش و شیوهء نگرش، برخاسته از یک جهان بینی معلوم و مشخص است. بنابراین، در همین ابتدا باید گفت، محصول ادبی، حاصل فعالیت دماغی انسان و برگرفته از دو جهان حسی ( درونی و بر مبنای غریزی، یا به تعبیری، کارکرد سازمان یافتهء اندامها و بافت عصبی و ساختار هورمونیک، که حیات حیوانی را معنا می دهد ) و اجتماعی ( بیرونی و اجتماعی، که حیات انسانی را شکل می بخشد ) اوست، که بصورت نوشته، عینیت می یابد. این عینیت و شیئی یت، منعکس کنندهء همان جهان بینی ای است که ذکر آن رفت و در هر شکلی، شکل یافته باشد، در ماهیت، حامل ِ یک نگرش خاص به جهان پیرامون و انسان و هستی طبیعی و اجتماعی اوست. فعالیت ادبی، شباهت بسیاری به فعالیت معده، در رابطه با غذائی که به آن وارد می شود، دارد! یک ادیب، همانند معده ای عمل می کند که مواد غذائی ( مواد اولیه ) را جذب، آنها را با آنزیمها و اسید در آمیخته ( عمل قیاس و تطابق حسی )، تجزیه ( تعقل و تفکر و تأمل ) می کند، مواد هضم شده ( محصولات شخصی و محصول ادبی یا واقعیات بازیافت شده ) را به جریان خون ( اجتماع ) وارد می کند. حال اگر این سیستم ( نظام ) با مشکلی روبرو باشد، زوائد ( مدفوع ) را دفع نکرده، یا عمل جذب مجدد، صورت نپذیرد، و چرخه کامل نباشد، حاصل کار، مطلوب بدن ( جامعه ) نخواهد بود!!! با چنین نگرشی می توان دریافت که چرا ادبیات، بصورت محصول ادبی، گونه گون و متفاوت است و از سوی دیگر، می تواند دارای خلوص و یا ناخالصی بوده، در شکل و محتوی، متناقض باشد! یا برعکس، در یک طرح واقع بینانه، حاصل کارکرد منظم برگزیدن مادهء خام، گزینش عناصر مطابق با حقیقت، درآمیختن این عناصر، و در طی یک فرآیند برنامه ریزی شده، محصولی مشخص، از یک کار مشخص دماغی باشد. ************ بر اساس آنچه آمد، این انتظار که محصولات ادبی، در یک ساختار متناقض اجتماعی، و یک ساختار متعارض طبیعی، تبلوری همسان داشته باشند، البته که انتظاری دور از واقع است! آنچه به عنوان فعالیت ادبی برنامه ریزی شده آمد ، البته که ایده آل است و به عنوان یک طرح علمی باید مدنظر هنروران قرار گیرد، اما این ایده آل، همانند بسیاری از آرمانهای دیگر، فاصله ای عمیق با واقعیت موجود دارد. در واقع، یک راهبرد ادبی ست، که عالی ترین تفکر، در یک جهان بینی علمی، قادر به خلق آن است و تا انسان از نظام اجتماعی پر تناقض کنونی رهائی نیابد، بجز درانگشت شمارانی خود آگاه، قابل حصول نیست. ولی آنچه واقعیت دارد، همان است که در بخش آخر گفتار اخیر بدان اشاره رفت. یعنی گونه گونی همراه با تناقض ! در چنین شرائطی، ادبیات بمثابه محصول ادبی، دقیقا آئینه همان تعارضات و تناقضاتی ست که یک سیاست کلی حاکم بر جامعه، ایجاب و توجیه می کند. این بدان معنا نیست که لزوما، محصول ادبی، نقد موجودیت سیاست حاکم است، که همچنین، در راستای آنچه هست، می تواند شکل یافته، تعارضی با واقعیت سیاسی نداشته باشد. قطعا چنین رابطه ای، هم می تواند مستقیم باشد، هم غیر مستقیم. این تاثیر حتی می تواند به لحاظ زمانی، با تاخیر همراه بوده، در پی حوادث، بوجود آید. همانگونه که می دانیم، سیاست بمعنای دیپلماسی، سیاست به معنای روش شناسی فرهنگی، سیاست به معنای شکل نگرش اجتماعی، سیاست به معنای یک راهبرد و مدیریت انسانی و یا ضد انسانی و سیاست حتی به معنای یک نگرش فلسفی به مساله حیات، می تواند نمود یابد و نمادهای خاص خود را خلق کند. با چنین برداشتی، ادبیات، درهمهء عرصه ها، در یک کشمکش دائمی با سیاست موجود، به عنوان یک واقعیت است. حال اینکه یک ادیب، چگونه رابطهء خود را با آن هماهنگ می کند، مساله ای است که به ساخت و بافت تفکر وی، بمثابه جهان بینی، خاستگاه اجتماعی، خواستگاه طبقاتی او، و همچنین درجهء خود آگاهی وی بر می گردد، اما در اینکه او هرگز قادر نیست، در کنار پنجره ای رو به دریا، خود را فارغ از هیاهوی جهان خارج بداند، شکی وجود ندارد!!! در پایان، تنها می توانم بگویم که برای یک ادیب، سیاست همچون معشوقه ای ست که هر چه از او بیشتر گریزان باشد، وی بیشتر به دنبالش خواهد رفت! این جدال، نبض درونی حیات اجتماعی ست و ادبیات را گریزی از آن نیست. پس باید به سراغش رود و رام و آرام اش سازد! یا اینکه تن به انزوا دهد، که در آنصورت، او با دسته گلی به روی سنگ قبر، برایش، آرامش ابدی آرزو خواهد کرد!!! * 16/4/1383 * |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 16:31 توسط مزدک |
|
|
ره آورد نیما در زمینهء انتقال احساس فرهاد عرفانی - مزدک -... اگر قرار باشد شعری سروده شود و آن شعر، احساسات ما را تحت الشعاع تصاویر و کلام و موسیقی خویش قرار ندهد، همان به که هیچگاه سروده نشود! در تنگنای اندیشهء خشک ، این طراوت احساسات است که ما را بر آن می دارد، رو به سوی شعر آوریم - بی پرده و صادقانه و عریان - روح خویش را ، به روی کلامی که هم آوا با اندوه و یا شعف ما جاری شده و برای حتی لحظاتی جدایمان می سازد - از هر چه دست و پای بند است... شعر همراهمان می کند، همآوایمان می سازد، عصیانمان میدهد، آراممان می کند، اندیشه را تکان می دهد... پر می کند، تهی می سازد، پروازمان میدهد. وادارمان می کند به گریستن، به خندیدن، به اندیشیدن... و ضربان قلبمان را با تپش خویش، هم آنگونه که می خواهد به تپش در می آورد... چرا که کلامی عاطفی ست. احساسات را دستمایه قرار داده است تا کاری را که از عهدهء انواع کلام دیگر ساخته نیست ، به انجام رساند. عمق ِ دیدن و به اعماق دید رفتن و به زعم روانشناسی جدید ، دستیابی به موضوع حقیقی هر سخن در ورای معنا و ساختار ظاهری آن ، جز از طریق نگاه حساس عاطفی غیرممکن است. اینچنین است که شعر ، شعور ِ عاطفی ِ اندیشهء ریتمیک می شود. تصویر و ضرب آهنگ و اندیشه را به خدمت می گیرد، تا ما را به ژرفای نگاهی ببرد، که جز از طریق حس، قابل دریافت نیست. بی تردید، خمیر مایهء اصلی تمامی اشعار بزرگ عالم، میزان پشتوانهء حسی و عاطفی ست که سرشارشان می سازد. هیچ اندیشهء قدرتمندی، بدون یک نگاه عمیق حسی، قابل حصول نیست و همچنین هیچ پرداخت شاعرانه ای، بدون انعکاس این نگاه عمیق ! آفتاب سخن تنها در انتشار انوار عاطفی ست که درخشش شاعرانه می یابد و سیارهء سرد منطق و ایده را به تکاپویی وا می دارد که منجر به خلق موجود زنده ای بنام شعر می گردد !... - نیما و شعرش را بزرگ می دانم ، نه تنها بدان جهت که ساختار زبان کهن شعر را در هم ریخت و ما را متوجه زبانی ساخت که؛ پویایی اندیشه و راه بیان آنرا، در اختیارمان می گذارد ... نه تنها بدانجهت که آغازگری شجاع و اندیشمند بود، که هر کس دیگری جز او نیز، برای چنین گامی بزرگ، به چنان شهامتی، نیاز داشت ...، بلکه همچنین بدان جهت که؛ نشان داد که هستی را به گونه ای دیگر نیز می توان نگریست. میتوان حسی داشت که تا اعماق هر چیز نفوذ کرد. یافت و دریافت و آن را با حسی قویتر، در آئینهء قلب دیگران منعکس ساخت. او احساسات را از کلیشهء کلام و واژه های تکراری بیرون کشید. نقاب ظاهری طبیعت و وجود انسانی را کنار زد ... به آب زد، جزئی از آب شد... رود شد - رودخانه شد، از آبشار سرازیر شد، به دریا پیوست...، در لابلای شاخه های درختان و گیاهان در فصول مختلف ظاهر شد...، پرنده شد - به آسمان رفت. در ابرها تنید...، با باران و رگبار فرو ریخت. خویش را به وجدان و اندیشهء انسانها نزدیک ساخت. نفوذ کرد، آنها را به خودشان نمایاند...، سرباز و زندانی و کودک و قایقران شد. قوقولی قوقو کرد...، خبر از روزهای بارانی داد. به کشتزار رفت - سر در کار شب پا کرد...، در جاده ها براه افتاد، در شبان دم کرده نفس کشید، تنگی نفس را در این شبها حس کرد...، خندید و گریست با خنده ها و گریه های ما...، در ورای هر واژه مفهومی را به عاریت گرفت، آنچنان که گویی با کلمات جادو میکند. هنوز که هنوز است، نگاه او دیده می شود - به گامهای پدرش ، سِبلّت آویخته... مسلح... با نقش لبخندی بر لب، هر چند با تنی خسته! او آنچنان تاسف و افسوس را در قالب کلمات می ریزد، که تو گویی، از تو می گوید، و درد، درد تو است، نه او...، در فراق عزیزترینش : (( من ولی چشم بر این ره بسته / هر زمانیش زره می جویم / تا می آیی تو به سویم خسته / با دل غمزده ام می گویم / کاش می آمد / از این پنجره من / بانگ می دادمش از دور بیا / با زنم (( عالیه )) می گفتم زن / پدرم آمده ، در را بگشا ! )) احساس لطیفی را هر کدام از ما، بارها در طول عمر خویش، با پدر تجربه کرده ایم، گشودن در به روی پدر! در باز کرده ایم... به استقبال کسی رفته ایم، که خود را از او، و او را، از خود می دانسته ایم. تکیه گاهمان، نقطهء امیدمان، راهنمای راهمان، هدایتگر کار و اندیشه مان... و نیما با این تحسر: با زنم (( عالیه )) می گفتم زن / پدرم آمده / در را بگشا / به زیباترین شکل ممکن، چنان اندوهی را در جانمان می افکند، که گویی کلام او، آئینهء احساس حسرت همهء ماست، در فراق...، و از دست دادن پدر... او احساس را بکار می گیرد، مثل فشنگ در تفنگ - مثل آب در رودخانه - مثل فریاد در کوه - مثل آتش در نیستان...! تصاویر او تصاویری کنایی ست. ساخته می شوند، برای اینکه احساس را صیقل دهند و مضمون را عمق بخشند. او بی جهت نقش نمی زند. هر نقش، منظرهء او را تکمیل تر و عریانتر می کند و حسی جدید را بر حس قبلی می افزاید. آن چنان که گویی شما را برای دیدن یک فیلم آماده می کند. حرفش را نگاه می دارد و آن زمان که احساس کرد، احساس شما، به مرحلهء انطباق با احساس خود او رسیده است، کلامش را چون ضربتی فرود می آورد، بنگرید: (( با تنش گرم، بیابان دراز / مرده را مانده در گورش تنگ. / به دل سوختهء من ماند / به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب ! / هست شب / آری شب. )) (2) در جای دیگر، زشتی و زیبائی را در کنار هم قرار می دهد. می خواهد ذهن شما را به اندیشه وادارد. غربت را به مدد می گیرد. تنهایی را به طلب...، همهء زندگی مردی را بر دوشش می گذارد. از تصویر تکیه دادن دست بر در کمک می گیرد، آنگاه احساس پریشانی و نگرانی خویش را از خواب شما به شما می نمایاند. با هم بخوانیم: (( می تراود مهتاب / می درخشد شب تاب / مانده پای آبله از راه دراز / بر دّم ِ دهکده مردی تنها / کوله بارش بر دوش / دست ِ او بر در / می گوید با خود : غم این خفتهء چند / خواب در چشم ترم می شکند ! ... (3) از انجا که هدف او، انتقال احساس، همراه با اندیشه ژرف است، از هر وسیله ای سود می جوید. برای او، کلمات، وسیله اند، هدف نیستند! هر واژه را، بسته به اینکه در کجا از آن استفاده کند، شکل شاعرانه میدهد. حتی اگر صراحت کلام، در آشکارترین شکل ممکن باشد. چه باک... در هنر هیچ باید و نبایدی، از خارج تحمیل نمی شود. اگر حکمی وجود دارد، زائیدهء شرایط خاص خلق ِ اثر هنری است. نیما به واژه ها حس می بخشد؛ چگونه؟ آنها را، در جایی که کاری از آنها ساخته است، به کار می گیرد: (( آی آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید، یک نفر در آب دارد می سپارد جان / یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند / روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید ... )) (4) او از دریا و ساحل می گوید، می خواهد آسودگی و آشفتگی رنج زا را، در برابر شما نقش زند. احساسات شما را در جهت بیان اندیشهء خود، به حرکت وادار کند. عده ای در حال نابود شدن هستند. چگونه می تواند عصیان درونش را، از آرامش چندش آور نشان دهد؟ دست بکار می شود؛ شما را شاد و خندان بر ساحل می نشاند. گرفتار شدگان را به دریا، با تمام خصوصیاتش می افکند ( دریای تند و تیره و سنگین )، آنگاه فریاد می زند : آی آدمها...! بازی با احساسات، وسیلهء تاثیر گذاری است، و تاثیر گذاری، جز از طریق اشباع تاثیر پذیری، غیر ممکن است: (( لک ابری که دور می ماند / موجهایی که می کنند صدا / و اندر آنجا کسی نمی داند / که چه اشکال می شوند جدا / لیک مرغ جزیره های کبود / در همین که او به تنهایی - سینه خالی ز فکر بود و نبود / میکند فکرهای دریایی / - نظر انداخته سوی خورشید / نظری سوی رنگهای رقیق / با تکانی به بالهای سفید / بجهیدست روی آب عمیق / بر خلاف تصور همه، او / شاد و خرم به دیدن آب است / اگر کسی هست یا نه ، ناظر قو / قو در آغوش موجها خواب است. )) (5) انگیزه، مهمترین عامل، برای ارائه تصویر است. اما انگیزه، خود، محصول برخورد است و احساس، در برخورد است که خلق می شود. شاعر، متاثر از دو برخورد بیرونی و درونی ست. برون از خود، و با خود و در خود!، قدرت نیما در ارائهء تصاویر بدیع، نهفته در برخورد و دید عمیقی است، که ایجاد انگیزه می کند. در این گاه، وقتی او قلم بدست می گیرد، پس از تجزیه و ترکیب و هضم یافته ها ، آنها را برای برخورد، در معرض دید ما قرار می دهد. با همان قدرتی که برخورد کرده و دریافته است: (( آوازهای آدمیان را شنیده ام / در گردش شبانی سنگین / ز اندوه های من سنگینتر / و آوازهای آدمیان را یکسر / من دارم ازبر / یکشب درون قایق دلتنگ / خواندند آنچنان / که من هنوز هیبت دریا را / در خواب می بینم . (( ری را )) . (( ری را )) - دارد هوا که بخواند، در این شب سیاه / او نیست با خودش / او رفته با صدایش اما / خواندن نمی تواند... (6) نیما (( خود )) در مورد (( دیدی )) که صحبت شد، چنین می گوید: (( ... شعر، با زندگی آغاز کرده و با زندگی انسان تمام می شود... به نظر من، شعر دیدی است... که اندیشهء ما را با قوت و لطف بیشتر ادا می کند... دید شعری، پرزورتر از احساس ما تولید شده، بعدا با احساس ما دمساز می گردد و می کوشد که آن را با نیروی خود ادا کند... شاعرترین شاعران، برای خود، جهانی دارد به هم پیچیده و مرموز، از آنجا که او با پیچیدگی احساس خود به سوی آن رفته است... )) و در جای دیگری می افزاید: (( شعر باید... محرک درون ما واقع شود... شاعر باید بسازد... شعر باید جان بدهد. چه بسا که باید بیافریند و جان بدهد. در این حال شاعر، عواطف و تمایلات و خصایص مختلفهء انسان زنده را تفسیر و توصیف دقیق می کند... )). با توجه به آنچه ذکر شد، در می یابیم که نیما، بین اندیشه و احساسات و جهان پیرامون شاعر، معتقد به رابطهء متقابل است. احساس در دید او، کاتالیزوری ست که اندیشه را شاعرانه می کند، اما جای آن را پر نمی کند، همانگونه که اندیشه جای احساس را... تصویر و احساس، بدون اندیشه، راه به جایی نمی برند، همانگونه که اندیشه بدون تصویر و احساس! بر این اساس، نیما، نه تنها در تئوری، که به بهترین وجه در عمل ِ شاعرانهء خویش، احساس و مکانیزم عمل آن را می نمایاند: ...من چراغم را، در آمد رفتن همسایه ام افروختم، در یک شب تاریک و شب سرد زمستان بود، باد می پیچید با کاج، در میان کومه ها خاموش گم شد او، از من جدا، زین جادهء باریک و هنوزم قصه بر یادست وین سخن آویزهء لب: که می افروزد؟ که می سوزد؟ چه کسی، این قصه را در دل، می اندوزد؟ در یک شب سرد زمستانی، کورهء خورشید هم، چون کورهء گرم چراغ من، نمی سوزد. (8) در میانهء سخن گفتیم، نیما از واژه ها در آنجا که کاری از آنها ساخته است، استفاده می کند و بدین ترتیب، ترکیبات خویش را حس می بخشد. در یکسوی این عمل، اراده و انگیزه و شناخت است و در سوی دیگر ماهیت خود واژه ها. چه ویژگی هایی در یک واژه ، آن را دارای شرائط انتخاب، به عنوان عامل برانگیزانندهء حس می کند؟ از این دیدگاه، در درجه اول، واژه های مأنوس قرار دارند. واژه هائی که قابلیت معنایی و سپس موضوعی بیشتری دارند و این واژه ها، در فرهنگ مخاطب، بار خاصی را به لحاظ سنتی و عاطفی، به دوش می کشند. در نگاه دوم واژه هایی قرار دارند که به لحاظ آوایی و فونتیک بر سیستم اعصاب اثر تخدیر و یا تحریک کنندگی دارند. در وهلهء سوم واژه هایی قرار دارند که طول موج و فرکانس ( امتداد فیزیکی و تکیه ) ادای آنها ، مخاطب را در جهت مقاومت و یا بازتاب عصبی سوق می دهد. اینچنین است که حروف و سپس واژه ها در یکسو، و انتخاب و شکل ترکیب، که توسط شاعر به کار بسته می شود، در سوی دیگر، مجموعهء کاملی را تشکیل می دهند که می توانند منجر به عمل احساس بخشی و انتقال احساس تحریک شدهء شاعر به مخاطب شوند. نیما همچون شاعران دیگر به تجربه در این زمینه پرداخت. اما زمینهء عمل او گسترده تر بود. چرا که قالب های سخن گذشته نمی توانستند مانع ادامهء عمل ِ احساس برانگیزی او، تا آنجا که به واقع نیاز هست، شوند. شاعران کهن مجبور بودند، همواره در جایی که هنوز احساس آنها چهار اسبه می تاخت، به لحاظ رعایت اندازه به کار گیری کلام، افسار آنرا بکشند. آن را در جایی متوقف کنند، که به لحاظ طبیعی، هنوز لازم بود به حرکت ادامه دهد و یا بالعکس. اما دست نیما باز بود و او تا جای ممکن، به عنوان یک آغازگر، از این امکان استفاده کرد، بنگرید: ... فریاد می زنم، من چهره ام گرفته، من قایقم نشسته به خشکی، مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست؛ یکدست، بی صداست. من، دست من، کمک ز دست شما، می کند طلب. فریاد من، شکسته اگر در گلو، و گر، فریاد من رسا - من از برای راه خلاص خود و شما، فریاد می زنم، فریاد می زنم ! (9) و در جای دیگر: ... بسیار شد به خواب / این خفتهء فلج / در انتظار یک روز خوش فرج / پیوندهای او، گشتند سرد/ از بس که خواب کرد / از بس که خواب کرد / بیم است کاو نخیزد از رخوت بدن، او را صدا بزن! ( 10) دلتنگی و تنهایی و غربت و اضطراب و نگرانی او از محیطی که در آن زندگی می کند، با واژه هایی معمول و رسا، و در عین حال دارای بار معنایی ویژهء عامه فهم، چنان اندیشه را متاثر می کند، که همراه با شاعر، خویش را در تنگنا و مچاله شده می بینی و آنگاه، فریاد می زنی! ... شما با حادثه روبرو می شوید، نه با روایت، در بطن موضوع و حادثه ها واقع می شوید و آنگاه واژه ها چونان پتکی به سر می خورند: از بس که خواب کرد ... از بس که خواب کرد... (11) زیرنویس : 1- مجموعهء شعر نیما از دکتر عطائی - ص 192 - شعر پدرم. 2- همانجا - ص 202 - شعر هست شب . 3- همانجا - ص 201 - شعر می تراود مهتاب . 4- همانجا - ص 178 - شعر آی آدمها . 5- همانجا - ص 294 -شعر قو . 6- همانجا - ص 236 -شعر ری را. 7- در بارهء شعر و شاعری - گرد آورنده سیروس طاهباز - ص 428 -429 و 432 . 8 - مجموعهء شعر نیما - ص 333 - شعر در شب سرد زمستانی . 9 - همانجا - ص 346 - شعر فریاد می زنم . 10 - همانجا - ص 280 - شعر او را صدا بزن . 11 - از این دیدگاه پدیدهء روانشناختی و زبان شناسی رسیدن به انگیزه از معنا، یا به عبارتی، فرآیند تبدیل معنا به مضمون، و مضمون به انگیزه، بر مبنای تجزیه و تحلیل ارتباط تصویری ذهن، به مثابه دستگاهی محرک، بازدارنده، و یک بایگانی زنده و فعال، میسر است. دستور زبان نتیجهء نیاز به انطباق گرایش های درونی و برونی انسان، در پاسخ به فعالیت های حیاتی و به عنوان موجود زندهء اندیشمند است و مطابق با همین نیاز شکل می گیرد. علت تفاوت مسایل نحوی در بین ملت های گوناگون نیز، همین گرایشها و نیاز موضوعی - منطقه ای و فرهنگی خاص است. نتیجه کارکرد طبیعی دستور زبان ( در گفتار و نوشتار ) و یا در هم ریزی آن به مثابه هنر ( طبق قوانین و اصول هر رشته هنری )، ساماندهی و سازماندهی تصاویر عینی و ذهنی انسان و قابلیت تبدیل (( این )) هر (( دو )) به هم است. در پدیدهء معنا ( در واژه، جمله، متن،... )، ما با تصاویر مجزا، در مضمون، با تصاویر مرتبط، و در انگیزه، با تاثیرگذاری و تاثیر پذیری سینمایی تصاویر، روبرو هستیم. در نمودهای خارجی فرآیند معنا به مضمون، و مضمون به انگیزه، ذهنیت انسان به عنوان سیستمی محرک عمل می کند و مرحله به مرحله برای رسیدن به شکلی کاملتر، تصاویر، مرتبط - منتزع و سپس قابلیت برانگیزانندگی می یابند. به عنوان مثال به این جمله توجه کنید: آنها را می بینم ( پایهء معنایی - تک تصویری ). سپس با توجه به ذخائر تصویری از بایگانی ذهن ( حافظه )، پدیدهء ارتباط دخالت می کند: حال که دیدم چه باید بکنم؟ با توجه به برداشت ذهنی از تصاویر گذشته، پاسخ به این سوال داده می شود و پاسخ، عمل ارتباط و انتزاع موضوعی را صورت می دهد : ( دیدن - زدن ) یا ( دیدن - به استقبال رفتن ) یا ( دیدن - فرار کردن ) و ... توقف ذهنی برای رسیدن به استنتاج، درست پس از تجزیه موضوعی، صورت می پذیرد . در اینجاست که تصویرها، مرتبط، و نوع تحریک و یا باز دارندگی احساسی آنها تولید انگیزه می کند. انگیزه به مثابه شارژ برای عمل است، ( ذهنی یا عینی ). بازتاب عمل نمودهای خارجی فرآیند، در زبان نوشتار، به صورت های درونی ظاهر می شود. غیر از این است که تمامی کارکردهای ذهنی، به هنگام نوشتن، دوباره تکرار می شوند؟ درست است که در نمودهای خارجی هم (( تمامی عمل ِ تصویری )) ذهنی می باشد، اما در یکسوی این ذهنیت ، برخورد و عینیتی مادی وجود دارد، که عمل را می تواند تحت تاثیر قرار دهد. در زبان نوشتار، تمامی فرآیند، نتیجه عمل ذهنی ست. بنابراین ، آن شرائط مادی در ذهن دوباره بازپروری شده ، تمامی بازتاب ها بازسازی می شود. با توجه به آنچه ذکر شد، اکنون می توان، فرآیند تبدیل معنا به مضمون و مضمون به انگیزه را، اینچنین فرموله کرد: - ( تصاویر مرتبط ذهنی ): موضوع - ( تصاویر مجزای عینی و ذهنی ): معنا ( عبور سینمایی تصاویر از حافظه به جهت تاثیر گذاری یا تاثیر پذیری ): انگیزه در عمل پیگیری انگیزه از طریق معنا و موضوع ، ما با فرمول بالا روبرو هستیم. اما در خلق آثار هنری با عکس این فرمول ، به تعبیر دیگر : ( معنا - موضوع - انگیزه ). (( پایان )) (( 29/10/72 )) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:5 توسط مزدک |
|
|
کار ادبیات چیست ؟ فرهاد عرفانی - مزدک -کار ادبیات چیست؟ سوال سختی است، نه؟... اغلب عادت کرده ایم مسائل را، بیش از آنچه واقعا هست، پیچیده کنیم! البته خود ِ همین امر، ریشه در یک سیاست ِ ادبی، یا بهتر بگویم: (( ادبیات سیاسی )) دارد. نوعی از ادبیات سیاسی، که سیاست ِ آن، غیر سیاسی جلوه دادن ادبیات، و اولی تر، خود ِ زندگی ست! من اسم این نوع ادبیات را (( ادبیات کثیف )) گذاشته ام. ادبیانی که امروزه، بر خلاف گذشته، تنها د رعرصهء کتاب ظاهر نمی شود، بلکه خیلی بیش از آن، در هنرهای نمایشی، تصویری و اطلاع رسانی ( همچون اینترنت ) خود را نمایان می سازد. - و اما (( بواقع )) چرا ما عادت کرده ایم، یا عادتمان داده اند، که مسائل را بیش از آنچه هست، پیچیده کنیم؟ من فکر می کنم پاسخ خیلی ساده است ( می خواهم عکس آن سیاست را پیش ببرم ! )، زیرا منافع حامیان چنین روشی، ایجاب می کند که ادیب، نویسنده، هنرمند، اندیشمند و روشنفکر مترقی، مخاطب هر چند کمتری داشته باشد. بر این اساس، خالقان اندیشه، د رعین آزادی ظاهری، در اسارت ِ حصارهای خودساخته بسر خواهند برد و ادبیات کثیف، فرصت خواهد یافت تا محصولات خود را، در گسترده ترین اشکال بیانی، به خورد مخاطب داده، او را طفیلی دست و پابسته منافع غارتگران سازد. با این مقدمه، به اصل سوال باز می گردیم، تا با علم به نوع نگاهمان، تا جای ممکن به این سوال ظاهرا سخت، پاسخی ساده دهیم: کار ادبیات را حوزهء عمل آن معین می کند، خیلی مشخص: بسته به اینکه در کدام حیطه از علوم انسانی می خواهیم از آن استفاده کنیم، وظایفش تغییر می کند. اما یک چیز مسلم است. ادبیات در هر حوزه ای که وارد شود، بطور مساوی، هم برای تخریب، و هم برای بازسازی بکار می رود. یعنی از یکسو مبارزه می کند و در جهت نابودی ِ (( هنجارهای منفی )) عمل می کند، و همزمان، از سوی دیگر به باز سازی، بنا کردن و بنیان نهادن ِ (( هنجارهای مثبت )) می پردازد. چرا؟ باز هم پاسخ ساده است!: همهء عرصهء زندگی اجتماعی انسان، حداقل در حال حاضر، نبرد بر سر منافع است! بی تعارف، باید بپذیریم که در هیچ عرصه ای از حیات اجتماعی کنونی ما، عنصر بیطرف معنی ندارد. هیچگاه در تاریخ زندگی بشر، حیات اجتماعی انسان، اینگونه که اکنون هست ، طبقاتی نبوده است. نه آب بدون فلسفه خورده می شود، نه فلسفه بدون آب ساخته می شود: (( هر چند آبکی باشد ! )). طبیعتا، ادبیات هم مستثنی از این قاعده نیست. وظیفهء ادبیات، شکل دادن به اندیشه، به رفتار، و خلق و خوی انسانی، و تربیت انسان برای زندگی اجتماعی ست. پس! می بینید که چقدر ساده، ادبیات عین سیاست است و سیاست، عین ادبیات! چرا؟ به این دلیل که بسته به اینکه نظام حاکم، خواهان تربیت چه نوع انسانی است، بستر ساز ِ نوعی خاص از ادبیات نیز می گردد. - به عنوان مثال، نوع ِ پلیسی در ادبیات داستانی، شاخه ای مهیج، تفکر برانگیز و سرگرم کننده است، که بخاطر این خصوصیات، نوعی از ادبیات جذاب و توده پسند است. بر اساس این ادبیات، سناریو نوشته می شود و فیلم ساخته می شود. تا اینجای کار، این هنر ، مانند انواع دیگر هنر، پاسخی حسی و زیباشناسانه به نیازهای انسان است، و بخودی خود، به آن نیز ایرادی وارد نیست، چرا که با کنکاش در وجوه مختلف بِزِه، راه را برای تصحیح رفتار اجتماعی باز می نماید. و اما مشکل از آنجا آغاز می شود که نظام حاکم، با تغییر اهداف این نوع ادبیات، آن را به ضد خود بدل ساخته، و از آن در جهت منافع خود بهره برداری می کند. کافی ست نگاهی به محصولات سینمای انگلیس، امریکا و ... انداخته شود تا معلوم شود تا چه حد این دیدگاه صحت دارد. نظام حاکم، دو مولفهء (( نیاز بازار )) و (( سیاست حاکم و رابطه مردم با آن )) را به عنوان سرلوحهء شکل دهی ِ ادبیات کثیف در نظر می گیرد. بر این اساس، با تزریق خشونت غیر طبیعی و غیر واقعی، روابط اغراق آمیز، تشدید عوامل منفی ِ روانی، و سکس (( در شکل ِ بیان ِ متعارف ِ اشکال ِ نامتعارف ))، تبلیغ انواع خاصی از گفتار و بیان، رفتار و منش، و فکر و اندیشه (( که محوریت در آن منافع فردی ست ))... و حتی تبلیغ نوع پوشش، مدل سازی و الگو سازی برای نوع زندگی، همه چیز در خدمت دو مولفه فوق الذکر قرار می گیرد. نظر عده ای بر آن است که: (( هدف ادبیات را باید در خود ادبیات جست، نه در مؤلفه های بیرونی، چرا که ادبیات، هنگامی که ساختار ِ معین خود را در چارچوب داستان، نمایشنامه، سناریو و غیره... یافت، دیگر یک پدیدهء مستقل از منبع است. در اینجاست که دیگر، این تفسیر ِ اثر، از دید ِ خواننده، است که به اثر ادبی هویت می بخشد )). این حرفها همانقدر که در ظاهر منطقی به نظر می رسند، به همان نسبت، بی پایه و اساس و غیر منطقی اند، و تنها برای رد گم کردن، و خاک پاشیدن به چشم مردم بیان می شوند. در اثبات ادعای خود و رد این قبیل نظریه ها، که متاسفانه امروز دامنگیر حتی نظریه پردازان بظاهر چپ نیز شده است، گام بگام به تحلیل آن می پردازیم . اولین نکته برجسته در دیدگاه ایشان این است که: (( هدف ادبیات را باید در خود ادبیات جست ! )). درست مثل اینکه بگوئیم، هدف از ساختن ساختمان، در بکار گیری خاک و شن و سیمان و گچ و فولاد است. ساختمان ساخته می شود برای اینکه ساختمان ساخته شود، و اگر قرار باشد ساختمان تعریف شود، باید دید هر کس چه برداشتی از ساختمان دارد؟!! اهداف بیرونی، یعنی انگیزه، و سپس نتیجه، و مورد ِ استفاده، ارتباطی با ماهیت ساختمان ندارد! می بینید این حرفها چقدر مهمل است. این نظریه پردازان عزیز، بسیار ساده فراموش می کنند که: اساسأ در حوزهء علوم انسانی، هیچ چیز، صرفا برای اینکه چیزی خلق شده باشد ، خلق نمی شود، و در این حوزه، اساسا، تفکیک مفاهیم انسانی، از خود ِ انسان، و زندگی او امکان ناپذیر است. مفاهیم شکل می گیرند، چرا که می خواهند به انسان، شکل، و تعریف جدیدی، ارائه دهند . اگر قرار بود ادبیات به عنوان یک مفهوم عام در خود بغلتد و در خویش بیافریند و با دنیائی که در آن شکل می گیرد، ارتباطی نداشته باشد، اساسا شکل نمی یافت و به طریق اولی، اکنون هنوز هم انسان، درون غارها به نقش زدن بر سنگها مشغول بود. پدیدهء ادبی، از هر نوعی، حلقهء واسط بین ِ (( انسان ِ در تکاپوی زوایای وجودی )) و (( انسان ِ دست یافته به تعاریف نوین از خود )) است. درست از همین زاویه نیز هست، که مورد بهره برداری گروههای مختلف اجتماعی قرار می گیرد، چرا که هر گروه تلاش می نماید که انگاره های حقانیت یافتهء خود را در آن بجوید، یا از این طریق، آن را بیان کند. نکتهء دوم این گفتار چنین است که: (( این، تفسیر ِ اثر از دید ِ خواننده است، که به اثر ادبی، هویت می بخشد )). از دیدگاه مذکور: (( اثر ادبی، پدیدهء سیالی ست که جدا از ماهیت آن، درون هر ظرفی، شکلی نوین می یابد )). مثل اینکه بگوئیم یک اثر عشقی، در ذهن کسی دیگر جنائی، در ذهن بنده سیاسی و شاید در ذهن جنابعالی، حقوقی، جلوه نماید!!! آیا تا کنون غیر منطقی تر از این حرف چیزی شنیده اید. آیا ماهیت پرتقال از دیدگاه من ِ نوعی می تواند به هندوانه تفسیر شود؟ صرفا به این دلیل که من دوست دارم یا میل دارم و یا حتی اراده می کنم که چنین باشد؟ قطعا خیر! هر پدیدهء ادبی، بنابر نیازی که موجبات خلق آن را فراهم آورده است، بیان ِ هویتی روشن و تعریفی مشخص است. پیچیدگی ساختاری، مهارت نویسنده یا خالق ِ اثر، نوع زبان آن، زمان ِ شکل گیری، و حتی گاهی ارادهء صاحب ِ اثر، قادر نیست پدیدهء ادبی ارائه شده را، جدا از آنچه واقعا هست، تعریف نماید. اتفاقا اگر حقیقتی وجود داشته باشد، این است که: همهء نکات مذکور دخالت کرده اند تا اثر، به تمام معنا، فرزند محیط خود باشد. در اینجا لازم به ذکر است که، آنچه اثر ادبی را از زمان خود فرا می کشد، دقیقا، با نکته مذکور، رابطهء مستقیم دارد، و اتفاقا، نقطه ضعف ادبیات کثیف نیز در همین است که، سعی دارد این رابطه را مغشوش نماید. این نوع ادبیات، با تلاش در جهت ِ هر چه ذهنی و خصوصی تر کردن اهداف ِ اثر ادبی، می خواهد اثر را از موجبات خود جدا سازد، تا بتواند از آن به عنوان ابزار تحمیق مردم استفاده کند و درست به همین دلیل، غیر قابل باور، مقطعی، و ناتوان از برقراری ارتباط دراز مدت با مخاطب است. در ابتدای سخن گفتیم: (( بسته به اینکه نظام حاکم، خواهان تربیت ِ چه نوع انسانی ست ، بستر ساز ِ نوعی خاص از ادبیات نیز می گردد )). کار ادیب امروز ما نیز همین است: (( اگر خواهان جامعه ای انسانی، مبتنی بر نوع دوستی، احترام به حقوق، احساسات، و ارزش های همه بشری، و عشق به زیبائی است، باید که با اثر خویش، بسترساز ِ چنین اهداف والائی باشد، و تمامی توانائی های فنی و تکنیکی خود را و همهء احساسات انسانی خویش را، در شکیل ترین بیان، در خدمت چنان اهدافی قرار دهد )). (( بیستم شهریور ماه 1381 )) |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 3:28 توسط مزدک |
|
|
در آمدی بر نویسندگی (( برای نو آموزان )) فرهاد عرفانی - مزدک - مطمئنآ ، اگر بشر با واژه ، زبان ، و قلم ، آشنا نشده بود ، هنوز هم در جنگل و درون غارها زندگی می کرد و اینهمه دستاورد علمی و فنی و فرهنگی ، هرگز بدست نمی آمد. اگر انسان قرار باشد به چیزی افتخار کند ، قطعا چیزی جز معرفت و شناخت نخواهد بود و این مهم ، جز از طریق زبان و قلم قابل حصول نیست. از درک همین نکته ساده است که نویسنده و اهل قلم دارای تعریف می شود و از همینجا هم هست که یک نویسنده با وظیفه سنگینی که بر دوش می گیرد ، آشنا می شود. نویسنده کسی است که بر این شناخت دست می یابد ، به آن می افزاید و آن را منتقل می کند و (( این )) البته اگر بخواهد درست انجام شود ، کاری است بس دشوار! اما یک نویسنده از کجا باید شروع کند ، چگونه باید خود را ارتقاء دهد و چطور باید به این توانائی نزدیک شود ؟ اینها سوالاتی است که اگر یک اهل قلم نتواند به آنها پاسخ قطعی ، واقعی و درست بدهد ، به احتمال قریب به یقین ، د ر کارش موفق نخواهد بود. پس سعی می کنیم ، ساده و مختصر، این کار را انجام داده و به این سوالات پاسخ دهیم: در سنین نوجوانی و جوانی ، هر چیزی می تواند انگیزه ای برای نوشتن باشد. هر اتفاق ، حادثه ، تنگنا و مسالهء ساده ای ، می تواند یک جوان را به این سمت بکشاند ، که قلم بدست بگیرد و بقول معروف ، برای دل خودش و یا احیانا برای نشان دادن به چند دوست و آشنا ، چیزی بنگارد. اما در این سطح ، آن شخص (( نویسنده )) و آن نوشته به مفهوم واقعی (( نوشته )) ، نخواهد بود ! در این سنین ، نیروی محرکه و گاهی اوقات تنها نیرو، (( احساسات )) است و طبیعی است چون فروکش کند ، انگیزه هم بر باد رفته است. پس نمی توان به صرف داشتن احساسی ظریف ، لطیف و یا قوی دست به نوشتن برد ، هر چند دارا بودن چنین مشخصه ای از شرائط لازمه و گاهی اوقات قطعی ( مانند شعر ) نوشتن است. نویسندگی کاری جدی است ، بنابراین ، قبل از هر چیز، یک نویسنده نیاز به انگیزه ای جدی دارد. در اینجاست که سوالی دیگر مطرح می شود و آن این است که چه چیزهائی می تواند انگیزه ای جدی باشد. آنقدر مهم که بتواند یک نویسنده را ، علیرغم تمامی مشکلات ، وادار به حرکت کند و تا رسیدن به هدف ، مانع سقوط ، شکست و یا یاس و سرخوردگی او شود؟ انگیزه ها از دو صورت کلی نمی توانند خارج باشند ؛ یا شخصی و فردی هستند و به خود فرد باز می گردند و یا جمعی و کلی و به قول معروف (( عمومی )) که نتایج آن ، به عنوان قاعده ، به دیگران بر می گردد. یک نویسنده می تواند عوامل و نیروی برانگیزانندهء فردی مشخصی داشته باشد که انگیزهء او برای قلم زدن باشند ، مانند : پول ، شهرت ، موقعیت اجتماعی و مقام ، تخلیه روحی و روانی عقده ها و کمبودها ، انتقام و کینه و عشق مجرد و مسائل کاملا شخصی مانند موضوعات خانوادگی و... این عوامل قادرند نیروی محرکه باشند ، اما ثابت و پایدار نیستند و بسته به موقعیت ، می توانند فاقد پتانسیل لازم ، د رجهت ایجاد حرکت باشند و چون فردی هستند ، دقیقا به همین دلیل فاقد قابلیت پذیرش توسط جمع و نیز ، اصالت ، هستند. نکته مذکور را قبل از هر کس مخاطبین نویسنده ( یعنی سرمایه اصلی کار نویسندگی ) متوجه می شوند و به نتیجهء کار ، بهای لازمه را نمی دهند. ممکن است در کوتاه مدت ، یک اثر بازاری ، بتواند مخاطب را فریب داده و نویسنده به خواستهء خود دست یابد ، اما قطعا در دراز مدت ؛ زمانه ، تاریخ و دیدهء تیزبین منقد ، دست رد بر آن زده و به وادی فراموشی می سپاردش. انگیزه های شخصی ، این اشکال اساسی را نیز دارند که ؛ نمی توانند عاملی پایدار در درون نویسنده برای حرکت ایجاد کنند و در برابر کوچکترین سدی ، موجبات عقب نشینی او را فراهم می آورند. در اینجا به صورت دوم می پردازیم ، یعنی محرکه ای کلی و عمومی . در واقع ، آن چیزی که موتور حرکت یک نویسنده را برای همیشه روشن نگاه می دارد و می تواند انگیزه ای دائمی باشد: این نیرو، نمی تواند غیر از یک هدف عالی و مقدس باشد. چیزی که نتیجه اش ، همه ، و یا حداکثر مخاطبین را ، از لحاظ حسی ، فکری و سرشت و سرنوشت در بر می گیرد. هر چه این هدف بزرگتر و انسانی تر و به کمال ، در وجوه بی نهایت آن ، نزدیک تر باشد ، به همان نسبت ، انگیزه ای قوی تر را ، در درون نویسنده ایجاد می کند. این اهداف ، می تواند در محدوده ملی - میهنی و یا جهانی و همه بشری باشد و به کل بشر مربوط شود و یا طبقاتی باشد و بخشی مهم از جامعه را در بر گیرد و یا همهء اینها باهم ! د رهر صورت ، انگیزه ای با ارزش است. آنقدر با ارزش ، که تاریخ نشان داده است ، بسیاری از اهل قلم، نویسندگان و شعرا و هنرمندان ، بخاطر آن ، حتی از زندگی خویش نیز گذشته اند. به عنوان مثال ، در حوزهء ملی میهنی ، از بسیاری می توانیم نام ببریم. کسانی همچون ابوالقاسم فردوسی ، مسعود سعد سلمان ، عطار نیشابوری ، منصور حلاج ، عین القضات همدانی ، ناصر خسرو ، عمادالدین نسیمی ، و از معاصرین؛ فرخی یزدی ، میرزاده عشقی ، کریمپور شیرازی ، ارانی ، صادق هدایت ، صمد بهرنگی ، غلامحسین ساعدی ، خسرو گلسرخی ، سعید سلطانپور و بسیاری دیگر... از میان اینان ، فردوسی را در نظر آورید؛ او ، درست در زمانی که ایران تحت سلطهء فرهنگ و زبان عرب و استیلای اقوام وحشی قرار دارد و در سراشیب تشتت و انحطاط افتاده است و بیم آن می رود که زبان فارسی، یعنی یکی از ارکان هویت ملی و شناسنامهء اندیشه وری خلقهای خاور ، آسیای میانه و شبه قارهء هند ، از بین رفته و به فرهنگ غنی و اساطیری ایران ، ضربه ای اساسی وارد شود ، یک تنه وارد میدان می شود و با نگارش شاهنامه ، در طی سی سال و در شرائطی که ، از همه سو، تحت فشار قرار دارد و از لحاظ مالی و اقتصادی ، همه چیزش را از دست داده و حاکمان نیز، به او روی خوش نشان نمی دهند ، از سقوط فرهنگ و تاریخ و زبان پارس زبانان ، به ورطهء فراموشی و خاموشی ، جلوگیری می کند. مطمئنا ، هیچ انگیزهء شخصی و حقیری ، نمی توانست چنین کار بزرگی را صورت دهد و به همین گونه ، آنها که نامشان برده شد. پس ! قبل از هر چیز ، یک نویسنده و یک اهل قلم ، به انگیزه ای قوی ، جدی و فرافردی نیاز دارد و چنین انگیزه ای را ، فقط و فقط ، یک هدف عالی ، مقدس و انسانی است که ایجاد می کند. در اینجا ، این سوال مطرح می شود که : اگر فردی دارای هدفی عالی و انگیزه ای جدی بود ، دیگر به چیزی (( برای دست به قلم بردن )) نیاز ندارد؟ البته به چیزهای دیگر نیز ، نیاز دارد ! اینها که برشمردیم ، در حکم مقدمهء کار است. یک نویسنده ( به مفهوم کلی ، هر کسی که نوشتن را بر می گزیند ، جدا از رشته و گونه ای که انتخاب می کند ) غیر از انگیزه و هدف ، به ابزاری نیاز دارد که بتواند ، به کمک آن ، جهان پیرامون خویش را تجزیه و تحلیل کند. درست ببیند ، درست بیاندیشد و درست نتیجه بگیرد. چنین وسیله ای ، چیزی جز جهان بینی نیست. جهان بینی ، نوع ِ نگاه یک انسان به هستی ، زندگی ، انسان و جامعه است . یک نویسنده هرگز نمی تواند فاقد جهان بینی باشد. حتی بی طرف ترین و خنثی ترین نویسنده ها نیز، عینکی به چشم دارند ، که با آن به هستی پیرامون خویش می نگرند... جهان بینی ، از دو صورت کلی نمی تواند خارج باشد: یا مبنای عینی و واقعی دارد و پاسخ هر سوالی را در رابطه با هستی ، از درون همین هستی ، می جوید و یا مبنای ذهنی دارد و با پاسخهای از پیش آماده شده ، به سراغ هستی و پیچیدگیهای آن می رود. البته هستند جهان بینی هائی که در بین این دو شق کلی ، در نّوّسان می باشند ، اما در تحلیل نهائی و به هنگام نتیجه گیری ، خواه ناخواه به یک طرف این معادله ، کشیده می شوند. یک نویسنده ، وقتی دارای جهان بینی شد و نوع نگاه خود را به هستی و انسان تعیین کرد ، آنگاه باید به جستجوی ایده هائی بپردازد ، که او را در کارش راهنمائی کنند و به او بیاموزند ، که با چه ابزار و روش هائی و در چه چهارچوبهائی ، قادر است به کند و کاو در زندگی پیرامون خویش بپردازد؟ چگونه جایگاه انسان را در هستی و در جامعه بشناسد؟ روابط بین انسانها را چگونه بفهمد؟ علل کنش های انسانی را در عرصه های مختلف زندگی ، در کجا بجوید و چگونه کشف کند ؟ این ایده ها ، در مجموعه ای بنام ایدئولوژی شکل می گیرند و البته هر ایدئولوژی خاص ، دارای یک متدولوژی شناخت است. یعنی ابزاری که با توجه به نوع جهان بینی ، به ما می آموزد که چگونه تجزیه و تحلیل کنیم و چگونه بشناسیم . ،،، بالنتیجه ، ( تا اینجا ) یک نویسنده ، الزامی است که دارای انگیزه ، هدف ، جهان بینی و ایدئولوژی باشد و افزاری داشته باشد ، که به کمک آن افزار قادر باشد ، هستی پیرامون خویش را کشف ، شناسائی و تحلیل کند. *** با توجه به نکات مذکور ، اکنون می توانیم به بخشی اساسی از کار نویسندگی بپردازیم و آن چیزی نیست جز مطالعه! مطالعه ، به مفهوم کلی آن ، یعنی تفحص به قصد آموختن . شاعری می گوید: (( برای اینکه شعری را در ده دقیقه بنگارم، ده سال تجربه کردم و آموختم )). این جمله ، خود ، بخوبی بیانگر اهمیت آموختن و مطالعه کردن است. اما مطالعه چگونه باید صورت پذیرد تا دستاوردی مثبت داشته باشد؟ فکر می کنم پاسخ این پرسش ، در لابلای جوابی که به انواع مطالعه می دهیم ، روشن گردد. مطالعه به دو صورت تئوریک و عملی انجام پذیر است . وجه تئوریک ، همانگونه که از نام آن پیداست ، تجارب غیر مستقیم است ، که نویسنده با آن برخورد دارد. این تجارب ، از طریق رسانه های جمعی و کتاب و نشریه و انواع دیگر سیستم های کسب اطلاعات قابل حصول هستند. در اهمیت این بخش همین بس که ، یک نویسنده ، قسمت اعظم وقت و زندگی خویش را ، باید صرف آن کند . این مطالعات ، هم در بخش تخصصی و رشتهء مورد نظر نویسنده اهمیت دارند و هم در وجه اطلاعات عمومی و اساس معارف و علوم خارج از حوزهء کار نویسنده. فرضا ، یک داستان نویس ، همانقدر که اهمیت دارد در زمینهء فنون داستان نگاری ، سبک ها ، آثار دیگران و نقد و ادبیات به مطالعهء تئوریک بپردازد ، به همان اندازه ، ای بسا بیشتر ، اهمیت دارد که در زمینهء جامعه شناسی ، روانشناسی ، روانپزشکی ، اقتصاد ، سیاست ، فلسفه ، زبان شناسی ، تاریخ و حتی ریاضیات ، فیزیک ، شیمی ، زیست شناسی و ... ، حداقل در سطح پایه ، اطلاعات داشته باشد. هر چند ، نویسندگان حرفه ای ، معمولا سعی می کنند ، حداقل در چند رشته ، اطلاعات جامعی داشته باشند ( بسته به حوزهء فعالیت ). آنچه در این قسمت لازم به تذکر است ، این است که ؛ منابع مورد اتکاء برای مطالعه ، از اهمیت فوق العاده ای برخوردارند . یک نویسندهء تیز بین ، همواره مراقب است که اطلاعات را ، از منابع اصلی ، بدون سانسور و تحریف ، و واقعگرا ، تهیه نماید. در این میان (( اصلی بودن )) و (( علمی بودن )) اطلاعات ، اهمیتی دو چندان دارند. و اما منظور از مطالعهء عملی چیست؟ در یک کلمه یعنی زندگی کردن ! زندگی به مفهوم وسیع آن ؛ آمیختن با جامعه و مردم ، دقیق شدن در روابط ، شناسائی شخصیت ها ، کنکاش در زوایای پیچیدهء حالات و نیازهای انسانی ، روبرو شدن با معضلات ، پنجه در پنجهء سختی ها افکندن ، دوست داشتن ، عشق ورزیدن ، محبت کردن و محبت دیدن ، کینه ورزیدن و قهر کردن ، جسارت داشتن ، خطا کردن ! به خطای خویش و دیگران پی بردن ، چشم پوشی و در عین حال گذشت نکردن ! و خلاصه خود را به دریای مواج زندگی سپردن و تجربه کردن. یک نویسنده باید چشمانی تیزبین داشته باشد ، گوشهائی تیزتر! و همچنین احساسی، که تا اعماق ظاهرا دست نیافتنی هر چیز نفوذ کند. از لرزش یک برگ گل بلرزد و از نگاه حسرتبار یک کودک ، سر به عصیان گذارد! نویسندهء بی تفاوت هرگز نمی تواند اثری بیافریند که دیگران را تحت تاثیر قرار دهد. بنابراین ، باید در برابر هر چیزی در اطراف خویش موضع مشخص داشته باشد. برای اینکه موضع داشته باشد ، باید همه چیز را خوب دیده و لمس کرده و به رگ و ریشه اش پی برده باشد و اینهمه بدست نمی آید ، جز با مطالعهء خود زندگی. بر این اساس ، بهترین استاد برای یک نویسنده ، جامعه است. هر چه در آن عمیق تر شود ، پخته تر می شود. *** اکنون ، فرض را بر این می گذاریم ، که مراحل فوق ، پشت سر گذاشته شده و یا در حال انجام است ، حال چه باید کرد؟ در چنین صورتی ، کسی که بخواهد پا به دنیای قلم بگذارد ، باید تشخیص دهد که در کدام رشته قادر است به کار خلاقانه بپردازد. اهمیت این موضوع از آن جهت است که : برای ارائهء یک کار مفید ، هر چیز باید در جای خودش قرار بگیرد و از هر چیزی ، در جهتی که کارآئی دارد ، استفاده شود. در بستر مناسب، تخم مناسب باید کاشت ، تنها در این صورت است که محصول مناسب و مورد نیاز نیز برداشت خواهد شد. هر رشتهء هنری آدم ِ خود را می طلبد. ممکن است کسی در راههای مختلف طبع آزمائی نماید، اما قطعا ، در یک و یا حداکثر دو رشته است که به معنای واقعی می تواند بدرخشد. عمر انسان و توان او نیز محدود است و نمی توان هر مدتی را به تجربه در یک زمینه پرداخت. شاید دیده باشید کسانی را که، تمامی عمر خود را در وادی سرگردانی بسر برده اند و هرگز نتوانسته اند کاری با ارزش ارائه دهند، با اینکه زمینه و به قول معروف ، استعدادش را هم داشته اند. یک آدم عصبی و کم حوصله و احساساتی ممکن است بتواند شاعر خوبی باشد ، امااحتمالا رمان نویس خوبی نخواهد شد ( البته این قاعده کلی است و موارد استثناء نیز وجود دارد که قابل توضیح است ). یا یک آدم حراف ، ممکن است داستان نویس خوبی شود ، اما قطعا شاعر خوبی نخواهد بود ! و یا فرضا ، فردی دقیق و موشکاف ، ممکن است بتواند منقد و مقاله نویس قابلی شود ، اما شاید اگر دست به نگارش داستان کوتاه ببرد ، نوشته اش تبدیل به یک درسنامه اخلاقی و یا علمی شود!! ( البته اگر این ویژگی ، یعنی دقت و موشکافی ، بر ویژگیهای دیگر، مانند احساس ، بچربد! ). یک مشتاق نویسندگی ، با توجه به شرائط روحی - عصبی ، شخصیتی و توان و امکانات خود ، باید بتواند تشخیص دهد ، که در کدام عرصه ، می تواند بازدهی بهتری داشته باشد. برای این کار، دو راه وجود دارد: یا برخورد با فردی پرتجربه ، با سواد ( د راین عرصه ) و بقول معروف ، پیش کسوت ، و استفاده از راهنمائی او و یا در صورت عدم برخورداری از چنین امکانی ، در معرض قضاوت عموم قراردادن کار. البته اگر برای ما این امکان وجود داشته باشد که از هر دو صورت استفاده کنیم ، بسیار بهتر خواهد بود. در بیشتر اوقات ، مخاطبین ، بهترین راهنمایان هستند. برای استفاده از چنین امکانی بهتر است کار خویش را در معرض قضاوت همهء تیپ های اجتماعی ، از با سواد و کم سواد و بی سواد ! تا کم سن و میانسال و مسن ، فقیر و میانحال و ثروتمند و خلاصه ، همه گونه آدمی قرار دهیم و از مجموعهء برخوردها و میزان استقبال افراد ، در شرائط مختلف ، تشخیص دهیم که در کدام زمینه موفق تر بوده ایم. البته به جایگاه اجتماعی افراد قاضی باید توجه کامل مبذول داشت. *** (( اردیبهشت 1376 )) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 12:38 توسط مزدک |
|
|
صفحه نخست رایانامه |
| گزیده |
جهانــــــي ستايند خيام را
كه اسرار مي را به حكمت گشود نترسيده رنـــــدانه ميزد قدم به دنيا و ديــن اعتقادش نبود پسنديد هر چــــــيز خوب جهان جهاني به شعرش گــــل آرا نمود ولي من از آن ميپرستـــم كه او دلش هر چه فرمود، آن را سرود! شاعر تاجیک ميرسعيد ميرشكر |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
|
RSS
|