X
تبلیغات
مقالات ادبی فرهاد عرفانی - مزدک
مجموعه ای از نقد و نظریهء ادبی

نوروزتان فرخنده باد

 

سال نو را به همۀ هموطنان تبریک می گویم

 

دلهایتان سرشار از شادی و امید باد

+ نوشته شده در  جمعه یکم فروردین 1393ساعت 1:46  توسط مزدک | 
جشن آتش یا چهارشنبه سوری بر همۀ ایرانیان فرخنده باد


 

 

چهارشنبه سوری از قدیمی ترین، زیباترین، ماندگارترین و پرمعناترین جشنهای ایرانی است که هزاران سال قدمت دارد. چهارشنبه سوری در ستایش آتش، بخاطر نقشی است که در زندگی بشر بازی می کند. به گمان ایرانیان باستان، آتش، مظهر و نماد روشنی، گرما، زندگی، شادی و دشمن تاریکی و نابود کنندۀ پلیدیهاست. پس شایستۀ ستایش و احترام است

 

برگزاری هر چه باشکوهتر چهارشنبه سوری به معنی احترام به نیاکان، احترام به ملت ایران، احترام به سنتهای پسندیده و در نهایت، احترام به عقاید و اعتقادات اصیل انسانی و ایمان به شادی برای بشریت است
 
دشمنی با چهارشنبه سوری نیز بمعنی یاری رساندن به سیطرۀ تاریکی، سقوط به ورطۀ نادانی، دشمنی با زندگی و شادی و شادکامی برای مردمان است
 
پاینده باد ایران
 
جاویدان باد سنت پویا و اصیل چهارشنبه سوری و نوروز باستانی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 0:25  توسط مزدک | 

جاودانگی اثر ادبی

 

 

فرهاد عرفانی مزدک

 

 

جاودانگی و ماندگاری آثار ادبی، اغلب موهبتی پر رمز و راز است که بسیاری از اهل تفکر را انگیزه ای قوی برای کار می بخشد، در همانحال که گشایش این معما، ایشان را به کند و کاو وامیدارد.

براستی چه ویژگیهائی یک اثر را از بقیه آثار فراوانی که بطور روزمره در جهان خلق و منتشر می شود، متمایز می کند؟ چگونه آثاری، بی هیچگونه تبلیغی، مقبولیت عام می یابند، و آثاری دیگر، علیرغم برخورداری از امکانات فراوان تبلیغی و در معرض دید عموم قرار گرفتن، بسیار زود، حتی در زمان حیات خالق اثر، به وادی خاموشی و فراموشی می پیوندند و یا تأثیر آنها در حد یک تب تند است که زود فرو می نشیند؟

برای پاسخ به پرسشهای فوق الذکر، باید به سه جنبۀ یک پدیدۀ ادبی نظر کرد؛

1 – ویژگیهای خالق اثر

2 – ویژگی یا ویژگیهای اثر

3 – ویژگیهای محیطی که اثر در آن خلق می شود

 

*

 

ویژگیهای خالق اثر؛

 

ویژگیهای خالق یک اثر ادبی را می توان در موارد زیر خلاصه کرد.

 

شخصیت:

 

آنچه در مورد اکثر بزرگان عالم ادب مصداق دارد، برخورداری از خصوصیاتی نسبتأ، و یا کاملأ متفاوت از مردم معمولی است. این افراد معمولأ خلق و خوئی حساس دارند. زود تحت تأثیر قرار می گیرند و بسیار سریعتر از افراد معمولی عکس العمل نشان می دهند ( در اینجا نوع عکس العمل مد نظر نیست ). نظر به اینکه عکس العمل هایشان، هماهنگ با روال معمول پذیرفته شده در جامعه نیست، اغلب غیر معمول جلوه می کنند و عکس العمل های غیر متعارف را بر می انگیزانند. بدین سبب، بدون اینکه خود خواسته باشند، اسباب انزوای خویش را فراهم می آورند. البته این انزوا، در بیشتر اوقات وجهی منفی ندارد! بلکه شاید حتی توفیقی اجباری باشد، بجهت فرصتی که برای خالق اثر ادبی فراهم می آورد، تا به درنگ در کار خویش بنشیند، و ای بسا از گذر همین فرصت است که کار بزرگی را خلق می کند! اگرچه از جنبۀ شخصی و زندگی خصوصی، محرومیت از بسیاری از لذات یک زندگی معمولی را موجب می شود؛ وجود ویژگیهائی همچون عزت نفس، غرور، استقلال فکری، بزرگ منشی، متانت و افتادگی، صبر، مهربانی و سخاوت، و خصائل اینچنینی، در اغلب بزرگان ادب، مشاهده می شود. این خصوصیات، تمایز شخصیت ادیب و نویسنده و شاعر از افراد عادی، و زمینۀ مقبولیت بیشتر خالق اثر و اثر را فراهم می آورد.

 

 شخصیت در نزد همۀ افراد انسانی، موضوعی چند وجهی و پیچیده است، ولی در مورد بزرگان اهل ادب، گاهی تا حد عدم دسترسی به اعماق آن پیش می رود. علت نیز، بر می گردد به عمق شناخت این افراد، و همچنین تجارب زندگی ایشان.

 

پایگاه اجتماعی و طبقاتی؛

 

 بسیاری از بزرگان عالم ادب، برای گذران زندگی، به کار و مشغله ای غیر از نویسندگی اشتغال داشته اند. به معنی دیگر، به منبعی برای در آمد نیاز داشته اند، و بر این اساس، به کارهای گوناگون مشغول شده اند. ضمن اینکه در یک خانوادۀ بخصوص، و با پایگاه طبقاتی خاص، بالیده اند. بر این اساس، خواهی – نخواهی، نوع زندگی عادی و معیشتی ایشان، در گذر زمان، از خردسالی تا کهنسالی، بر رفتار و کردار، و در نهایت، اندیشۀ ایشان، تأثیراتی کم و بیش عمیق، گذاشته است. تأثیراتی که اغلب در آثار بجای مانده، منعکس می شود، و بخشی از ویژگیهای شخصیتی اثر می شود. تأثیرات نوع زندگی اقتصادی بر شخصیت افراد، غیر قابل کتمان است. صد البته، گاهی، و در مواردی، با اشراف نویسنده بر این موضوع، این ویژگی، می تواند کم اثر، و یا پر اثر باشد، و گاهی نیز، کاملأ ناخودآگاه، در اثر، شخصیت را باز بتابد.

 

سطح دانش و سواد و اطلاعات:

 

 برداشت عامه از سواد، به نوع مدرک تحصیلی که فرد در دست دارد، برمیگردد. اما در نزد بزرگان ادب، این موضوع، یعنی سطح سواد، موضوعی کاملأ متفاوت از برداشت فوق است. آنچه در اجتماع از آن بعنوان سواد یاد می شود برای ادبا، تنها، پایه و سکوئی برای آغاز باسواد شدن است. بستری است که یک نویسنده، با تکیه بر آن، می تواند آموختن و با سواد شدن را بیاغازد. سواد برای یک ادیب، به معنی کسب دانش حداقل ( و در مواردی – حداکثر ) در تمامی حوزه های علوم بشری است. دانستن، تا حدی که محفوظات به فراموشی سپرده شود، و نویسنده قادر باشد، خود، به تجزیه و تحلیل پرداخته، و به دانش بشر، بیافزاید! این سطح دانش، فردیت هنرمند را موجب می شود. فردیتی که در آثار منعکس می شود و در بسیاری از موارد، موجبات جاودانگی اثر را فراهم می آورد.

 

جهان بینی:

 

یکی از مهمترین ویژگیهای یک نویسنده و یا شاعر، نوع نگاه او به هستی و بوجه اولی، انسان است. نوع نگاه یک هنرمند، که صد البته با شرائط رشد، پایگاه طبقاتی، و فرهنگ حاکم در همۀ وجوه خود، ارتباط دارد، اغلب، حرف نهائی را در مبانی هویتی یک خالق اثر، می زند. جهان بینی هنرمند، تعیین کننده ملاک و معیارهای ارزشی و اخلاقی او نیز هست. بنابر این، تأثیر بسیاری بر رفتار اجتماعی او، و همچنین، رفتار اجتماعی شخصیتها، و موقعیتهای آفریده شده توسط وی ( در آثار بجای مانده )، می گذارد.

 

همانگونه که همگان می دانند: جهان بینی، یا مادی است، و یا ذهنی. منظور از جهان بینی مادی، حرکت بر مبنای واقعیت، و شناخت آن، و قضاوت در مورد هستی، بر اساس وجود مادی، و ابعاد علمی آن، است. در این جهان بینی، ذهنیت انسان، و برداشتهای او از هستی، برمبنای داده های علمی، و عقلی، شکل می گیرد، و – هیچگونه پیش فرضی، در رسیدن به حقیقت پدیده ها، بدون پس زمینۀ مادی، قابل پذیرش نمی باشد.

 

و اما در جهان بینی ذهنی، درک و شناخت هستی، بر مبنای پذیرش داده هائی است که عمومأ از عقائد دینی منتج می شود. پیش فرضهائی ابدی و جاودانه وجود دارند، که انسان، تنها، باید در کشف ابعاد، و یا پذیرش آن، اقدام نماید. در این جهان بینی، شناخت انسان از هستی، محدود است، و شناخت مادی، ناقص است، و راه رسیدن به حقیقت، توسل و تزکیه نفس است. در این جهان بینی، انسان برای شناخت، فقط متکی به عقل ناقص؟! خویش است، بنابر این، باید به آنچه توسط برگزیدگان خدا، بیان شده است، ایمان بیاورد، و از کنجکاوی بیهوده در اسباب و علل هستی، بپرهیزد، چرا که اگر چنین کند، درهای تاریکی را به روی خود می گشاید، و از حقایق جاودانه و مقرر خداوندی، دور می شود. ایمان، در جهان بینی ذهنی، حرف اول و آخر را می زند، و ذهنیت از پیش تعریف شدۀ ایشان، بر شناخت مادی او، برتری و اولویت دارد.

 

هنرمند و نویسنده، بسته به اینکه، پایه و اساس نگاه خود به جهان پیرامون را، کدام جهان بینی قرار داده است، طبیعتأ آثار خود را، خودآگاه و یا ناخودآگاه، متأثر از همان جهان بینی شکل می دهد. بعنوان مثال، لئون تولستوی، نویسنده شهیر روس را در نظر آورید که چگونه، در تقریبأ تمامی آثارش، مستقیم و غیر مستقیم، مبلغ آموزه های اخلاقی مسیح است.

 

 شخصیتها، قهرمانان و حوادث داستانی او، همه و همه، متأثر از پیش فرضهائی هستند که مبنای ذهنی دارند، و جالب است که توجه شود، آن وجوهی از آثار او ماندگار شده اند که، تا حد زیادی، از جهان بینی ذهنی او، فاصله گرفته اند، و به جهان واقعی و مادی، نزدیک گشته اند. سنائی و عطار  و مولانا نیز ، نمونه های خوبی از این دست هستند!

 

2 –ویزگی یا ویژگیهای اثر:

 

الف- بدیع و نو بودن اثر؛

 

ویژگی مشترک اکثر آثار ماندگار ادبی اینستکه، در دو وجه موضوع، و یا شکل، جدید هستند، و تقلید نشده اند. این آثار، یا هم در شکل، و هم در موضوع و یا محتوی، بدیع هستند، و یا در یکی از این دو محور، تقلید نشده اند. بعنوان مثال، اگر در موضوع خیانت همسر، و محتوای محکومیت ناهنجاریهای اخلاقی در این حوزه، خلق شده اند ( موضوع و محتوائی که بارها و بارها به آن پرداخته شده است )، در شکل بیان ( مثلأ نوع نثر )، یا شکل پردازش، سبک، شخصیت پردازی و شکل بکار گیری زمان و مکان، بدیع ونو هستند و تکراری نمی باشند.

 

نوآوری، نقشی محوری در ماندگاری آثار ادبی دارد. هر اثر، اگر بازتاب تمام و کمال هویت خالق اثر، و نوع نگاه او باشد، بخودی خود، از آثار دیگر، متمایز می شود، و اگر در بر گیرندۀ تلاشی بدیع در موضوع، محتوا، و شکل بیان نیز باشد، قطعأ در ردیف جاودانه ها قرار خواهد گرفت. دقت شود که تمایل ما، و بسیاری از مردم، به مثبت بودن ارزشهای یک اثر جاودانه است، اما هستند آثاری جاودانه، که مبلغ و مروج ارزشهای منفی، و در واقع، ناهنجاری بوده اند! پس، ماندگاری و جاودانگی، همیشه به معنای مثبت و خوب بودن اثر نیست! ولی در بیشتر موارد، ویژگی ارزشهای مثبت یا انسانی، دلیل غالب ماندگاری اثر بوده است.

 

 دومین ویژگی یک اثر، که آنرا در ردیف جاودانه ها قرار می دهد، میزان عمق مباحث مطروحه در اثر است. هر چه یک اثر، از عمق بیشتری در نگاه تحلیلی، روانشناسانه، جامعه شناسانه، و انسان شناسانه برخوردار بوده، و در بر گیرندۀ ابعاد وسیعتری از دنیای انسان، و محیط پیرامون وی باشد، به همان نسبت، اقبال خود بر ماندگاری را افزایش می دهد.

 

 دقت شود که منظور از عمیق بودن، پیچیده و نامکشوف بودن نیست ( هر چند که ممکن است چنین باشد! )، بلکه منظور، بیشتر، پرداختن به ابعادی است، که ممکن است دیده نشده، و یا به آن، پرداخته نشده باشد. اثری ممکن است بسیار ساده باشد، هم در شکل و هم در محتوا، اما در عین حال، عمق فلسفی، و یا انسانی عمیق، داشته باشد، همچون رباعیات حکیم بزرگ نیشابور، عمر خیام، و یا برعکس، آثار پیچیده و مغلق و طویل و چند وجهی باشند، ولی سطحی و شخصی و تکراری بوده، و از درگیریهای فردی و ذهنی، فراتر نروند، مانند اکثر غزلیات مولانا در دیوان شمس تبریزی! ( البته همین مولانا در مثنوی معنوی، بگونه ای عمیق، در حکایات ساده، ظاهر شده است، و صد البته رمز ماندگاری او نیز، در همین بخش از آثار بجای مانده از وی، است ).

 

                                             *

 

3- ویژگیهای محیطی که اثر در آن خلق می شود:

 

سطح مدنیت و پیشرفت و دانش، سطح درگیریهای اجتماعی، سطح پیچیدگیهای اجتماعی، و همچنین قدمت تاریخ و فرهنگ، هر یک، بنوعی بر شکل گیری اثر، تأثیر می گذارند، اما این، به آن معنا نیست که هر چه این سطوح بالاتر باشند، خودبخود، منجر به خلق آثار برتر و ماندنی تر می شوند! مهم اینستکه تا چه حد، خالق اثر، با این سطوح در گیراست، و تا چه حد، از آنها متأثر است؟

 

 باید توجه داشت که تأثیرپذیری، امری دینامیکی نیست، بلکه در بسیاری موارد، خودآگاه انسان، می تواند میزان آنرا تعیین کند! بعنوان مثال، نویسنده یا ادیبی که در جامعه پیشرفته ( در اکثرسطوح ) آمریکا، اثر خود را خلق می کند، بخودی خود، چون در آمریکا زندگی می کند، قادر نخواهد بود اثری همسطح آنچه در جریان است را بوجود آورد، و یا بالعکس، نویسنده یا ادیبی که در افغانستان زندگی می کند، ممکن است اثری بسیار فراتر از سطوح مطروحه در جامعۀ آمریکا را خلق کند. این موضوع، ارتباط مستقیم دارد به، میزان ارتباط خالق اثر، با محیطی که در آن می زیید، و صد البته، با پیشرفتهای امروزی که در علوم ارتباطات وجود دارد، یک نویسنده ساکن یک روستای اطراف بلخ، ممکن است میزان ارتباطش، و میزان تأثیر پذیری اش از تحولات زندگی بشری، بسیار فراتر از آن کسی باشد که در قلب مسکو و واشنگتن و ژنو نشسته است! اما آنچه مسلم است، اینستکه؛ محیط اجتماعی ( که امروزه باید جهانی فرض شود ) تأثیر انکار ناپذیر بر شکل گیری یک اثر ماندگار دارد، اما این تأثیر گذاری، یک طرفه نیست، و با شخصیت و دانش خالق اثر، در تعادلی متغیر، بسر می برد.

 

از همۀ آنچه آمد، می توان نتیجه گرفت که، کیفیت یک اثر، در بدیع بودن، شکیل بودن، انسانی بودن، و همچنین، خلق ارزشهای فراگیر و دارای کارکرد موثر، می تواند وجوهی از آن چیزی باشد که جاودانگی اش می خوانیم. ویژگیهائی که زمان و مکان را در می نوردد، و همچون بزرگترین شاهکار ادبی جهان، شاهنامۀ حکیم فرزانۀ توس، ابوالقاسم فردوسی، آئینه ای می شود، که هر بشری، در هر موقعیتی، و هر زمانی، می تواند خویشتن ِ خویش را، در آن ببیند، و در ترازوی سنجش بگذارد، که کیست، و چیست، و در کجای این هستی بغرنج قرار دارد؟ می تواند با آن بیاندیشد، زندگی کند، تجربه بیاندوزد، و خود را با آن، در مقام قیاس قرار دهد. زیرا، در این اثر، صحبت از تعلقات و برچسبها نیست، سخن از مفاهیم عام است. مفاهیمی که زمان و مکان ندارند، و درست به همین دلیل، جاودانه اند! 

 

هزار و سیصد و نود یک خیامی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1392ساعت 1:53  توسط مزدک | 

رابطۀ شخصیت، با، اثر

 

فرهاد عرفانی مزدک

 

در نظر مردم عادی، و گاهی حتی روشنفکران، همیشه نوعی  (( این همان انگاری )) میان اثر

ادبی و هنری، با شخصیت هنرمند، وجود دارد، و حتی گاهی این ((  این همان پنداری ))، آنچنان

اغراق آمیز جلوه می کند، که اطراف خالق اثر را، هاله ای از تقدس فرا می گیرد. چنانچه بر

این اساس، یک گام پیش نهیم، دیگر بسختی میتوان، حتی از لابلای مستندات تاریخی، به هویت

واقعی هنرمند، بعنوان یک موجود واقعی، پی برد.

 

پرسشی که پیش می آید اینستکه؛ آیا این تصور ِ واقعیت پنداشته شده، صرفأ محصول تمایل به

فاصله گرفتن از واقعیات عمومأ، و یا احتمالا تلخ، در رابطه با هنرمند است، یا اینکه، نه! به

پیچیدگی لاجرم ِ رابطۀ شخصی صاحب اثر، با اثر، مربوط می شود؟

 

بجهت ورود به شناخت علمی و دقیق تر موضوع، ناگزیریم به اختصار، برخی مسائل پایه در

روانشناسی شخصیت را یاد آوری نمائیم.

 

شخصیت، در یک فرآیند طبیعی، برآمدی از ویژگیهای زیستی و بطریق اولی، ژنتیکی، بعلاوۀ

تأثیرات محیطی همچون؛ تغذیه، اقلیم، تربیت، آموزش، فرهنگ، جایگاه اجتماعی – اقتصادی، و

همچنین، سنن و عرف و پیش زمینه های تاریخی ( بمثابه هویت مشترک )، است. بر این

اساس، شخصیت، مقوله ای زیستی، زیست – محیطی، و جامعه شناسانه است، که هر کدام از

این عوامل، می توانند با توجه به میزان تأثیر خود، صاحب شخصیت را ویژگی منحصر بفرد

ببخشند، ضمن اینکه، این شخصیت منحصر بفرد، در حوزۀ جامعه، میتواند دارای نقاط مشترک

با دیگران باشد. بر این پایه، شخصیت انسانی، همیشه پدیده ای چند بعدی، عمودی ( دارای

عمق )، و دائم در حال تغییر و تحول است، اگر چه در عوامل پایه همچون ژنوم، شکل گیری

مغز تا سن دو سالگی، و یا تربیت پذیری تا سن دوازده سالگی، ممکن است ثابت باشد.

 

بنا بر آنچه آمد، توجه به شخصیت، باید نگاهی چند جانبه، نا ایستا، واقعگرا، و دانش مبنا،

باشد، تا بتواند ما را به درکی درست و عمیق، از یک هویت مشخص، هدایت کند.

 

اثر هنری؛

 

اثر هنری، پدید ه ای بدیع است، که احساسات و اندیشه مخاطب را، تحت تأثیر قرار می دهد.

 یک اثر هنری، جدا از اینکه در چه قالبی ارائه شود، هر چه با احساسات و اندیشه مخاطب،

نوآورانه تر و خلاقانه تر، صادقانه تر، و عمیق تر، برخورد کند، به همان نسبت، قادر است

توجه مخاطب را به اثر، و بطریق اولی صاحب اثر، بیشتر جلب نماید، و در گذر زمان نیز، تأثیر

خود را تداوم بخشد. بر این اساس لازم است هنرمند، پیش از هر چیز، با خود، احساسات، و

افکار و تمایلات خویش، صادق باشد، تا از انعکاس این صداقت در بیان احساسات واقعی و

افکار و تمایلات در اثر، تأثیر بیشتری را بر مخاطب بجای گذارد.

اما هنرمند، در دنیائی از واقعیات خشن، ناملایمات، سختی های زندگی، و دردهای عمومأ تحمل

ناپذیر برای یک روح حساس زندگی می کند. چگونه می توان بین این واقعیات نامتعارف،

احساسات صادقانه، تمایلات عمومأ تحمیلی!، و تولید یک اثر هنری با ویژگیهای زیبائی

شناسانه و اولی تر « انسانی »، ارتباط برقرار کرد؟ برای پاسخ به این پرسش، باید بفهمیم که

دینامیسم خلق یک اثر هنری، چه رابطه ای با مکانیسم آن دارد؟

گرایش به هنر و به تبع آن، تولید یک اثر هنری، پیش از هر چیز، نیاز هنرمند به یک پناهگاه

است! پناهگاهی که همچون مادری مهربان، فرزند خویش را در آغوش گرفته و آرامش و

سلامت را برایش به ارمغان آورد. عرصۀ هنر، عرصۀ تاخت و تاز رها و آزاد افکار و

احساسات  و رویاها و ساختن جهانی است که گاهی، با جهان واقعی، هیچ قرابتی، جز مواد

اولیه ندارد! جهان هنرمند، در بسیاری اوقات، جهان آرزوها و تمایلات و افکار فروخورده و

سرکوب شده است. در چنین جهانی ست که هنرمند قدرت دارد، و حاکم است، و دنیای خود را،

آنگونه می سازد، که می خواهد! و بر خلاف جهان واقعی، « در بیشتر اوقات » کسی، چیزی،

و نیروئی، سرنوشت محتوم را رقم نمی زند. یک قلم، در دستان یک شاعر و یک نویسنده، یک

قلم در دستان یک نقاش، یک طراح، یک قلم در دستان یک مجسمه ساز، یک دوربین در دستان

یک عکاس و فیلمساز،... همچون سلاحی  قدرتمند است که، وی را، در موضع قدرت قرار می

دهد. قدرتی برای ساختن و بنا کردن یک اثر، آنچنانکه او، در رویا و آرزو و آرمان و

احساسات و افکار خویش، پرورانده است، و نه آنچنان که در واقعیات پیرامون، خواهان تحمیل

آن هستند. درست از همینجاست که بین شخصیت ساخته شدۀ هنرمند در زندگی واقعی، با جهانی

که هنرمند در پی ساختن آن است، فاصله ایجاد می شود. فاصله ای گاه آنچنان عمیق، و زیاد،

که درک آن، برای دیگران، بسیار دشوار می شود. هم از اینروست که مخاطب نیز تمایل پیدا

می کند، آنچه را در اثر بجای مانده از هنرمند در می یابد، همان جلوه، و یا جلوه های شخصیتی

هنرمند بداند، نه دنیای رویاها و آرزوها، و آشیانۀ مقابله با ناکامی هایش! در چنین شرائطی،

مردم، عمومأ، نا آگاهانه و گاهی به عمد! شخصیت واقعی هنرمند « که گاهی می تواند همراه با

نقائص فراوان باشد » را، کاملأ نادیده می گیرند، و بر ویژگیهای برجسته اثر هنری، بمثابه

جلوۀ یک شخصیت والای انسانی، و یک انسان آرمانی ( که همان هنرمند باشد! )، تأکید می

کنند. این تأکید، برای آنها، جنبه حیاتی دارد، چرا که امید به جهانی زیباتر، و انسانی، انسان

تر، و پدیده هائی برتر از آنچه می بینند، و می شنوند را، برای ایشان، عینیت می بخشد.

درست از همینجا نیز هست که اسطوره زاده می شود، و هالۀ تقدس، دور نام یک هنرمند را فرا

می گیرد. تقدسی که گاه درست در مقابل نماد انحطاط است!

 

بر اساس همۀ آنچه آمد، رابطۀ یک هنرمند با اثرش، همچون رابطۀ بودن و باید بودن و باید

شدن است. رابطۀ داشتن و آرزو داشتن است. رابطه ای، همچون تمایل یک هویت ناقص، به

یک ماهیت کامل است. تعارضی است بین جهان واقعیات، با جهان رویاها، که ماحصل آن، اثر

هنری ست!

 

***

دهم بهمن ماه هزار و سیصد و نود یک خیامی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1391ساعت 2:41  توسط مزدک | 

معرفی یک استاد

 

پیر فرهنگ نیشابور

 

حجت حسن ناظر نیشابوری

 

 

حجت حسن ناظر نیشابوری، یا آنگونه که دوستان و نزدیکان، خیلی خودمانی (( حسن )) یا (( حسن ناظر )) خطابش می کنند، به یک معنی، پیر و پدر فرهنگ نیشابور، در دهه های اخیر است. پس از سی سال آموزگاری مدارس شهر نیشابور، اکنون سالهای بازنشستگی را می گذراند. مردی با قد متوسط، چشمانی درشت و کشیده، بینی ای مشابه جد بزرگوارش، حکیم عمر خیام نیشابوری و ریش و سبیل و گیسوانی همچون پدر مملکت آریائیان، کورش بزرگ!

حسن یک آموزگار است. احتمالأ از بدو تولد آموزگار بوده است! ولی افتادگی و متانت اش، از کوه پر صلابت تر است. اغلب خندان است. تو گوئی به ریش روزگار، خوش می خندد. مردی است آرام و در عین حال عجول، که نمیخواهد لحظات زندگی را بسادگی و بی معنی از دست بدهد. همچون کشاورزی است که از یکلحظه آسمان بدون ابر هم، برای پاشیدن بذر آگاهی و زندگی، نمی گذرد. او ساخته شده است برای اینکه آدمیت و انسانیت را هر دم به اطرافیان یاد آوری کند. اذان پر طنین و بلند بیدارباش شهر خفتگان است. براستی، دو نسل از جمع هنرمندان و فرهنگیان و اهل قلم و اساتید نیشابوری، شاگردان مستقیم و غیر مستقیم او هستند؛ از عکاس و نقاش و کارگردان گرفته تا مجسمه ساز و شاعر و نویسنده و بازیگر نمایش. هر کسی در نیشابور کتاب بدست گرفته است یا مستقیم آنرا از دستان حسن گرفته و یا غیر مستقیم، بواسطه ای از طرف او، آن کتاب بدستش رسیده است. اگر حسن نبود، بواقع نیشابور، هنوز در حال در جا زدن در عصر ایلغار مغول بود...

اکنون، دو جلد از یادداشتها و نوشته های پراکنده و مقالاتش، به زیور طبع آراسته شده است:

بخش کوچکی از یک مرد بزرگ، قطره ای از دریا، یا شاید بتوان گفت؛ خلاصه ای از یک زندگی پربار که سراپا در ستایش خوبی و مهر و زیبائی و آدمیت، گذشته است. خواندن کتابهای او را به همۀ دوستداران هنر و فرهنگ ایرانزمین توصیه می کنم، هر چند شاید در برخی موارد، دیدگاههایم، درست در مقابل نگاه اوست! اما بزعم این قلم، اثر واقعی وی، همان زندگی اش است. یکلحظه با او بودن، در کنارش گام زدن و به سکوت و لبخند عمیق اش، اندیشیدن، کتاب پر باری است که هرگز پایان نمی یابد...

 و اما تنها یک نکته ناگفته ماند و آن اینکه حجت حسن ناظر نیشابوری، انقلابی در نثر پارسی خراسان بوجود آورده است که پژواک آن، احتمالأ در دهه های آینده بگوش خواهد رسید. نثری موجز، پر صلابت، آهنگین، پر مغز و تأمل برانگیز که دائره المعارفی از تشبیهات و استعارات و آرایه های توصیفی و بدایع کلامی است. حسن، عطار دوران خویش است. « این » را حکیم عمر خیام ثانی می گوید!!!

                                                     فرهاد عرفانی

                                                   چهارم فروردین هزار و سیصد و نود و یک

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 3:16  توسط مزدک | 

نوروزتان فرخنده باد

هر روزتان نوروز باد

 

سال نو بر همۀ پاسداران هنر و فرهنگ و ادب ایرانزمین و بر تمامی ایرانیان و فارس زبانان جهان فرخنده باد. امیدوارم سال نو، سال شادی و سربلندی برای همۀ هم میهنان باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 2:52  توسط مزدک | 
جشن آتش یا چهارشنبه سوری بر همۀ ایرانیان فرخنده باد


 

 

چهارشنبه سوری از قدیمی ترین، زیباترین، ماندگارترین و پرمعناترین جشنهای ایرانی است که هزاران سال قدمت دارد. چهارشنبه سوری در ستایش آتش، بخاطر نقشی است که در زندگی بشر بازی می کند. به گمان ایرانیان باستان، آتش، مظهر و نماد روشنی، گرما، زندگی، شادی و دشمن تاریکی و نابود کنندۀ پلیدیهاست. پس شایستۀ ستایش و احترام است

 

برگزاری هر چه باشکوهتر چهارشنبه سوری به معنی احترام به نیاکان، احترام به ملت ایران، احترام به سنتهای پسندیده و در نهایت، احترام به عقاید و اعتقادات اصیل انسانی و ایمان به شادی برای بشریت است
 
دشمنی با چهارشنبه سوری نیز بمعنی یاری رساندن به سیطرۀ تاریکی، سقوط به ورطۀ نادانی، دشمنی با زندگی و شادی و شادکامی برای مردمان است
 
پاینده باد ایران
 
جاویدان باد سنت پویا و اصیل چهارشنبه سوری و نوروز باستانی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 2:16  توسط مزدک | 

زن یعنی زندگی!

 

روز زن بر همۀ زنان جهان فرخنده باد

 

به امید برقراری حقوق برابر و انسانی برای همۀ زنان جهان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 2:31  توسط مزدک | 

سرقت ممنوع!

 

 

 

 

فرهاد عرفانی - مزدک

 

 

سرقت آثار مکتوب ادبی و علمی، موضوع تازه ای نیست، و همه در طی زندگی خود، احتمالا با مواردی از آن روبرو شده اند. در نکوهیده و زشت و ناپسند بودن این عمل نیز، جای صحبتی نیست. دیده هم نشده است که، کسی از این کار، حداقل به صراحت، دفاع کند...

 و اما آنچه مرا وادار به نگارش این سطور کرده است، انجام این عمل ناپسند، از جانب کسانی است که صبح تا شب، بر سر منبر روضه می خوانند، و خلایق را، دعوت به عمل صالح می نمایند!

دهها سال است که نگارنده، به کار و تحقیق شبانه روزی مشغول است، و در طی این سالهای طولانی، هرگز، حتی برای لحظه ای به این نیاندیشیده است که، از قبل کار و زحمتی که می کشد، به نان و نوائی، یا پست و مقامی و شهرتی و... امثالهم، برسد، چرا که درست یا نادرست، بر این تصور بوده است که، از طریق نشر اندیشه های عالی و انسانی، هم به جامعه ایران، و هم شاید به دیگران، در جوامع دیگر، به سهم خود بعنوان یک انسان، خدمتی بکند. نگارنده حتی انتظار یک خسته نباشید و سپاس نیز، از جانب هیچکس نداشته است. تنها چیزی که انتظار می رفته است، بقول سعدی بزرگ؛ ماندن نامی نیک بوده است و بس! که متاسفانه اینهم، ظاهرا از جانب برخی، روا نمی باشد، و قابل لطف و مرحمت و تحمل نیست.

چند سالی است که به لطف امکانات اینترنتی، متوجه شده ام اشخاصی، نوشته ها و آثار اینجانب را، بنام خود، منتشر می کنند. در مواردی نیز، بخشها و قسمتهائی از نوشته ها را، در مطلب خود بکار می برند، بدون اینکه به نام صاحب آن اثر، اشاره ای بکنند. عده ای نیز (( موضوع )) را گرفته، و سطح آن را تنزل داده، و از زبان خود، آنرا بیان می کنند. کار تا آنجا بالا گرفته است که، بعنوان مثال: نمایندگان فرهنگی سفارتخانه های جمهوری اسلامی، بخشها، و یا تمامی مقاله هایم را، عینا، بعنوان سخنرانی خود در مجامع فرهنگی خارج از کشور، می خوانند!! و به روی مبارک هم نمی آورند که، اینکار دزدی است، و مجازات این جرم در شریعت مقدس اسلام ناب محمدی، قطع یک جایشان است!!!...

کاش کار به همینجا ختم می شد، ولی نظر به اینکه برادران و خواهران مسلمان ما، در کشورهای همسایه هم، در حوزه های مختلف، از مراجع ما تقلید می کنند ( منظور هم آخوند ها و هم روشنفکران و نویسندگان و شاعران و هنرمندانمان است )، در این زمینه، یعنی سرقت اموال فکری دیگران، به مرشدان ایرانی تأسی کرده و... آنها هم نشان می دهند که، استعداد های فوق العاده ای در زمینه های مختلف دارند! آخرین نمونه از این دست، شخصی بود بنام (( دکتر؟! نورالحق نسیمی خراسانی، از اتباع افغانستان )) که مقالۀ؛ (( اهمیت حفظ و گسترش زبان فارسی )) را، با تغییراتی در متن و عنوان، بنام خود، در پایگاههای مختلف اینترنتی، از جمله پایگاه اینترنتی (( بی بی سی )) درج کرده، و کلی هم لابد از این بابت، احساس رضایتمندی و افتخار! نموده است. قابل توجه در این داستان! اینستکه اغلب، کسانی دست به این عمل زشت می زنند، که کلی لقب و عنوان را نیز یدک می کشند، و یا قرار بر اینستکه در آینده، بکشند!!!

به هر صورت، بنده که نمی توانم کاری انجام دهم! نه پلیس و مفتش و زندان در اختیار دارم، و نه حوصله جنگ و جدل با این جماعت...

فقط می خواهم این دوستان، و یا دشمنان! را نصیحتی بکنم، هرچند، نرود میخ آهنین در سنگ!

آقایان و خانمهای عزیز! خودتان را ضایع نکنید. آثار این بزرگوار!!، مثل گاو پیشانی سفید است. من مؤلف نیستم، نظریه پردازم! بنابر این، سرقت آثار بنده، تنها، شما را دچار مشکل خواهد کرد، چرا که مجبور خواهید شد، در همه عمر، با هویج دیگران مربا درست کنید! و این، البته قبول کنید که کار سختی است، و برای آدمهای راحت طلبی مثل شما، مایۀ دردسر!

 

شهریور ماه هزار و سیصد و نود خیامی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 14:22  توسط مزدک | 

 

قابلیتهای مادۀ خام، در اثر داستانی

 

 

 

فرهاد عرفانی مزدک

 

 

 

 

بررسی و تعمیم پدیدۀ هنری، خود، موضوعی، و قابلیت تعمیم پذیری ماده خام هنری، موضوعی دیگر است.

 چگونگی تکوین یک اثر هنری، قبل از هر چیز، بیانگر بیان نمادین فردیت خلاق هنرمند است. اینچنین است که بین هنرمند، ماده خام هنری، و اسلوب هنری، رابطه ای متقابل ایجاد می شود، که نتیجۀ آن « هنر » است. هنری که در همانحال، بیانگر نوعی سبک پالایش یافته، با ویژگی  دو روی سکه « یعنی فردیت هنرمند  و  داده های اجتماعی » نیز می باشد.

اثر داستانی زمانی روند تغییر ماهیت را، از ماده خام هنری، تا تعمیم آن بعنوان ژانر  (1)، طی می کند  که؛ نگرشی تبیین یافته، به عنوان جهان بینی، در ذهن هنرمند  شکل یافته، و در کار شکل دادن قطعه ای باشد، که فردیت خلاق، و تجارب اجتماعی «زندگی »، آنرا سیراب کرده است. درست در همینجا، مسئلۀ قابلیتها،  که پیشتر از آن یاد شد، مطرح می شود. کدام عناصر در ماده خام، نمایانگر قابلیتها، برای تعمیم  پذیری هنری می باشند؟

واقعیت این است که؛ پدیدۀ هنری، بمثابه یافته ای عینی، همراه با تمامی تغییرات زندگی، و مفاهیم ذهنی، دچار تغییر شده، و چهارچوبهای قرار دادی آن شکسته، و بر بستر نوینی،  شکل می یابد. مصداق قانون در ادبیات، و در بحث ما داستان، جز در موارد  مربوط به ذات پدیده های هنری، یعنی آمیختگی اندیشه، احساس،  خلاقیت، و مجردات زیبائی شناسانه، مطرح نمی باشد. بر این اساس، هر آنچه را که با این ماهیت قرابتی دارد، می توانیم در مورد ماده خام داستانی مطرح کنیم:

 

1-    جهان بینی:

 

جهان بینی، به عنوان بخشی از ذات  « اندیشه »، و اثر هنری، گام اول در ارائۀ اثر داستانی است، که از یکسو به هنرمند، و از سوی  دیگر، به ماده خام داستانی، متصل است. نویسنده به عنوان آفریننده، باید این حس تشخیص را در خویش پرورانده باشد که؛ آیا ماده خام، قابلیت تعمیم هنری، بر اساس دیدگاه و جهان بینی وی از یکسو، و همچنین خود او، توانایی  بسط نگرش بر بستر چنین مادۀ خامی، از سوی دیگر را، دارد یا خیر؟

 اثر و موثر، باید تبلور همایشی همسو باشند، تا بتوانند خواننده را نیز، با خود همراه کنند، و این ممکن نیست جز درهماوایی قابلیتها، قابلیتهائی در آنکه می نگرد، و نوعی که می بیند، و همچنین، آنچه خود را می نمایاند با اندازه های نرمش  پذیر.

 

2-    پروتو تیپ:

 

پروتو تیپ، بعنوان شخصیتی که قابلیت تعمیم و بسط هنری دارد، رابطۀ تنگاتنگی با احساس و سپس عاطفۀ هنرمند برقرار می کند. نویسنده نمی تواند  و نباید نسبت به دقت در انتخاب پروتوتیپ  بی تفاوت و یا احتمالأ سهل انگار باشد. یک اثر، زمانی خیره کنندگی یک کشف نو را دارا می شود که؛ پروتوتیپ، قابلیت انعطاف، بسط، ترکیب و عمق پذیری را دارا باشد. مطمئنأ هیچکس بغیر از راسکولنیکوف نمیتوانست آنچنان قابلیتهائی از خویش نشان دهد که « داستایفسکی » بتواند او را در هر موقعیتی که اندیشه و احساسش می طلبد، قرار دهد. اما  دربحث ما « داستان »، پروتوتیپ وظایفی را از این هم بالاتر به دوش می کشد. نوعی حضور شاعرانه، آنچنان که چون آذرخش ظاهر، و چون آتشی بزیر خاکستر محو شود. برق او تنها فرصتی اندک دارد تا بتواند چشمانمان را خیره کند.

3-    نیاز زمانی و مکانی:

 

هیچ چیز، برای هیچ، خلق نمی شود. این، یک اصل، برای تمامی آن چیزهایی است که با هنر مرتبطند.

  زمان و مکان، به عنوان دو عامل تعیین کننده در مکانیزم عمل داستانی، باید تابعی از دینامیسم نیاز انسانی، و اجتماعی، در یک عصر، و یک موقیعت مشخص، باشند.هر چند که هنر، مرزهای زمان و مکان را در می نوردد، اما این، خصایص انتزاعی اندیشۀ هنری هستند که مرزها را می پیمایند، و نه نیازی، که موجبات پدید آمدن پدیدۀ هنری « داستانی » را فراهم نموده است. اینچنین است که خلق یک اثر، در وهلۀ اول، پاسخ به یک نیاز است. نیازی که طبیعتأ انگیزه را نیز فراهم می آورد، و گاهی خود، تنها انگیزه، برای خلق یک اثر است.

مادۀ خام هنری، باید دارای آنچنان ویژگیهائی باشد که، چنین نیازی را، در ماهیت خود، پاسخگو باشد. بر این اساس است که مثلأ؛ رستم افسانه ای، امروز، نمی تواند دستمایۀ مناسبی برای خلق روایتی حماسی شود. جنگهای قرون وسطی، نمی توانند امروز، به نیازی « به عنوان ماده خام داستانی »  پاسخ دهند. همانگونه که هواپیما ربائی، نمی توانسته است مادۀ خامی برای « هومر » و برای خلق اثری چون « ایلیاد و اودیسه» شود!

نوشته خود را با کلامی از « ولادیمیر پراپ » به پایان می برم: « ... کار سخت و « ناجالب » تنها راهی است که به تعمیمهای « جالب » می انجامد! ».

 

مجلۀ بینالود

1373 خیامی

 

زیرنویس:

    1- ژانر: نوع ادبی. رسیدن به ویژگیهای معنائی

    2- پروتوتیپ: پیشین تیپ،تیپی که قابلیت تبدیل شدن به قهرمان را دارد.

   3- ریخت شناسی قصه- ولادیمیر پراپ – ص 37 ( انتشارات روز – 1368) مترجم: م – کاشیگر.  

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 1:44  توسط مزدک | 

 

فرهاد عرفانیمزدک

 

 

نگاهی به مجموعۀ شعر (( انگشتهای مرد نوازنده پا گرفت ))

 

اثر: ابراهیم لگزیان

 

 

شهر خیام، نیشابور! هنوز هم پس از هزار سال، پیشتاز در عرصۀ ارائۀ ادبیات و شعر بدیع است. در یک نگاه سریع به شعر امروز ایران، شعر نیشابور، هم از نظر کمیت، یعنی تعداد شعرا و مجموعه شعرهای منتشر شده و هم از نظر کیفی، یعنی ارائۀ قالبهای نوین بیانی و پیچیده تر کردن مفاهیم زبانی و ارتقاء جایگاه زبان فارسی در این عرصه، همچون ستاره ای در آسمان شعر ایران می درخشد.

 و اما اگر چه نیشابور در حوزۀ شعر نو پارسی، حرفهای بسیار برای گفتن دارد، لیک آنچه استخوانبندی ادبیات امروز آنرا شکل می دهد، هنوز هم شعر عروضی است و در این میان، غزلسرایان، همچون همیشه، پیشتازند.

 

ابراهیم لگزیان، از جملۀ شوریدگانی است که او را می توان آینۀ سنتهای ادبی، فلسفی، اجتماعی و سنتی نیشابور دانست، با همۀ تعارضات، تردیدها، عصیانها  و شوریدگی ها و جلوه های درخشان ادبی اش!

او شاعری ست که وزن خود را می داند، اما توان حمل این وزن را ندارد!! و این دومی، صد البته معلول جو مسموم و هوای سنگینی است که شاعر در آن نفس می کشد... فضائی آمیخته با کوته بینی و کوته نگری ها  و حسادتها و کینه ورزیها و فشارهای اجتماعی و اقتصادی، که شاعر  را وامیدارد همزمان، هم بکار گُل باشد و هم بکار گِل!!! هم سینه زن حسین باشد و هم علمدار یزید! پا بر زمین داشته، و چشم بر آسمان، و در این میان، ِسکندری بر فراز و نشیب و چاله چوله های فلسفه و ضد فلسفه، ادبیات و ضد ادبیات، عشق و نفرت  و تردید و قطعیت و جبر و اختیار برود!

دفترش را که می گشائی، چنین می خوانی:

یکنفر از اسب می افتد، یکی از اصل، می بینی؟

حضرت حق هم چه حالی می کند با مردم آزاری!

.................

از دعای خیر، مفهوم اجابت بر نمی خیزد

آسمان را بعد از این باید به حال خویش بگذاری!

 

همانطور که می بینید، زمانی بود که مردم اگر از اسب می افتادند، ولی از اصل نمی افتادند، اما اکنون اوضاع چنان است که جماعت، یک خط در میان! از هر دو می افتند و دعای خیر هم فایده ای ندارد، چرا که انگار حضرت حق هم از این وضعیت زیاد ناراضی نیست و با آن « حال » می کند! باید فکری به حال خود کنی و بی خیال آسمان شوی!!

 

 این نگرش و این دیدگاه، صد البته آشناست. صداقت و صراحت و شجاعت اخلاقی خیام را بوضوح در لابلای کلمات زرین ابراهیم لگزیان می توانی ببینی، و به راستی که، چنان پدر را فرزند، چنین باید! اما او در این حد متوقف نمی شود و ما را با زیباترین نقشها، چنان مسحور می کند که گاه، هولناکی ِ گردابی که در آن گرفتار آمده ایم را پاک فراموش می کنیم:

        ...................

        من نیمۀ نچیدۀ یک سیب نارس ام

         یا پاره های یک شب دمکردۀ سیاه

 

        بر لب مبند نام مرا! کور می شوی

         از این اسیر بهت زمین، آسمان مخواه

 

        از پشت میله ها به خودم خیره می شوم

        دیگر دلم گرفته از این خشم راه راه

....................

        حتی خدا به جرم خودش اعتراف کرد

        آنشب  که سخت وسوسه انگیز شد گناه

 

        دارد پلنگ زخمی این صخره می رود

         بادست و پای بسته، به آغوش پرتگاه

                                     ،

اگر او را یافتید و فهمیدید که هیچ! و گرنه، آنچه را که قرنها هبوط دانسته اند، عروج خواهید یافت، با سخنی همچون شمشیر آخته، در برق ِ نگاه ِ خورشید صبح نیشابور:

          شاید شریک قافله، شاید رفیق دزد

          دارم عروج می کنم از « لا » به « لا اله »

                            ...

اما شاعر، در آونگ است! از آنسوی که دیدید، خسته و افسرده، در خیال، از دهان اژدها، به کوسه پناه می برد:

         بغض نقاره ها ترک برداشت، فرصت عاشقی فراهم شد

         در کنار ضریح می خواهد عاشقی بیقرار بنشیند

 

          بار دیگر دلی که من دارم، در هیاهوی زائران باید

         پا به پای خدا قدم بزند، دست در دست یار بنشیند

                               ،

گوئی کسی باید بیاید و بیادش آورد:

                                         توفان اگر نمی پیچید بر شاخ و برگ ات

                                        آن سیبهای سرخ شاید دست می داد!

 

ابراهیم لگزیان، دفتر شعری بی تاریخ دارد! شعر او، عنوان هم ندارد و این هر دو پر معناست! بر بالای شعر های او بجای عنوان، یک عدد می بینی، و در پائین شعرهایش، بجای تاریخ، باقی ِ صفحۀ سپید و خالی!! واین ویژگی غزلهای ناب است. زمان را بر نمی تابند و نام را یدک نمی کشند، بلکه تنها، حامل شوریدگی شاعر آینه هایند:

                                    نگاه کرد به دریا، شراب نازل شد

                                     به سمت آینه چرخید و ماه کامل شد

                                       هنوز محو تماشای بادها بودم

                                         که دستهای تو بر گردنم حمایل شد

                                           ........

                                                       ........

اما او همچون هر آنکه گامهای رفتن اش نیمه تمام است، در شعر نیز، اسیر تعارضات معنائی، گاه می ماند :

  ای کاش از اول همین بودی، تا با تو هرگز خو نمی کردم

 امروز باید با هزار افسوس، از نیمه راه عشق برگردم

     از دستهای خسته ام ای کاش، یک کهکشان می روئید

        تا  آسمان را پیش چشمانت، در روشنائی محو می کردم

 گاه نیز عدم رعایت علائم دستوری، خوانش شعری را با دشواری همراه می سازد، و یا شعری عمودی، در نیمه راه، افقی می شود، اما همۀ اینها در زیبائی تصاویر بدیع و تشبیهات رنگارنگ و تلاطم مواج معنا، رنگ می بازد و ابراهیم لگزیان را گاه تا بیدل و صائب  بر می کشد!:

طرحی که شعر بی خبر از من کشیده بود

                                          تشریح بی بدیل خطوط خمیده بود

تا شاعرانه تر به خودم خیره تر شوم

                                          در من هزار چشم نهان آفریده بود

پلکی به سمت آینه رفتم دلش گرفت

                                           او نیز با تمام شما هم عقیده بود

 روزی که با تبر سراغ تو آمدم

                                           رنگ از رخ تمام خدایان پریده بود

پای ستاره لنگ، خدا خسته، ماه گیج

                         خورشید در مقابل من قد کشیده بود

                                 .......

                                   *

گفتیم که لگزیان، شاعر زمانۀ خود، با همه اعوجاج اش است. او در پشت میله ها، اگرچه فسرده است، اما، روح طاغی و یاغی خیامی، همچون رقص شعله، از زیر خاکستر کلمات وی، شعله می کشد:

و هر چه حجلۀ من روبراه تر می شد

                                      سیاه جامۀ بختم، سیاهتر می شد

مرا به خلوت امن حضور می بردی

                                       ولحظه لحظه دلم، بی پناهتر می شد

شبی که بودن من در محاق گم شده بود

                                      چگونه روی تو هر لحظه ماه تر می شد

به حال زار خودم زار می زدم هر روز

                                    ومیله های قفس راه راه تر می شد

 رسیده بود زمستان، نگاه می کردیم

                                     به کاج پیر که هر لحظه شاه تر می شد

نه کافرم، نه مسلمان، ولی خدا ای کاش

                                     از این که هست، کمی سر به راه تر می شد!

                                          *

و در جای دیگر، تعارض نکبت ادعای آسمانیان را با عمل زمینی شان، آنچنان رقم می زند که حال انسان از آدم! بهم می خورد:

کوچۀ دختران چشم آبی، پسران سیاه پیراهن

بیوه زن های منتشر در باد، کودکان نشسته بر روزن

 

بوی باروت، کوچۀ بن بست... انفجاری مهیب در پیش است

 دست و پا می زند کسی در باد؛ می شود باغ، چشمۀ سوزن

مرد، بی آنکه اعتراض کند، مرگ را می پذیرد و فردا

 خبر تازۀ محل این است: اعترافات سادۀ یک زن

 

با کمال فروتنی فردا، آسمان را به خانه مهمان کن!

آسمان را بیار و در گوشش بزن آن قدر تا سحر شیون،

 

 تا مگر خواب دیر سال اش را، بشکنی با صدای رنگینت

آفتابی که هست، تکلیفِ آسمان را نمی کند روشن

 

چای و قلیان و قهوه و تریاک... تو خودت را تباه خواهی کرد

 شوکران و شکر چه خواهد کرد؟ من خودم راضی ام به این مردن!

 

من خودم را به دار خواهم زد، در همین کوچه... کوچۀ بن بست

تو کمک کن فقط  که برخیزم و... تقاص مرا بگیر از من!

                                         **

ابراهیم لگزیان، همانند بسیاری از شاعران سی سالۀ اخیر، در فضائی متفاوت با فضای تنفس نسلهای گذشته، نفس کشیده است. فضائی که از در و دیوار و آسمان، دروغ و ریا می بارد و مفهوم انسان، در لابلای چرخ دنده های ماشین ترویج جهل و خرافه و تحمیق و تحقیر، خرد می شود، و انگاره های انسانی، در طوفان خشم و غضب و نامهربانی و بیعدالتی، بر باد می رود. در چنین جوی و در چنین فضائی، براستی که با راستی زیستن و بر درستی پای فشردن و گوهر کلام را از غبار پلشتی ها دور نگهداشتن، کاری بس دشوار است و گاه ناممکن! اینچنین است که خواه ناخواه، واقعیت زمخت پیرامون، در حیات ادبی، سایه انداز می شود و در جای جای، ردی از خود، بر جای می گذارد.

 

 کلام لگزیان نیز، آمیخته با همین تأثیرات است، اما شاعر شوریدۀ ما، خوشبختانه توانسته است در اکثر آثار خود، در این نبرد نا برابر با واقعیات زشت پیرامونی، پیروز و سربلند باشد، اگرچه گاه تردید و دو دلی، یأس و افسردگی، خرافه و تنگ نظری و افسانه های اساطیری و تابوهای طلائی تو خالی، از گوشه و کنار شعر او  سرک می کشند، اما می توان امید داشت که این شاعر کم کار، ولی پر مایه، بتواند تکلیف خود را با قصص نبش قبر شدۀ دورۀ اخیر، روشن کرده، و با نگرشی نو، پا بر زمین، سفت کند و نشان دهد که از خطۀ بوسعید و بایزید و خرقانی و حلاج و از تیرۀ خیام و استاد توس و خدای بخاراست!

 

کسی از پشت رویاهای باران خورده ، شاید در،

شبی از جنس باران، جنس آتش، جنس خاکستر

بیاید تا بیفشانم به پایش آسمانم را

 و بگذارم به روی شانه های مهربانش سر

 مرید چشمهایش می شوم بانو! اگر فردا

 در این خاک سترون گل کند « گل ممد » (1) دیگر

کمی با من مدارا کن! که از هفت آسمان حتی

 ترا این عشق مادر مرده، خواهد برد بالاتر

 به جنگ نامرادی می روم... حالا برای من

 دولول کهنۀ اجدادی ات را کوک کن مادر !

 

1 – گل ممد، قهرمان رمان کلیدر محمود دولت آبادی

www.adabeerfani.blogfa.com

                                                    30/10/1388

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 3:8  توسط مزدک | 

مقدمه ای بر فسانۀ مهر

 

 

به بهانۀ انتشار مجموعۀ شعر (( از تلخی ترانه )) راحلۀ یار

 

 

فرهاد عرفانی مزدک

 

 

دریا چرا ز گریۀ ما دم نمی زند؟

 

درد آشنای اهل خرد این زمان کجاست؟          تا بشنود نوای دل همزبان کجاست

آن عاشقان شعر و ادب آن دلاوران               آن شعر و آن ترانه و آن داستان کجاست

آن رهروان جادۀ فرهنگ رستخیز                 صاحبدلان رنج و غم بیکران کجاست؟

در پرتگاه ذلت و آوارگی و مرگ                   فرهنگِ ما رسیده دگر پاسبان کجاست

بی تاب و عشقری به کجا آرمیده اند؟             آنکس که درد ما بتواند بیان، کجاست

دریا چرا ز گریۀ ما دم نمی زند؟                   الفت کجاست؟ مخفی شیرین بیان کجاست

فریادهای سوز خلیلی و بینوا...                    تا آتش افکند به زمین و زمان کجاست؟

حالا که سرنوشت به چنگِ جهالت است           رستم کجاست؟ آرش و تیر و کمان کجاست؟

دودِ دل ِ وطن ز کران تا کرانه رفت                پیدا نشد پرنده کجا آشیان کجاست؟

راحلۀ یار

 

 

 

شعر و ادبیات افغان، همیشۀ تاریخ، بخشی پر اهمیت و تفکیک ناپذیر از گسترۀ فرهنگ و ادبیات حوزۀ زبان فارسی بوده است. این فرهنگ و ادبیات، همچون دیگر محدوده های جغرافیائی؛ ایران، تاجیکستان، ازبکستان و هند و پاکستان، بر شانه های عظیم ترین نمونه های اندیشۀ بشری و کسانی همچون رودکی، سنائی، خیام، ناصر خسرو، فردوسی، مولانا، عطار، سعدی و حافظ و بیدل و صائب ایستاده است.

ز بس گل که در باغ مأوا گرفت

چمن رنگ ارژنگ مانا گرفت

صبا نافۀ مشک تبت نداشت

جهان بوی مشک از چه معنا گرفت

مگر چشم مجنون به ابر اندر است

که گل رنگ رخسار لیلی گرفت

به می ماند اندر عقیقش قدح

سرشکی که در لاله مأوا گرفت

قدح گیر چندی و دنیا مگیر

که بدبخت شد آنکه دنیا گرفت

 سر نرگس تازه از زر و سیم

 نشان سر تاج کسری گرفت

چو رهبان شد اندر لباس کبود

 بنفشه مگر دین ترسا گرفت

رابعۀ بلخی

 

 شعر امروز افغانستان، فرزند بلافصل زنجیرۀ افتخار آمیزی است که بر عناصری همچون؛ حقیقت گرائی، انسانگرائی، طبیعت دوستی و زیبائی و عشق محوری، استوار است و همین امروز، با همۀ دودی که از این سرزمین سوخته بر می آید، نسیم خوش معرفت و نگاه عمیق عزت و امواج دریای حکمت، در تک تک اشعار شاعران شیرین سخن این سرزمین، به دیدگان شعور و انسانیت، سر می کشد! تسلسل زیبائی و خلق اندیشه های شکوهمند، هرگز در این جغرافیای عشق، به انقطاع نگرائیده است، چه آنگاه که اسطورۀ مظلومیت و همزمان، عصیان زن افغان، نادیا انجمن، در آغاز جهشی شگفت انگیز، شکوفۀ وجود نازنین اش، بدست جهالت پرپر می شود، چه آنگاه که دٌر غلتان کلام عفیف باختری، در اوج عظمت، عزلت می گزیند، چه اینک که عروس باغ اندیشه های عمیق بهاری، راحلۀ یار، ما را با جادوی واژه هایش، به ستایش عشق و همدردی، فرا می خواند.

 

هر نفس ضربۀ غم در دل بیمار مباش

شاهد مردن مرغان گرفتار مباش

شور عشق ار به دلت هست مرو از بر ما

از چنین همنفسان خسته و بیزار مباش

 تا نرنجد دل یاران ز گل صحبت تو

 نکته سنجیده بگو در پی آزار مباش

ما که هردم دل خود در دم تیغی نگریم

تو دگر هموطنا! بر جگرم خار مباش

ای که چشمت به دلم تخم وفا میکارد

گر نئی مرهم دل زخم دل آزار مباش

رنج ما درد و غم و محنت ما هر دو یکیست

در میان  من و خود پارۀ دیوار مباش

چارۀ دشمن مکاره ببایست نخست

یار ما گر نشوی همدم اغیار مباش

راحله یار

 

شعر افغانستان، همانند همۀ دوره های تاریخی خود، عمیقأ متأثر از حوادث پیرامونی ست. این شعر، تصویری اندوهگین و فلسفی و نگاهی ژرف اندیش به زندگی انسانی است که هماره، نظری به تیغ و زخم و خون و آتش، و نگاهی به مهر و معرفت و عشق و شادی دارد، و از این میان، هماره به روشنائی عشق ورزیده، اگرچه شام تیره اش را ناصر خسرو « قیرگون » خوانده است! راحلۀ یار نیز، فرزند چنین شجره ای است و یار چنین درخت پرباری که قلم فرو فتادۀ روح متین شعر افغانستان ( نادیا ) را بدست می گیرد تا نادانی مپندارد که سرزمین شعر و عشق، خالی از شیرزنان متفکری است که  در دامان خود، مولانا می پرورانند!

عزیزم خواهرم  ای همدم راز

 تو ای درد و غمم را قصه پرداز

 تو ما را مونس و غمخوار جانی

 تو تنها سوز جانم را  بدانی

 تو نیرو و صدا و هست و بودی

 تو با من  رشته های یک وجودی

 اگر جسمأ جدا از خون مایی

 یقین دارم چو جان از آن مایی

 من اینجا در میان صخره و سنگ

 پر و بال و دلم بشکسته از جنگ

 به جای آب و نان، آتش به جان است

 چو باران از دو چشمم  خون روان است

 فغانم در گلو پیچیده از درد

 ز بیداد زمان در کلبۀ سرد

 درم بستند به کلکین قیر کردند

 نفس را در تنم دلگیر  کردند

 فرار از نور دادندم به چاهی

 که بی خورشید ماندم  در سیاهی

 درون گور غمناکم  نهادند

 چو جسمی زنده در خاکم نهادند

...

 

 راحلۀ یار، نماد آن اندیشه ای ست که با شمشیر آختۀ کلام خود، مردانگی  لشگر ادعا را از پاکستان تا ایران به سخره می گیرد و به ریش همۀ مهملات مالیخولیائی شان می خندد...

 شعر راحلۀ یار، دنبالۀ همان سبک خراسانی است، شعری ساده و عمیق، همراه با توصیفات ملموس، و زبان و ترکیبات غنائی، و حماسی. اگرچه گاهگاهی، ردپائی  و رگه هائی از سبک هندی و بیدل را نیز در تصاویر و تشبیهات وی، می توان دید.

 ویژگیهای اصلی شعر راحله، غالب بودن احساسات لطیف زنانه و نوع نگاه عاطفی وی به مسائل اجتماعی، داشتن صراحت لهجه به وقت لزوم، بکار گیری عناصر بدیع و تصاویر و تعبیرات جدید و همچنین، پرهیز از زیاده گوئی و حشو و زوائد شعری ست. او، همچون متقدمان خویش، اگرچه غزلسراست،  اما این قالب را در محتوای متعلق به قصیده نیز، بکار می گیرد...

 

راحله یار، در اوزان  و قوالب مختلف شعر می سراید و صد البته قوانین بدیع  و قافیه را تقریبأ خوب بکار می گیرد، اما در قالب غزل، نسبت به سایر قوالب موفق تر است. ضعفهای شعر او، حدودأ همان ضعفهائی است که دیگر شاعران افغان نیز بدان گرفتارند، از جمله اینکه هنوز بطور کامل، قادر به تفکیک زبان گفتار از زبان نوشتار نیستند و ضرورت توجه دائم به این امر مهم را کاملأ در نیافته اند. بکارگیری واژه های شکسته، همراه با تلفظ  یا لهجۀ خاص در زبان نوشتار، بدون رعایت علائم دستوری، بخصوص در قالب شعر، ایجاد سکتۀ لفظی می کند و شعر اگر بخواهد درست خوانده شود، شاعر باید همراه شعر خود، در نزد خواننده باشد!! و این نکتۀ بسیار مهمی است که همۀ دوستان شاعر، از جمله خانم راحله یار باید بدان توجه کنند!

 

دومین ضعف عمدۀ شعر راحلۀ یار، تداوم سرایش شعر در آنگاه است که احساس شعری، متوقف شده است. البته این ضعف، متوجه همۀ شاعران است و خطری است که حتی متوجه شاعران طراز اول و بزرگ جهان بوده است. احساس و شور شاعرانه ( یا الهام )، باید همگام با زمان ِ سرایش، و طول سخن مورد نظر شعر، باشد. اگر احساس و شور، متوقف شود اما حرفهای شما تداوم داشته باشد، نتیجه اش، عدم انسجام شعری و سست شدن ساختار کلامی می شود. شعر را باید در آنجا که احساس پایان می گیرد، نقطۀ پایان گذاشت، حتی اگر حرف، نیمه تمام مانده باشد و قالب، به شکل کامل نرسیده باشد!

 

جدا از آنچه آمد، باید اذعان کرد که شعر امروز افغانستان، همگام با شعر امروز نیشابور، پیشتاز شعر در حوزۀ غزل و در جغرافیای فرهنگی زبان فارسی است و پرچمداران این پیشتازی،  زنان سخنور، ادیب، با فرهنگ و فهیم و رنجدیدۀ افغان هستند. ما ایرانیان، به این هموطنان تاریخی خود افتخار می کنیم  و بر ایشان درود می فرستیم. امید که راحله یار بتواند با تداوم کار خویش، برگ زرین دیگری بر افتخارات تاریخی شعر پارسی  بیفزاید و نام خود را در کنار رابعۀ بلخی و طاهرۀ قرة العین و نادیا انجمن، به ثبت برساند!

ای باد! با نگاه من از خشک و تر نگو

از باغهای سبز جهان، از سفر نگو

از مرغکان چهچهه زن در رسای گل

جایی که مرده در دل گلها شرر، نگو

با باشه های بسته به جادوی کوهسار

از ترک آشیانه به افسون پر نگو

این تیره شام کهنه به تقدیرمان رسید

از آفتاب جلوه نمای سحر نگو ...

جغرافیای شهر خوشی های ناب را

 با کودکان در همه سو دربدر نگو

رویای مست زنده شدن در بهار را

 با نونهال کشته به ضرب تبر نگو

با دختران گیس پریشان کابلی

از تاجهای قرمز گل روی سر نگو

با مردهای بی سر این نسل بی نشان

از دختران می زدۀ عشوه گر نگو

ای باد! اگر چه شیشۀ شعرم شکسته است

از سنگهای حادثه با شیشه گر نگو

از این حضور نازک امید و انتظار

با روزگار سنگدل بی هنر نگو

بسیار گفته ای و از این بیشتر نگو

 ... از قصه های آبی دریا دگر نگو

فائقۀ جواد مهاجر ( ژٌمَی )

 

سوم امرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 2:5  توسط مزدک | 

 

 

 

 

 

سرگذشت مه آلود

(( شاعر شیره ای ، مداح  حرفه ای ! ))



فرهاد عرفانی مزدک





جاذبهء شخصیتی و اندیشه بزرگان شعر ایران، گاهی آنچنان زیاد بوده است، که ما را از کنکاش در ابعاد زندگی این افراد، و چرائی کردار گوناگون ایشان، در عرصه های مختلف، دور کرده است. بعنوان مثال، ما همواره در بررسی تاریخ ادبیات ایران، با تخطئهء فرخی سیستانی یا قا آنی بعنوان افرادی مداح، روبرو بوده ایم، اما کمتر به چرائی مداح شدن این افراد، برخورده ایم.
گاهی نیز بسیار ساده پذیرفته ایم، که بخشی از شاعران، درباری و مداح باشند، و بخش دیگر، (( معترض ))، و در فقر و بیچارگی، کله پا شوند.


و اما حقیقت چیست؟ حقیقت اینستکه؛ داشتن یک زندگی معمولی، همراه با آرامش، در سرزمینی بنام ایران، هماره مشکل بوده است، چه رسد به اینکه در چنین سرزمینی، بخواهی بار ِ یک اندیشه را نیز بدوش کشی و حاضر نیز نباشی که به قدرت حاکمه باج بدهی.

بغیر از مقاطعی کوتاه، شاعر و نویسندهء ایرانی، در سراسر تاریخ دراز این سرزمین، هماره مجبور بوده است، در سخت ترین شرائط از نظر اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ( و پس از ورود اسلام به ایران، از منظر فرهنگی ) بسر برده و به تنهائی، بار ِ خلاقیت، تولید فرهنگ، و انتقال اندیشه و هنر را، از نسلی به نسل دیگر، بدوش کشد!


چه بسیار بوده اند شاعران بزرگ و با استعدادی که در زیر چرخ دنده های فقر، خرد شده و به باد فراموشی سپرده شده اند. چه بسیار شاعران ِ بزرگ ِ شورشگر و گردنکشی که، در زیر تیغ تیز جنایتکاران و حاکمان وحشی، گرفتارآمده، یا سر به راه آرمان انسانی خود داده، یا تن به خفت سپرده، ذلت را، به مدح نشسته اند!


در تاریخ سه هزار سالهء اخیر ایران، حتی برای مدتی کوتاه، مشکل می توان دوره ای را دید که، شاعر ایرانی، آزادانه بتواند دست بقلم برده، آنچه را در دل و سردارد، به زبان آورده و مکتوب گرداند. او همواره از جهات مختلف تهدید می شود، به زندان می فتد، شکنجه می شود، بر دار به رقص اش می کنند، پوستش می کنند و می سوزانندش، حکم ارتداد می دهندش... تبعید می شود، ... از کار بیکار شده، کتک می خورد و خوار می شود! تو گوئی قرار است او سنگ زیرین آسیاب تاریخ این سرزمین باشد!
دیوار او از همه کوتاهتر است. هر که از راه می رسد، اول مشت بر سر او می کوبد!! در هرم فرهنگ (( ضعیف کشی ))، در پائین ترین سطح قرار دارد... و تنها زمانی از او یاد می کنند که در گور خفته باشد، آنهم اگر بلند اقبال باشد و از وی، چیزی به کسی ماسیده باشد!


از جملهء این شاعران، که به معنای واقعی، حال رقت انگیزی داشت و گاهگاهی حس ترحم و نفرت را، همزمان، در انسان بر می انگیخت، محمد حسین بهجت تبریزی، متخلص به (( شهریار )) بود!

شهریار، به معنای واقعی کلمه ، شاعری بدبخت و بیچاره بود! بیچاره از اینجهت که خودش هم تا آخر عمر نفهمید که چکاره است؟! کسانیکه با شعر و زندگی او و شخصیت احساساتی و حس لطیف و دوست داشتنی اش، از نزدیک آشنایند، می دانند که وی، تا چه حد ظریف و شکننده بود و آماده برای بالا بردن پرچم سفید!

شهریار، نماد و نمونهء شاعری است که، در تنگنای فشارهای اجتماعی و اقتصادی و سیاسی، آنچنان مچاله می شود که کیستی خویش را بطور کامل از دست داده و تبدیل به موجودی قابل ترحم می شود! موجودی که قدرت حاکمه، اول وی را لِه و خمیر می کند، سپس به شکلی که خود می خواهد ، در می آوردش، پس از آن، به ستایش ساخت دست خود می پردازد! از وی مجسمه می سازد، آرامگاه برایش برپا می کند و برای سالگردش، مراسم باشکوه! می گیرد و سطحی ترین مداحی های بی ارزشش را، بعنوان شعر ناب! به خورد خلق الله می دهد!...
و از همه خنده دارتر، تعیین روز تولدش، بعنوان روز ملی شعر و ادب؟! است، آنهم در سرزمین بزرگان شعر و ادب جهان و کسانی از زمرهء رودکی و فردوسی و خیام و نظامی و حافظ و سعدی و ناصر خسرو ومولوی و عطار و سنائی و صائب و ... هزاران ادیب برجستهء دیگر.

ببینید خود او راجع به بزرگترین حماسه سرا و شاعر جهان، حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی چه می گوید؛


توفنده از او حميت و احساسات
داننده راز انفجار كلمات
افتاده به روي نقشه‌هاي جنگي
فرمانده جنگهاي فرهنگي ماست
خلاق غرور قوميت ما
او شاعر ايده آل ما فردوسي است
(ديوان ـ‌ج 2 ـ ‌1116)

..........................................

او
شاعر قهرمان ما فردوسي است
او را قلم آن كرد كه شمشير نكرد...
او كاخ زبان پارسي كرد بلند ...
او شاعر ايده‌آل ما فردوسي است
تصوير كند عشق و فداكاري‌ها
والا منشي‌ها و فداكاري‌ها
تصوير كند مفاخر ايران را ...
(همانجا ـ ص 1118)

............................................

دنيا همه يك دهن به پهناي فلك
بگشوده به اعجاب و به تحسين تمام
با هر چه زبان و ترجمان دل و جان
در گوش تو با دهان پر مي‌گويند:
فردوسي و شاهنامه جاويدانند
(همانجا ـ 1121)



و اما در سوی دیگر ِ این شخصیت سازی واژگونه از شهریار، کسانی قرار دارند، که پلشتی های اندیشهء نژادپرستانهء خویش را، در پشت نام و زبان مادری وی، پنهان کرده، از او چیزی می سازند، که به هرکسی شباهت دارد جز شهریار! کسی که همواره به ایرانی بودن خود افتخار می کرد و بزرگان شعر و ادب پارسی را می ستود!



تو همايون
مهد زرتشتي و فرزندان تو
پور ايرانند و پاك آئين نژاد آريان
اختلاف لهجه مليت نزايد بهر كس
ملتي با يك زبان كمتر به ياد آرد زمان
گر بدين منطق ترا گفتند ايراني نه ايي
صبح را خواندند شام و آسمان را ريسمان

( ديوان ـ ج 1 ـ ص 352)

......................................

اين قصيدت را كه جوش خون ايرانيت است
گوهر افشان خواستم در پاي ايران جوان
شهريارا تا بود از آب، آتش را گزند
باد
خاك پاك ايران جوان مهدامان
(ديوان ـ ج 1ـ ص 365)

..................................

در قعر هزار سالهء غار قرون
از كشور يادهاي يك قوم اصيل
كانجا قرق غرور قوميت اوست
يك منظره شكوهمندي خفته است
يك دورنماي دلفروز تاريخ
ايران قديم!
(ديوان ـ ج 2 ـ ص 1115)


بازماندگان و نوادگان سلطان سنجر، چنگیز و هلاکو و تیمور و خونخوارانی از این دست، که در کشور های همسایه و انگلیس و آمریکا لانه کرده اند، از میان هزاران بیت شعر زیبا و دلکش و عمیق شهریار به زبان پارسی، به یک شعر آذری وی، که بگفتهء خودش (( آنرا برای کسانی سروده است که بیسوادند و قادر نیستند فارسی را بفهمند و حافظ بخوانند ! )) آویزان شده، حیدر بابایه را تبدیل به بیرق عثمان می کنند، تا سیاست کثیف و ضد انسانی و استعماری خویش را، ملبس به نام شاعر دردمند روزگار کنند، تا بلکه برای خویش، و حرکت ضد ایرانی خویش، آبروئی بخرند و مردم ایران را بر علیه یکدیگر تحریک کنند!

حکایت شهریار، حکایت غریبی ست! حکایتی ست که آب به چشم آورده، دل را به درد می خواند! شاعر و انسانی، که مچاله شده و خرد می شود و از عاشقی شوریده، به مداحی لهیده تبدیل می گردد! کسی که یکی از زیباترین اشعار پارسی در مورد (( پدر )) را سروده است، تبدیل می کنند به شاعری که زمخت ترین مدح را در مورد هاشمی رفسنجانی بسراید!


از شاعری شاد و عاشق پیشه و آزاده، به شاعری غمگین و مداح و افسرده تبدیل می شود، آنگونه که دل آدم به حالش می سوزد و آرزو می کند که هر چه زودتر بمیرد، بلکه کمتر خوار شود!!! این با کمال تأسف، حقیقت است!!! و چه حقیقت تلخی.

حالا که بحث مردن پیش آمد! بد نیست خاطره ای را هم که زیاد بی ربط  به این نوشته نیست، در اینجا بیاورم؛

روزی از روزها، دور و بر بیست سال پیش، به جهت عیادت استاد ابوالحسن ورزی، که در آنزمان کسالت مختصری داشت، به منزل ایشان در بهجت آباد رفته بودم. تاجبخش هم بود. برای استاد، تصنیف مرغ سحر را خوانده و با سه تار نواخته بود، برای همین وقتی من وارد شدم، ابوالحسن خان، سرحال بود...
استاد، چون از علاقهء من به هدایت مطلع بود، شروع کرد به تعریف خاطرات و ماجرا های مشترک خود با هدایت که نمی دانم چه شد، که بحث شهریار و شرکت وی در کلاسهای احضار روح!، در ایام جوانی، پیش آمد، استاد گفت:

(( او ( شهریار ) از اول هم آدمی خرافاتی! و متعصب بود. من و بقیه دوستان، هیچوقت نتونستیم با این ویژگی اش کنار بیائیم. ولی رویهمرفته، آدم با حال و با صفائی بود، باهم خیلی صفا کردیم... اهل بخیه بود!... )).
من گفتم:(( مدح او را در مورد آقا! خوندی؟ )).
ورزی گفت: (( اتفاقأ چند شب پیش، ابراهیم ( استاد ابراهیم صهبا ) اینجا بود. صحبت همین شعرش بود. پیرمرد خیلی دلخور بود. می گفت این ممد حسین کی میخواد آدم بشه؟ نمی بینه مردم چقدر از وضعیت ناراحتند؟ باز می شینه این چرت و پرت ها رو سر هم میکنه... )).

من گفتم: (( میخوام در باره اش یک مقاله بنویسم ( با خنده ) به اسم شاعر شیره ای – مداح حرفه ای! )).
استاد در حالیکه سرفه می کرد و همزمان غش غش می خندید، گفت؛(( نه بابا، ولش کن. الان نه، بگذار برای بعد، شنیدم اینروز ها حالش زیاد خوب نیست، گناه داره! بگذار برای بعد...)).
...
یادش را گرامی می داریم،بی یاد مدایح بی صِلهء وی!!!

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین --------- روی دل با کاروان کربلا دارد حسین
ازحریم کعبه جدش به اشکی شست دست ------مروه پشت سرنهاداماصفا دارد حسین... .



ستون عرش خدا قائم ازقیام محمد------- ببین که سر بکجا می کشد مقام محمد
بجز فرشته عرش آسمان وحی الهی------- پرنده پر نتوان زد به بام محمد
به کارنامه منشور آسمانی قرآ ن-------- که نقش مهر نبوت بود بنام محمد...


علی خامنه ای:

سروده هاى شهريار در دوران جوانى در وصف اميرالمومنين على (ع) و امام حسين (ع) حاكى از اين عشق و ارادت است. ضمن آن كه وى پس از پيروزى انقلاب اسلامى بدون هيچگونه توقعى اشعارى براى انقلاب و بسيجيان سروده است.



شهریار در مدح هاشمی رفسنجانی و خطبهء نماز جمعه اش! :

اي غريو تو ارغنون دلم
سطوت خطبه‌ات ستون دلم
خطبه‌هاي نماز جمعه تو
نقشه حمله با قشون دلم

چه فسوني است در فسانه تو
كه فسانه‌ات از او فسون دلم
با دلي لاله‌گون ترا گوشم
اي لبت لعل لاله گون دلم

چشم از نقش تو نگارين است
مي‌نگارد مگر بخون دلم
عقل من پاره مي‌كند زنجير
كه به سر مي‌زند جنون دلم

من هم از آن فن و فنون دانم
كه جنون زايد از فنون دلم
كلماتت چو تيشه فرهاد
مي‌شكافند بيستون دلم

وز مواعظ كه مي‌كني آنگاه
صبر ميزايد از سكون دلم
انقلاب من از تو اسلامي است
كه حريفي به چند و چون دلم

گوهر شب چراغ رفسنجان
اي چراغ تو رهنمون دلم
كفه‌اي هم‌تراز خامنه‌اي
در ترازوي آزمون دلم

بازوان امام آنكه دگر
بي قرين است در قرون دلم
چشم اميدي و چراغ نويد
هم شكوهي و هم شكون دلم

در ركوع و سجود خامنه‌اي
من هم از دور سرنگون دلم
خاصه وقت قنوت او كز غيب
دست‌ها مي‌شود ستون دلم

او به يك دست و من هزاران دست
با وي افشانم از بطون دلم
عرشيان مي‌كنند صف به نماز
از درون دل و برون دلم

من بروني نيم خدا داند
كاين صلا خيزد از درون دلم
من زبان دلم ولي افسوس
بسكه بي همزبان زبون دلم

پيرم از چرخ واژگون و عليل
بشنو از بخت واژگون دلم
چون كماني خميده ايم ليكن
تيرآهي است در كمون دلم

طوطي عشقم و زبان از بر
جمله ماكان و ما يكون دلم
در ترازوي سنجشم مگذار
اي كم عشق تو فزون دلم

درس من خارج است و حاشيه نيست
كه دگر فارغ از متون دلم
دگرم بخشي از تن و جان نيست
دل به جانان رسيده چون دلم

شهريارم لسان حافظ غيب
شعر هم شاني از شئون دلم

به نقل از پایگاه فرهنگی هنری اداره ارشاد آذربایجان شرقی:

در سال 1357 شهریار با حرکت توفنده انقلاب اسلامی همصدا شد وبا اعتقاد راسخ وقلبی مالامال از عشق به امام خمینی (ره) دهه آخر عمر خود را سپری کرد، در اردیبهشت ماه سال 1363 تجلیل با شکوهی از استاد در تبریز بعمل آمد. استاد شهریار به لحاظ اشتهاردر سرودن اشعار کم نظیر در مدح امیر مومنان و ائمه اطهار علیه السلام به شاعر اهل بیت (ع)شهرت یافت اوپس از یک دوره بیماری در 27 شهریور ماه 1367 دار فانی را وداع ودر مقبرةالشعرا به خاک سپرده شد.

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را----- نجستم زندگانـــی را و گم کـردم جوانی را

آذر ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 2:9  توسط مزدک | 

انسان محوری فلسفی خيام

فرهاد عرفانی

مزدك



مقصود ز جمله آفرينش، مائيم              در چشم خرد، جوهر بينش، مائيم
اين دايرهء جهان، چو انگشتری است      بی هيچ شكی، نقش نگينش، مائيم



بي هيچ شكی، انسان محوری، نقش نگين جهان بينی حكيم عمر خيام نيشابوری، فيلسوف، رياضيدان و شاعر برجسته و بی همتای مشرق زمين است. اگر سيسرون و ارسطو، پرستش خرد را درخدمت مدنيت قرار دادند، غايت نگاه خود را، نه در خودباوری انسان، كه تنها در همگرائی سياسی و اجتماعی او می ديدند. در حاليكه خيام علاوه بر (( اين ))، عميقا تكيه بر باور و ادراك انسان از موقعيت فيزيكی و (( اين جهانی )) خود دارد.


چون نيست، ز هرچه نيست، جز باد بدست
چون هست، به هر چه هست، نقصان و شكست
انگار كه هست، هرچه در عالم، نيست
پندار كه نيست، هرچه در عالم، هست

 
او در تمامی آثارش، و با تمامي احساسش، سعي بر اين دارد كه خود آگاهی را در انسان تقويت كند. برای انسان دل نمی سوزاند، كه سعی دارد با منطق و استدلال خويش، نوع نگاه او را به هستی، و زندگی، تصحيح نمايد.


ای دوست غم جهان بيهوده مخور      بيهوده غم جهان فرسوده مخور
چون بود، گذشت و، نيست: نابود پديد!      خوش باش و غم بوده ونابوده مخور


درست زمانی كه غرب، تاريكترين مقطع قرون وسطی را در تاريخ خود طی می كند و دستگاه كليسا و تفتيش عقايد، پنجه های خونين ومرگبار خويش را در پيكرهء زندگي انسانی فرو برده است، در آنهنگام كه اخلاق و شخصيت، تفكر و منش و هستی عاقلانه انسان به زشت ترين شكل ممكن زير سوال رفته است، در شرق، خيام با روشنگری انديشمندانهء خويش، رندانه، به نفی وسيله قرار دادن انسان در جهت اشاعه افكار ارتجاعی  می پردازد. او با نفی عقاید رايج عصر خويش، انسان را به درك علت وجودی خود، بازيافتن خود، و سيطرهء منطق و عقل بر زندگی، فرا می خواند.

 او برای انتقال ادراكات خويش، چهار چوب تفكرات فلسفی رايج را تنگ مي بيند. هر چند با زبانی كنائی، و گاهی با شهامتی وصف نشدنی، و با صراحت، انسان را به تفكر در ورای ديوارهای دينی محدود كنندهء (( ديد )) دعوت مي كند. او خيلی پيشتر از سر توماس مور و ديگران در غرب وخيلی پيش از آنكه نوزائی (( و انسان محوری قرون 14 و 15 )) در اروپا ناقوس مرگ دستگاه شيطانی كليسا را بنوازد، به جايگاه و ارزشهای انسانی انسان پي برده، و در جهت اعتلای روح بشری، كلام موجز ومستدل خويش را، به كار می گيرد.


گر روی زمين به جمله آباد كنی      چندان نبود كه خاطری شاد كنی

گر بنده كنی زلطف آزادی را      بهتر كه هزار بنده آزاد كنی

 
:::::::::::::::::::


برتر ز سپهر، خاطرم، روز نخست         لوح و قلم و بهشت و دوزخ، می جست
پس گفت، مرا معلم، از رای درست      لوح و قلم و بهشت و دوزخ، با توست!

 
:::::::::::::::::::


چون مردن تو مردن يكبارگی است             يكبار بمير، اين چه بيچارگی است؟

خوني ونجاستی و مشتی رگ و پوست      انگار نبود، اين چه غمخوارگی است


::::::::::::::::::


تا چند زنم به روی درياها خشت          بيزار شدم ز بت پرستان و كنشت

خيام، كه گفت دوزخی خواهد بود؟      كه رفت به دوزخ؟ و كه آمد ز بهشت؟

 
:::::::::::::::::


شايد نگاهی به تاريخ قرون وسطی و مسائل شرق و غرب در آن دوره، به درك نگاه خيام كمك رساند؛ (( ... اومانيست های اروپائی كه اصطلاح قرون وسطی را به ميان آوردند، آن را دورانی می دانستند كه طی آن ملتهای اروپائی در جهل و تاريكی غوطه ور شده بودند. اين دوران با جهان بينی مندرس افكار مذهبی كهن و نظريات علمی عتيق، از نظر آنها محكوم بود... نشانه ای كه نقش پيشاهنگ شرق را در قرون وسطی تاييد مي كند، همانا برتری فرهنگی شرق در قبال غرب است.

 بی گفتگو، اقوام و ملتهای چينی، ايرانی و...، در آن دوران، در زمينه هاي بسيار، فن آوري و فرهنگ مادی ومخصوصا هنر، و نيز رشته های حقوق وقوانين و آئين های سياسی و فلسفی، جغرافيا و تاريخ نگاری علوم و ادبيات،  پيشرفته تر از غرب بودند...

 جنبش های دهقانی ايران، به خلاف اروپا، در سراسرقرون وسطی كم و بيش، با جنبش های ملی بر ضد اعراب مسلمان و سپس تركان و ... مغولان جوش خورده ( ... ) است. برخی از اين جنبش ها، بخصوص آنها كه به ضد سلطه اعراب است، رنگ مذهبی می يابد و به صورت خروج عليه مذهب رسمی عربی در می آيند؛ جنبشهای (( مقنع )) در سالهای ( 167_160 ه _ق ) بابك خرمی د رسالهای (222 _ 201 ه _ ق ) در آذرآبادگان و خراسان، مازيار در ( 325 ه. ق) در مازندران و عليه اعراب و ... )) (1)

 تاريخ ادبيات نيز بيانگر نكات جالبی است كه نظرتان را به آن جلب مي كنم:

 (( ... خيام در زمانی می زيست و شعر می آفريد كه ... فرمانروائی ها يكي پس از ديگري از هم می پاشيدند. انديشمندان و بزرگان، ناگهان ، قربانی آدم كشاني بی نام ونشان می شدند. اعتقادهاي كهنه جای خود را به باورهای نو مي دادند. عشيره های ددمنش كوچ نشين، از سرزمين هاي ناشناخته به مراكز تمدن هجوم می بردند و فرهنگ كهن ايرانی را به آتش مي كشيدند. اين زمان، يعنی سدهء يازده(11م )، هنگام هجوم تركان سلجوقی به ايران، دوران جنگهای خونين و خودنمائي سلطانهای پر زرق و برق، و زمان قدرت نمائی راز آميز فرقه های آدمكش خطرناكی بود كه دام خود را با ترورهای پنهانی در شبكه پهناور سراسر ايران گسترده بودند )) (2).


يك نظر ساده به نوشتار اخير نشان می دهد كه افكار فلسفی خيام در چه دورانی و با چه پيشينه ای شكل گرفته است. هيچ شاعر و انديشمندی را نمی توان جدا از زمينه های سياسی، اقتصادی، اجتماعی، علمی، فرهنگی وتاريخی تحليل كرد. هم (( اينجاست )) كه رشد تفكرات علمی و فلسفی و هنری خيام شكل می پذيرد و ميسر می گردد. در زمينه های رياضيات و نجوم و ... در كل (( حكمت نظری ))، و از طرفی ادبيات و شعر، اين اعجوبه اعصار گذشته وحال، به بيان نكات دقيق و ظريف و بديع می پردازد. خيام همانند مردمان روشن عصر خود، به نفی افكار پوسيده، مهاجم و استيلاگر می پردازد؛

 
گاوی است در آسمان ونامش پروين      گاوی است دگر، نهفته در زير زمين
چشم خردت باز كن از روی يقين          زير و زبر دو گاو، مشتی خر بين


:::::::::::::::::::


در حاليكه اعراب نوكيسه از يكسو، و سلاجقه وحشی از سوی ديگر، اين بخش از آسيا را در زير مهميز حكومتهای فاسد خود گرفته اند، درست همان زمان كه خود، چهار دست و پا، به زندگی (( اين جهانی )) چسبيده اند، با رياكاری، به مردمان تحت ستم، عرفان ماليخوليائی، عزلت گزيني و گوشه گيری و زهد و تقوا و ... را تزريق می كنند ( هر چند در مورد نسلهای پس از خيام در اين زمينه موفق هستند )، نابغه تيزبين و انساندوست ، خلايق را به زندگی، كاميابی، شادمانی، غم نخوردن و حقيقت بينی، و در عين حال، دل نبستن به وعده و وعيدها، و همچنين جاودانگی موعود چندش آور اشراف و روحانيت دعوت می كند. او ارزش ها را در حقيقت زندگی روزمره، و واقعيات پیرامون بشر، جستجو ميكند.


از انسان به انسان می رسد، و دائما با بصدا در آوردن زنگ فنا، نظر انسان را به درك زندگ جلب مي كند. با اشعارش، به رياكاری دكانداران دين پوزبند می زند وچهره’ سالوسانهِء بشر دوستان ژنده نما ( عرفا ) را نمايان می سازد.


خشت سر خم، ز ملكت جم خوشتر      بوی قدح، از غذای مريم خوشتر!

آه سحری، ز سينهِء خماری                 از ناله بوسعيد و ادهم خوشتر!


::::::::::::::::::
برخيز ومخور غم جهان گذران       بنشين و دمی بشادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفائی بودی      نوبت به تو خود نيامدی از دگران

 
::::::::::::::::::


قومی متفكرند، در مذهب و دين      جمعی متحيرند، در شك و يقين
ناگاه منادئی در آيد ز كمين            كای بيخبران، راه نه آن است و نه اين


::::::::::::::::::


در چشم محققان، چه زيبا و چه زشت      منزلگه عاشقان، چه دوزخ چه بهشت
پوشيدن بيدلان، چه اطلس چه پلاس       زير سر عاشقان، چه بالين و چه خشت


:::::::::::::::::


خيام، مبلغ ارزش هائی همچون صداقت، درستی، محبت و عشق و عهد و پيمان و وفا... در عمل است. او بيزار از رنگ و ريا است. در چهرهِ انسان، قدرت درگير شدن با بالاترين مظاهر قدرت را مي بيند. درهمه چيز شك ميكند، شكاك نيست، شك برای او وسيله است، هدف نيست. او در پی حقيقت است و همهء (( اين )) را با اشعارش به مردم، دركمال صداقت می آموزد؛


گر من ز می مغانه مستم، هستم      ور عاشق و رند و، می، پرستم، هستم

هر طايفه ای به من گمانی دارند        من زان خودم، چنانچه هستم، هستم


::::::::::::::::::::::


صبح است، دمی بر می گلرنگ زنيم      وين شيشه نام و ننگ، بر سنگ زنيم

دست از امل دراز خود، بازكشيم           در زلف نگار و، دامن چنگ، زنيم


::::::::::::::::::::


دوشينه پی شراب ميگرديدم                   افسرده گلی كنار آتش ديدم
گفتم كه چه كرده ای كه می سوزندت      گفتا نفسی در اين چمن خنديدم


::::::::::::::::::


يك نان به دو روز، اگر بود حاصل مرد      وزكوزه شكسته ای، دمی آبی سرد

مخدوم كم از خودی ، چرا بايد بود؟        يا خدمت چون خودی، چرا بايد كرد؟


::::::::::::::::::::


از آمدنم، نبود گردون را، سود                وز رفتن من، جلال وجاهش، نفزود
وز هيچ كسم، نيز، دو گوشم نشنود      كاين آمدن و، رفتنم، از بهرچه بود؟

 
::::::::::::::::::


نظر به اينكه برخورد خيام با دشمنان سعادت بشريت، از مضمونی تاريخی (( كه در هر دوره اي قابل استفاده است )) برخوردار است، هم در زمان حيات، و هم در نهصد سال گذشته، همواره سعی شده است با اتهاماتی نظير لاابالی، ميخواره، پوچگرا (( وجود دو فرد خيام و خيامی، يكی ميخواره و شاعر، يكی فيلسوف!! ))، شخصيت، و از اين رهگذر، افكار بلند او را، از صفحهء ذهن تاريخی مردم بزدايند، حتی عده ای كه خود را طرفدار انديشه های خيام می پنداشته اند، با برداشت غلط و مبهم و ساده انگارانه، آتش معركه را با هيزم سطحی نگری شعله ورتر ساخته اند.


شكي نيست، در دوراني كه همه’ دستگاههاي قدرت، دست در دست هم داده اند، تا مردم را از گردونه زندگي اجتماعي ، و دخالت در سرنوشت خود، خارج سازند، و از آنها بردگان و بره هائي رام و آرام بسازند ، كه خوشبختي خود را د رناكجا آباد  بجويند، دعوت خيام به زندگي (( اين جهانی )) كفر شمرده شود، و با مخدوش كردن افكار او در نظر عامه، از اوموجودی ساخته شود كه در همه چيزش (( حتی در موجود بودن انسانی بنام خيام شاعر و فيلسوف )) شك شود.


خيام كه خيمه های حكمت می دوخت      در كوزهء غم فتاد و ناگاه بسوخت
مقراض اجل، طناب عمرش ببريد              دلال قضا، برايگانش بفروخت

 
:::::::::::::::::::

در اينجا نمی خواهم به اتهاماتی كه به خيام وارد می شود، پاسخ گويم، چرا كه ابلهانه تر ومضحكتر از آن هستند كه سزاوار پاسخی باشند، فقط اشاره ای دارم به شكل كار شاعرانهء خيام كه: (( در خانه اگركس است، يك حرف بس است )).


از نظر نگارندهء اين سطور، به جرات می توان گفت که اكثر قريب به اتفاق اشعار خيام، به واقع، از خود اوست، اندك شناختی نسبت به ادبيات، شعر، فلسفه، زبانشناسی وتاريخ لازم است، تا خواننده دريابد كه هيچكس، جز فردی با ويژگيهای حكيم عمر خيام نيشابوری، قادر به سرودن چنان اشعاری نيست. زين العابدين موتمن در مورد ويژگيهاي رباعي (( كه شكل كار شاعرانه’ خيام بوده است)) چنين مي گويد:

 (( .. نظر به دقت ومراقبت شايانی كه شاعران در ساختن اين قسم شعر، و رعايت اصول فصاحت و بلاغت كلام مبذول داشته اند، امروز، رباعيات، اگر چه به نسبت ساير اقسام شعر مقدار آن كم است، بخش بسيار مهم و ذيقيمتي را در كتاب ادبيات ايران تشكيل می دهد. اين دقت و مراقبت در ساختن رباعی كاملا ضروری و لازم است، چه، شعری كه بنای آن بر دو بيت است، مسلما بايد از هر گونه حشو و زوائد، و تقديم و تاخيرات ناخوش، وتشبيهات و استعارات مبتذل، وكلمات وعبارات غير فصيح، عاری، و از طرفی، مشتمل برمضمونی شيرين، ونكته ای بديع، و ادائی دلكش، و ايجازی غيرمخل، و احيانا پاره ای از صناعات مستحسن شعری، از قبيل تشبيه و تجنيس و ايهام و استعاره و مطابقه و تقابل و امثال آن باشد. اگر اين معانی در بعضی ابيات اقسام ديگر شعر، مثلا در قصيده و يا غزل، رعايت نشود، چندان جای ايراد نيست، ولی شعری كه مجموع آن ازچهار مصراع تجاوز نمی كند، در صورت فقدان اين معانی، چه لطف ومزيتی می تواند داشت؟ ونيز رباعی، بايد طوری ختم شود كه، اثر قاطع وجانداری در ذهن باقی گذارد. رباعيات خوب ومعروف، عموما از اين خصيصه برخوردارند... )). (3)

 يك مقايسهء ساده (( با توجه به نكات مذكور )) بين رباعيات خيام و ديگر شعرا، كه هر كس با هر سطح سوادی، و فقط با داشتن ذوق وحس، می تواندانجام دهد، برهان اين قلم، درمورد گفته های فوق الذكر است:


دوشم گذر افتاد به ويرانهء طوس             ديدم جغدی نشسته برجای خروس

گفتم چه خبر داری از اين ويرانه               گفتا خبر اين است؛ افسوس افسوس
( شهيد بلخی )


هنگام سپيدم دم، خروس سحری            دانی كه چرا همی كند نوحه گری
يعنی كه نمودند در آئينه صبح                 كز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
( خيام نيشابوري )


ای شب نكنی آنهمه پرخاش كه دوش      راز دل من مكن فاش كه دوش
ديدی چه دراز بود دوشينه شبم              هان ای شب وصل آنچنان باش كه دوش
( عنصري )


يك جرعهء می ز ملك كاوس بهست         از تخت قباد و ملكت طوس بهست
هر ناله كه رندی به سحرگاه زند             از طاعت زاهدان سالوس بهست
( خيام نيشابوري )


شاها ادبی كن فلك بدخو را                  گرچشم رسانيد رخ نيكو را
گر گوی خطا كرد به چوگانش زن             ور اسب خطا كرد به من بخش او را
( امير معزی )


خاكی كه به زير پای هر حيوانيست          كف صنمی و چهرهء جانانی است

هر خشت كه بر كنگرهِء ايوانی ست         انگشت وزير يا سر سلطانيست
( خيام نيشابوري )


:::::::::::::::::::::
نكتهِء ديگری كه به نظر می رسد در مورد انسانگرائی فلسفی خيام قابل ذكر باشد، نگرش اخلاقی اوست. شايد اينگونه تصور شود كه خيام از لحاظ اخلاقی پيرو افكار اپيكور (341 _ 270 پيش از ميلاد) فيلسوف مادی يونان بوده است. هر چند اپيكور و خيام، به جهت ارزش نهادن به خرد، دوری جستن از خرافات، و اهميت قائل شدن برای خوشبختی وشاد زيستن، هر دو از يك دريچه به انسان و زندگی و هستی می نگرند، و وجوه اشتراك فراوانی دارند، اما بين اين (( دو ))، در ارزش های اخلاقی ، يك تفاوت ماهوی وجود دارد، و آن اينستكه؛

 اپيكور برای تعديل و آرامشی كه در جستجوی آن است، نه تنها تلاشی راتوصيه نمی كند، كه حتی از درگير شدن پرهيز می كند. او دوری جستن از ناملايمات را توصيه می كند، وخيام، در كنار گرايش به خوشی و دوری از اندوه، تعهد وتلاش، برای به دست آوردن نيك بختی و شادی، و سر ناسازگاری گذاشتن با زمانهء نادرست را، لازم می داند وتاكيد می كند:


زان باده كه عمر را حيات دگر است                 پر كن قدحی گرچه تو را دردسر! است
بر نه به كفم كه كار عالم سمر است               بشتاب كه عمر ای پسر در گذر است

 
:::::::::::::::::::


هشدار! كه روزگار شور انگيز است                  ايمن منشين! كه تيغ دوران تيز است

در كام تو گر زمانه لوزينه نهد                          زنهار! فرو مبر! كه زهر آميز است

 
::::::::::::::::::::
تاخاك مرا به قالب آميخته اند                        بس فتنه كه زين خاك برانگيخته اند
من بهتر از اين نمی توانم بودن                       كز بوته مرا چنين برون ريخته اند


:::::::::::::::::::::


هان كوزه گرا، به پای!، اگر هشياری               تا چند كنی بر گل آدم، خواری
انگشت فريدون وكف كيخسرو                        بر چرخ نهاده ای! ، چه می پنداري؟

1_ تاريخ باستان _جلد چهارم (( قرون وسطي )) _ سيمنوف، كنراد، پطروشفكسی ( ديباچه )
2_ تاريخ ادبيات ايران _ يان ريپكاو .... _ ص 298 _ 299.
3 _ تحول شعر فارسی _ زين العابدين موتمن _ ص 91 _92 _ 97 و .... _
(( پايان ))
1373
نيشابور

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 2:57  توسط مزدک | 

یاد نامهء صمد بهرنگی

 

(( پدر ادبیات کودکان ایران ))

 

فرهاد عرفانی - مزدک

 

 این نوشته، تنها یک یادنامه است و قصدم در اینجا، بررسی آثار نویسندهء برجستهء میهنمان، صمد بهرنگی، نیست، که بررسی آثار و نوشته های او را به فرصتی مناسب تر موکول می کنم. شرائطی که دیگر هموطنان خوش فکرم ، قادر باشند در فضائی آزاد، مرا در این نقد واجب و مهم همراه باشند.

 صمد بهرنگی، همانند هر نویسندهء دیگری، محصول شرائط اجتماعی بخصوصی ست که قادر است چنین مرواریدی را در صدف خویش بپروراند. صمد در آغوش خانواده ای زحمتکش، و در اعماق اجتماع بالیده است. دوستانی دارد از جنس شور و خرد و اخلاق و ایمان به انسان، کسانی همچون غلامحسین ساعدی، علیرضا نابدل، بهروز دهقانی  و ...،

 او یک معلم است. محل تدریس او، محروم ترین نقاط کشور است. به آثار نویسندگان و اندیشمندان بزرگ عصر خود دسترسی دارد. او خواننده ای عمیق است که کتاب را نمی خواند، بلکه آنرا هضم می کند! او رسالت خویش را به عنوان یک انسان، در تفسیر جهان نمی داند، او بدنبال تغییر زندگی ست. می خواهد بداند، و در این راه، هیچ محدودیتی را به رسمیت نمی شناسد. و اما دانستن صرف را بی فایده می داند، دانستن را برای روشنگری می خواهد و روشنگری را در خدمت دگرگونی محیط قرار می دهد.

اهل لاف و گزاف نیست. قیافه نمی گیرد. گیس بلند نمی کند! ریش انبوه و یا بُزی نمی گذارد، عینکش را در نوک بینی قرار نمی دهد و با این ریخت و قیافه در کافه ها و پاتوقهای روشنفکران خرده بورژوای عقده ای نمی نشیند و بحثهای صد تا، یک غاز نمی کند. اهل مصاحبه و چاپ عکسهای 30*20  در مجلات و روزنامه ها و رنگین نامه های پوشالی خر رنگ کن نیست! دلیلش هم ساده است؛ او بدنبال منافع شخصی نیست، مساله اش شهرت و پول نیست. دردش، احترام و آداب چندش آور بورژوائی نیست. صمد انسانی هدفمند است. او قرار است... ، یعنی قراری با خودش گذاشته است، می خواهد جامعهء خویش را از نکبت برهاند، پس! بدنبال راه و ابزار لازم در اینجهت است. می اندیشد و می اندیشد و می اندیشد. اما در اندیشه وا نمی ماند! افکار را بکار می گیرد. در آزمون، خطاها را تصحیح می کند. وقتی به قطعیت می رسد، با خلوص و صفا و صداقت  تمام و بدون تکلف، آنچه را یافته است، به ساده ترین شکل، در اختیار مستعدترین افراد قرار می دهد.

او عمیقا درک کرده است که شخصیت های دایناسوری شکل گرفته در یک جامعهء طاعون زده را نمی شود دگرگون کرد، پس یکسره امیدش را از آنها بریده است. مخاطبین او، نهالهائی هستند که قرار است فردا، درختان تنومند و پرباری باشند، در نتیجه، امروز، به هرس و آبیاری و آفت کش نیاز دارند.

 او  می داند که در اولین فرصت، بورژوازی، از در و دیوار، فرهنگ ضایع خود را بر سر کودکان، آوار می کند، پس باید جنبید! از همینجا باید شروع کرد. در نتیجه، دست به قلم می برد. قصه و افسانه و داستان می نویسد. به کالبد  شکافی انسان، اجتماع، طبقات مختلف، نیازها و انگیزه ها و روابط می پردازد. شخصیتها را از غشاء کاذب خود بیرون می کشد و عریان در برابر چشم جستجو گر می گذارد. او اعتقاد به پند و نصیحت ریاکارانه، به سبک و سیاق جماعت روحانی، ندارد. نیازی هم به اینکار ندارد، چرا که با خود می اندیشد؛ چه افشاگری و روشنگری ای بهتر از خود واقعیت؟

 اما به بیان واقعیت بسنده نمی کند، و نباید بکند! او می داند که درک واقعیت، نیمی از حل مشکل است. نیمی دیگر، نسخه های عملی برای دگرگون کردن واقعیت است. تنها از جمع این دو است که دستیابی به حقیقت  ممکن است.

 پس دست بکار می شود. قهرمانانش را در سیر حوادث تنها نمی گذارد. راه را به آنها نشان می دهد ، دشمنان را شناسائی می کند و ابزار لازم برای نابودی  آنها را در اختیارشان می گذارد.

 صمد می داند که جامعه ای که قرار است فرزندانش آن را تغییر دهند،  سراسر، آلوده به خرافات و سم مهلک دین و خرافات مذهبی است، پس هر جا که فرصتی پیدا می کند، نظر کودک مخاطب خود را به دستاوردهای علوم جدید، جلب می کند.

 او می خواهد کودکان بفهمند  که با ابزار کهنه و فرسوده و کاذب نمی توان به جنگ نادرستی ها رفت، باید مسلح به سلاح آگاهی زمینی شد، چون آنچه قرار است تغییر کند، در آسمان و ذهن ما نیست، بلکه در روی زمین و در اطراف ماست!...

 

و اما صمد بهرنگی، تنها یک معلم، نویسنده کودکان، محقق درادبیات عامه، یک انسان دوست عدالت طلبِ آزادیخواه نیست، که علاوه بر همهء اینها، یک  ادیب برجسته است! او توانسته است در زبانی به غیر از زبان مادری خویش، آثاری خلق کند  که هنوز که هنوز است، مانند آنها در ادبیات کودکان ما وجود ندارد.

 او نویسنده ای صاحب سبک و زبان مخصوص به خود است. عمیقا قالبهای داستانی را می شناسد. در تطبیق قالب و موضوع و مضمون و زبان، آگاهانه، کارکرده و به راستی موفق است.

 اگر توجه کنیم که او تنها  بیست و نه سال زیسته است، آنگاه درک خواهیم کرد که چرا این شخصیت، حماسی و شگفت انگیز جلوه می کند. او اسطوره و نمونه ای برای درست زیستن، انسان بودن، تلاش کردن، آموختن و مبارزه در راه اهداف بزرگ انسانی ست. صمد بهرنگی، نمونهء عینی یک انسان والاست!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 2:10  توسط مزدک | 

هنر معترض!

                                                      یادنامهء خسرو گلسرخی

 

 

فرهاد عرفانی - مزدک

 

-          جامعهء انسانی، مجموعهء بهم پیوسته و در عین حال جدائی ست که توسط جبر قانونی! و بر مبنای گرایش های عقیدتی - اقتصادی و در چهارچوب جغرافیای سیاسی، کنترل و هدایت می شود. اساس کنترل سیاسی در اکثریت جوامع کنونی در دستان نخبگانی ست ( استراتژها )، که نه بر پایه دخالت آراء و اندیشه های مردم، که بر اساس توانائی های اقتصادی - ایدئولوژیک و با تکیه بر قدرت نظامی - پلیسی، حکومت می کنند.

 

چهار عامل سرمایه، ایدئولوژی، نیروی نظامی - انتظامی و تبلیغات، عواملی هستند که بافت اصلی دولت ها را در اکثریت جوامع انسانی امروز جهان (( حتی دموکراتیک ترین دولت های بورژوائی )) تشکیل می دهند. بر اساس نگرش مذکور، هنر امروز، هنری ست که مستقیم و غیر مستقیم یا دولتی ست و یا مردمی! و اما این دیدگاه بر آن نیست که تاثیر این هر دو بر هم را انکار نماید که غرض، تبیین جایگاه هنر و هنرمند ِمعترض در جهان اسارت بار کنونی ست!

 

جهان امروز، عرصهء تاخت و تاز نظام های اطلاعاتی - خبر رسانی - برنامه سازی و هدایت غیر مستقیم افکار مردم، با تکیه بر رذیلانه ترین شکل بازی با روح و روان ، یعنی استفاده از توان تاثیرگذاری حسی و فکری ابزار هنری ست.

هنر رایج امروز وظیفه دارد در پای تلویزیون میخکوبتان کند. چشمها و مغزتان را خسته به رختخواب بفرستد... اخبار از صافی رد شده ( و در حقیقت تفسیر وقایع ) را به خوردتان دهد. قدرت اندیشیدن (( خارج از برنامه های دیکته شده )) را از شما بگیرد. شعر و داستان و نمایش بی ارتباط با زندگی و معضلات روزمره را، به عنوان حقایق هنرمندانه قالب کند. وانمود کند که جهان متوهم روشنفکران دست به مزد، همان جلوه های برتر ِ اندیشهء بشری ست  و با استفاده از آخرین دستاوردهای علوم جامعه شناسی و روانشناسی، آنچنان شما را زیر بمباران تبلیغاتی بگیرد، که جز به آنچه باید! فکر کنید، نیاندیشید. اینچنین هنری وظیفه دارد آنچنان روح و اندیشه تان را در محاق فریب و توهم قرار دهد که قدرت هر گونه اعمال نظر از شما سلب شود و آنگاه...

،

اگر چه خصوصیت سرگرم کننده و لذتبخش فرآورده های هنری دارای اهمیت است، اما یک اثر هنری، همچنین، وظیفه دارد شرائط را برای کند و کاو زوایای روح و فکر و اندیشهء انسان، و رشد و هدایت او، در جهت ایجاد جامعه انسانی، بسط خلاقیت ها و همگرائی ِ در عین افتراق، فراهم نماید.

هنر، از انسان، و برای انسان، و در جهت پاسخ به نیازهای روحی - عاطفی و فکری اوست. کنکاش در اعماق انسان، و بیان روانشناسانه او، و هدایت زیباشناسانهء معرفت انسانی ، وظایفی ست که با مفهوم هنر شکل می پذیرد و جدا از تعریف ماهوی این پدیدهء حسی نیست. اینچنین است که واژهء هنر، با مردم، آنچنان در هم می آمیزد که، از هر یک، لزوما به دیگری می رسیم.

 

 انسان امروز نمی تواند هنر را جدا از نیازهای کنونی و تاریخی خود در نظر بگیرد. چنین هنری، تجریدی ترین شکل برخورد با یک مفهوم عام انسانی ست و نتیجهء آن، هنر انتزاعی و ذهنی ای است که، حتی با تائید کنندگان آن نیز، قادر به برقراری ارتباط نیست.

 

 هنر، همراهِ با عصیان و اعتراض، همچنین به معنی عشق به هستی و انسان، از طریق انتقال زیبایی شناسانهء ارزشهای انسانی می باشد. هنر، چه در مفهوم تجریدی آن و در کالبد شخصیت هنرمند، و چه در ارائهء آن بمثابه محصول هنری، چیزی عصیان و اعتراض انسانی، برای به نقش کشیدن سرشت و سرنوشت بشری، نیست!

 

هنر معترض؛ هنری ست که قادر است ضمن برقراری ارتباط حسی و فکری با مخاطب خود، پرده ها را از برابر دید او بردارد و روشنای هستی زیبای انسانی را پدیدار سازد. هنر معترض، در بطن خود، حامل حقیقتی معرفت شناسانه - زیبائی شناسانه و عصیانگر است، که رهنمون می سازد مخاطب خود را، در درک و ایجادِ جهان و جامعه ای بهتر!

                                                                   

(2)

 

با توجه به گفتار فوق، به سراغ مجموعهء شعر (( ای سرزمین من  )) خسروگلسرخی می رویم. این مجموعه که به همت رفیق فرزانه ام  (( کاوه گوهرین )) منتشر شده است، قبل از هر چیز، یادآور حماسه ای است که در نوع واقعیات اساطیری! کم نظیر است. یادنامهء مردی است، که در جهان فراموشی ارزش های اخلاقی و انسانی ، ققنوس وار، تولد انسان والا را در همهء ابعاد زمینی اش نوید داد. کسی که شعاع ِ دیدمان را، از حد انسان تک ساحتی سرمایه داری فراتر برد، و نشان داد که آدمی، نه ابزار، که خالق ِ شکوه ِ آینده ای ست که، بی شک، به انسانیت تعلق دارد...

 

 خسرو گلسرخی، (( تنها )) در عرصهء سیاسی- اجتماعی خوش ندرخشید، که او؛ به شعاع ِ تابش انوار یگانهِ گوهر ِ جاودانهء انسانی، یعنی (( هنر ))، و شعر نیز، وسعت تازه ای بخشید. یاس فلسفی وازدگان جهان ِ غارت شده را پس زد: (( نورهای تازه ای در چشمهای مات خواهم ریخت )) و از فرهنگ لغات انسان معاصر، واژه های بی وزن! را حذف کرد: (( نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت )).

 

 او می دانست که انسان امروز صاحب دلمشغولی هائی است که برایش ساخته  و پرداخته می شود، پس، پتک امید را بر ذهن منجمد او کوبید: (( دگر از سوز و سرمای شب تاریک، تن هامان نمی لرزد / دگر افسرده طفل پابرهنه، از زبان مادر شبها نمی ترسد... )). آدمی! این مغبون قدرت کاذب صاحبان غاصب جهان امروز را، به رویاروئی فراخواند: (( نخوابید! جنگ در پیش است / کنون ای رهروان حق، شب تاریک معدوم است... )) چرا که باور داشت: (( دگر، روز تبهکاران، به مثل نیمه شب، تار است... )).

 

 خسرو یک شاعر واقعی است! چرا که اندیشه را، و زیبائی را، لباس انسانی می پوشد. انسان به مفهوم عام آن. یعنی همان چیزی که بسیاری از صنعتگران به اصطلاح شاعر ، آن را در میان آثار خود برای همیشه گم کرده اند...

 

او بازیِ با واژه ها و لاس ِ با توصیفات بی مایه را پشت سر گذاشته است. برای او شعر چیزی بیشتر از یک ساخت (( خود معنا )) ست. وی به فراتر از واژه و  زبان می اندیشد، چرا که اساسا هدف شعر را در ساختار آن نمی جوید.

 

او می داند که زبان و عالی ترین شکل کاربرد آن (( شعر ))، چیزی جز وجه بیرونی نگاه انسان به خویش، و انعکاس نیازهای حیاتی او نیست، پس آن را آنگونه بکار می گیرد که، د رتطبیق ِ رو به تعالی چنین نگاهی، باشد: (( من همین فردا / کاری خواهم کرد... / من همین فردا / به شب سنگین و مزمن ... از پشت، خنجر خواهم زد )).

 

 خسرو! عمیقا اعتقاد دارد که فردگرایی بورژوائی، بیماری بزرگ قرن است. تفکری که بر خلاف تکیهء ظاهری اش بر فرد، از اساس، در تقابل با آزادی فردی، و پویائی آدمی، در نگاه یگانهء اوست. روبنائی، که استقلال انسان را، تنها، در بعد غارت گری انسان ِ صاحب سرمایه می بیند، و درست بر همین پایه است که، نیز، انسان ِ فاقد آن را، در چنبرهء اسارتِ برده وار،  رها می کند، و دل به تقدیر، خوش می دارد. بالنتیجه، او، رهائی فرد را، در هم آوائی عشق و ستیز مشترک، می جوید:

 

(( باید که دوست بداریم یاران / باید که چون خزر بخروشیم / فریادهای ما / اگرچه رسا نیست / باید یکی شود... )) یا (( آه ای دو چشم فروزان / در رود مهربان کلامت / جاریست هزاران هزار پرنده / بی تو کبوتریم، بی پر ِ پرواز... )).

 

 او بیادمان می آورد که کیستیم و در کجا ایستاده ایم. از ما می خواهد که همچون شخصیت های اساطیری تاریخ خویش باشیم، اگر می خواهیم که؛ (( باشیم ))! و جای ویژهء خود را در مجموعهء  جهان پویا بیابیم: (( ای سرزمین من / ای خوب جاودانهء برهنه/ قلبت کجای زمین است / ... ثقل زمین کجاست ؟ /.../ من د رکجای جهان ایستاده ام؟ )).

 

 خسرو ! خالق شعری ست که، وجدان عاصی زمانهء خویش است:

 

(( خورشید / در پشت پلکهای من اعدام می شود... )). برای او، سکوت، بی معناست. آنجا که: (( در بقعه های خامش بودن / از جوار ضریح / چندی ست / طنین ضربهء برخاستن بزرگ ترا نمی شنوم...؟ )) وی همهء عشق خویش را چنین فریاد می کند: (( اینک / به زیر رگبار سرخگونهء خنجر / دست مرا بگیر/ تا از پل نگاه صادقانهء مردم / به آفتاب / سفر کنیم... )).

 

 خسرو گلسرخی نماینده و نماد شاعرانی ست که، هنر ِ معترض را، به عنوان آنتی تز همهء پلشتی های ِ(( صورت فریب )) هنر بورژوائی، مطرح و بر آن پای می فشارد. سنتز چنین هنری، پویائی ، شکوفائی و قوام انسانیت، در جهان ِ رو به اضمحلال کارتل ها و تراست هاست. هنری که عمیقا مردمی ست، و درست بر همین اساس، ماندنی!:

 

(( باید تیر دیگری برداشت /... / اینکه اینک قطره - قطره - قطره - جاری ست / بر بامهای ناشناس / در معابر بی نام / این خون ِ متلاشی، و جوان رفقاست / ای گرمترین آفتاب / بر شانه هامان بتاب / ای صمیمی ترین آغاز/ ای تفنگ، ای وفادار - یار باش/ برویم فتح کنیم فردا را... )).

                                                               

(3)

 

  ... گوشه و کنار، شنیده ام که: (( ... شعر خسرو فاقد بافت محکم زبانی ست! ... هنوز پخته نیست ... همه اش سیاسی ست... )) - و از این قبیل مهملات!

 

 چرا؟ چرا اینگونه می گویند؟ آیا جز این است که اینان قافیه را گم کرده و باخته اند؟ به پای طاووس چسبیده اند تا شکوه و عظمت او را نفی کنند؟... که از کنار ِ نفی او، چنین خام می اندیشند که، انفعال خویش را، جامهء حقانیت بپوشانند؟

 

 بواقع هیچکدام هم نمی گویند که منظورشان از بافت محکم زبانی چیست؟ اگر مورد نظر ایشان، زبان مغلق ِ پیچیده در تصاویر مبهم و بی ارتباط و انتزاعی است، که باید بگوئیم، خسرو، اساسا چنین زبانی را فاقد صلاحیت لازم به جهت ارتباط با توده ها می دانست، و اگر منظور آنها زبان ِ شسته - رفته و روان ، همراه با غنای واژگانی ست، تا آنجا که به طول عمر کوتاه شاعر بر می گردد، شعر او از چنین قوامی برخوردار است... و اگر می ماند! طبیعتا صیقل بیشتری نیز می یافت.

 

 عده ای دیگر نیز، صراحت بیان او را، در ارائهء تصاویر سیاسی، مغایر با شعر و هنر شاعری می دانند. گوئی لازمهء سرودن شعر، بی اعتنائی به سرنوشت آدمی، و گریز از همهء آنچیزهایی است که شعر به خاطر آنها موجودیت می یابد!

این جماعت، در نگاه عقب ماندهء جامعهء قرون وسطائی ( که به اندیشمند جز در چهارچوب خال نگار اجازهء خود نمائی نمی داد ) گیر افتاده اند و ساده لوحانه می اندیشند که اگر حافظ و خیام در دل توده ها و تاریخ، جاودانه گشته اند، علتش صرفا اوصاف حسی و بدیع و فنون کلامی ایشان است، و نه بیان عارفانهء حقیقت انسان، ( و هستی )، و عصیان او در برابر اندیشه های متحجر عصر خویش، که اگر چنان بود، باید فرخی سیستانی، سرآمد شاعران تاریخ شعر ایران می بود، که نبود!

...

- اما با همهء این، خسرو گلسرخی، حتی اگر در تمامی عمر خویش شعری نسروده بود، شعر زندگی اش، منظومهء جاودانه عاشقانه ای بود که، تمامی تعاریف شعر و هنر را، در خود، جای می داد!

 

بر سینه ات نشست

 زخم عمیق کاری دشمن  

اما!

 ای سرو ایستاده - نیفتادی

 این رسم توست،

                     که ایستاده بمیری

 

در تو - ترانه های خنجر و خون

در تو - پرندگان مهاجر

 در تو - سرود فتح...

 

 اینگونه چشمهای تو، روشن،

                                     هرگز نبوده است

.....

 این خلق

 نام بزرگ ترا

 در هر سرود میهنی اش

                             آواز می دهد

......

                                                             ( 1373 / 7 /27 )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 1:31  توسط مزدک | 

 

تحلیلی بر تراوشات یک مغز بیمار!

 

 

 

تحليلی بر پرت و پلا های سپانلو، در مورد شاعر بزرگ ميهنمان:

 

 

 ابوالقاسم لاهوتي

 

 

 

فرهاد عرفانی مزدک

 

 

 در شرائط رکود و رخوت جنبش اصیل اجتماعی، و استیلای تحجر و سرمایهء افسار گسیخته، بی قانونی، عوامفریبی و ریاکاری، تنها آن نیروها و افرادی اجازهء خودنمائی و شرائط رشد می یابند که طبیعتا با بافت حاکم بر اجتماع سازگاری داشته، و یا شهامت و جسارت حضور صادقانه و آزادیخواهانه را نداشته و منفعل باشند!

...

آنچه مورد نظر این دیدگاه است، اشاره به موردی کوچک از موارد بسیار ِ تحریف حقایق، قلب واقعیات و واژگونه نشان دادن زندگی اندیشمندان، شاعران و نویسندگانی ست، که اکنون در میان ما نبوده و توانائی دفاع از خویش را ندارند. کسانی که سوخته اند و روشنی بخشیده اند و آثارشان، همچنان، شور زندگی و عشق به انسان را، در ما و نسل های آینده، زنده نگاهمیدارد. هم آنانکه در گذر از رنجها، جز به تقدس آرمانهای انسانی نیاندیشیده اند، و اگر امروز چیزی برای مباهات هست،  چیزی جز درخشش حضور عاشقانه ایشان، در عرصهء فرهنگمان، نیست.

   

  نگردد تا جهان آزاد از ظلم و، بشر یکسان          از این مقصود عالی، دست هرگز، بر نمی دارم

 

ابوالقاسم لاهوتی، نمونه ای از اینگونه اندیشمندان و هنرمندان است که، اندیشه و هنر خویش را در خدمت به همنوع، و اعتلای فرهنگ خویش، و به تبع آن، فرهنگ بشری، نهاد. او که در خانواده ای فقیر و انساندوست رشد یافته بود، از همان عنفوان جوانی، گام به راهی گذاشت که، جز رنج و سختی و آوارگی، چیزی برایش نداشت. اما اینهمه را به جان خرید و تا پایان عمر، دست از پیمان با مردم و اندیشه های عدالت طلبانه و آزادیخواهانه برنداشت:

    

 تلخ بد، تلخ، زندگانی من           دورهء کودکی، جوانی من

  پدری پیر و مادری بیمار          خواهرانی صغیر و من بیکار

                                     ...

  کفش در پا، به سر کلاه نبود          همسفر، غیر اشک و آه نبود

                                     ...

  مادرم در فراق زنده نماند          پدرم از گرسنگی جان داد

                                     ...

  باز گفتم اگر برادر نیست            پدر و خواهران و مادر نیست

  خلق محبوب و نامدارم هست          خدمتش را نمی دهم از دست

                                   

***

 

او همپای بزرگانی همچون عارف قزوینی، میرزاده عشقی، فرخی یزدی، سید اشرف الدین گیلانی ( نسیم شمال )،... و بسیاری دیگر از بشردوستان ژنده پوش انقلاب مشروطه، به روشنگری، ترویج  ایده های انسانی، افشای دشمنان عدالت و آزادی و غنی ساختن شعر و ادب ایران پرداخت و تحت هیچ شرائطی، قلم و حرمت آن را، فدای مصلحت روزگار نساخت. کاری که اکنون شارحین زندگی اش ، از جمله آقای محمد علی سپانلو، به راحتی بدان تن می دهند!

 

در سال هزار و سیصد و هفتاد وشش، سپانلو، اقدام به انتشار دیوان ابوالقاسم لاهوتی تحت عنوان (( شهر شعر لاهوتی )) نموده است. البته این کار اگر همراه با امانتداری بود، جای قدردانی داشت، اما متاسفانه نشانی از هیچگونه صداقت و سلامت! در این کار، دیده نمی شود.

    

 (( دفتر دل بدهیدش پس ِ مرگ           یار من!! وارث آثار من است ))

 

سپانلو، دو خطای بزرگ مرتکب شده است، اول اینکه به شیوهء سانسورچیان ساواک و فرزندان خلفش (( ماموران اداره ارشاد اسلامی ))، از دیوان لاهوتی (( شیر بی یال و دم و اشکم )) ساخته است و بنابر صلاحدید، اشعار را حذف و تکه تکه کرده، و دوم آنکه، با نگارش مقدمه ای غیر مسئولانه بر این دیوان، به تحریف تاریخ، توهین به شخصیت شاعر، و قلب عقاید این هنرمند انقلابی میهنمان، پرداخته است.

 

 او در رابطه با شرح حال لاهوتی می گوید: (( ... برای تحقیق در سرگذشتش، پیش از آنکه به متون شرح حال نویسان رجوع کنیم ( البته وی در صفحهء 7 کتاب بر خلاف این نظر عمل کرده است)، از راه جستجو در شعرها، می توانیم تصویری واقعی تر بدست آوریم... )) و سپس چنین می گوید: (( از هجده سالگی به جرگه آزادیخواهان پیوست... از مطالعهء یک دوره کهنهء روزنامه قانون... دستخوش تحول عمیقی در شناخت جامعه و حکومت شده است ... (و) تحت تاثیر افکار سوسیالیستی ...در قدیمی ترین!! شعر های او نیز، مدعای دفاع از طبقهء رنجبر و ستایش فعله ( کارگر) به چشم می خورد...)). اما بلافاصله پس از این مختصر، به نقل مشکوکی از  ابوالحسن بزرگ امید ( که او نیز ظاهرا از رئیس پستخانه ای نقل می کرده ) می پردازد که؛ گویا لاهوتی در جریان خدمتش در ژاندارمری، با گرفتن پولی به مبلغ سیصد یا پانصد تومان، دو خان و فئودال را در منطقهء قم بقتل رسانیده است!... 

 از این نقل بی شرمانه و قطعا دروغ که بگذریم، شاعر! شارح، و هنرپیشهء سینمای جمهوری اسلامی، آقای سپانلو، برای یک لحظه هم فکر نمی کند که اگر لاهوتی بدنبال پول بود که با زنده نگاهداشتن آن دو خان، پول بمراتب بیشتری از (( ایشان )) می توانست بدست آورد!

وی حتی برای لحظه ای نمی اندیشد که چگونه ممکن است انسانی که بخاطر پول دست بقتل می زند، تمامی عمر خویش را در راه خدمت به مردم و آرمانهای انسانی و فرهنگ و ادب و شعر بگذارد؟

 

 او در واقع با نقل غیر مسئولانه این اراجیف، نه تنها به لاهوتی، که به تمامی مبارزین راه آزادی، از مشروطه تا کنون، توهین می کند و از روی نادانی، آب به آسیاب دشمنان مردم می ریزد. جالب اینجاست که ایشان در جائی این اشارات را دارد که پیش تر اذعان داشته که: (( لاهوتی که از میان گرایش های سوسیالیستی، به تندترین آنها، یعنی مرام!! بلشویکی، تمایل یافته بود، پس از چند ماه کار در ژاندارمری به اتهام تمرد اخراج شده است!!... )). خواننده با خواندن این سطور بخوبی می تواند متوجه شود که ریشهء این برخورد سطحی و مبتذل آقای سپانلو در کجاست! و جالب تر این است که خود ایشان اعتراف دارند که لاهوتی به اتهام تمرد و سرپیچی از مقررات نظام اخراج شده، آنهم بخاطر داشتن افکار سوسیالیستی. پس اگر هم وی  اقدام به ترور دو خان مذکور نموده، انگیزه اش نه چیز حقیری مثل پول، بلکه افکار آزادیخواهانه و عدالت طلبانه اش بوده است. اگر به لحاظ تاریخی نیز شرائط اجتماعی زمان لاهوتی را بخاطر آوریم (( که چیزی جز ظلم و زور بی حد خوانین و فئودالها نبوده است)) به نیکی  این عکس العمل لاهوتی را بعنوان افسری انقلابی، درک خواهیم کرد:

    

(( رعیت را فروشد با زمین ملاک و، می بینم:          که ملت عاجزست از رفع این بیداد و می نالم... ))

 

نقل قولهای بعدی سپانلو نیز این دیدگاه ما را تایید می کند. وی در صفحات بعد ادامه می دهدکه:

 (( لاهوتی، که به وسیلهء والی در ژاندارمری تبریز به کار گماشته شده، همراه با تورج امین، شورشی به راه می اندازد. شورشیان نخست پادگان شرفخانه را اشغال می کنند و سپس عازم تصرف شهر تبریز می شوند، اما روند حوادث، شورش آنها را، بی ثمر و ناکام می کند، نیروی شورشی از هم می پراکند و لاهوتی که مسئول اصلی! عصیان شناخته شده، به خاک شوروی می گریزد... )).

                                                                   

***

 

در بخش دوم مقدمه، ایشان می فرمایند:

(( می توان دو مرحلهء اساسی را در آثار لاهوتی تشخیص داد، مرحله اول یعنی دوران شکوفائی اش! را در حدود سالهای 1918 تا 1925 نشان می دهد، شهرستانی جوان که از رنج دیگران رنجور می شود، شیفتهء میهن خویش است، عشق را می ستاید، سودای عدالت و مساوات دارد... با سلطنت، سرمایه داری، ارتجاع و اخلاقهای خرافی مقابله می کند... مالکان و فئودالها را محکوم می کند و ... ( و در دورهء دوم )!... اما جوی که کم کم شعرها را فرا می گیرد تعظیم و تبلیغ جامعهء شوروی است... سرانجام شاعر یکسر به تبلیغ برنامه های استالین، از جمله سرکوب مخالفان حزبی! و بسط خودکامگی دبیر کل حزب می پردازد!! )).

    

 (( بر کشتهء ما دژخیم صد نسبت بد می داد          تو زنده شنیدستی، بر مرده زند بهتان؟ ))

 

 قبل از اینکه به این اظهارات جناب سپانلو بپردازیم، ذکر نکته ای ضروری بنظر می رسد:

دینامیسم زندگی هنری بر اساس دیالکتیک عوامل مثبت و منفی، کشمکش دائمی بین جذب و دفع، و عصیان و رکود احساسات و اندیشه، در تمامی مراحل زندگی عمل کرده و شکل می گیرد. در چنین دینامیسمی، زندگی از منطق خاص خود، یعنی عکس العمل دائمی در برابر کنش های نامتعارف (( در ذهن هنرمند )) پیروی می کند. بر این اساس، این انتظار که یک هنرمند ( در هر رشته ای ) در تمامی عمر خویش، از یک حرکت ثابت پیروی کرده و در برابر هر کنشی، یک واکنش ثابت نشان دهد، کاملا غیر معقولانه و خلاف حقیقت یک زندگی  همراه با عصیان دائمی ست.

 

 شاعر، که از زمرهء حساس ترین هنرمندان است، ممکن است که در دوره های مختلف زندگی، در برابر حوادث مشابه، عکس العمل های غیر مشابه، نشان دهد و حتی متضاد! و (( این )) هیچ تعارضی با خط سرخی که هر هنرمند، بر اساس شخصیت هنری، در عمر خویش، دنبال می کند - ندارد، چرا که اگر غیر از این بود، نه ابتکار و ابداعی صورت می پذیرفت و نه تکاملی شکل می گرفت. در چنین شرائطی، هنگام قضاوت در مورد یک هنرمند، آنچه اهمیت دارد، تشخیص همان خط سرخ، و کشف شخصیت و منش وی، در کلیت زندگی اوست، نه تفکیک مکانیکی ایام زندگی و آثار وی، که در چنین صورتی، راه به ترکستان خواهیم برد و هرگز نخواهیم توانست به قضاوتی درست، دست زنیم.

 

-         و اما دیدگاه مطلق گرا و ذهنگرا و مذهبی امثال سپانلو، درست در مقابل چنین نگرشی ست. از زوایه دید این گرایش، هیچ شیوهء برخوردی جز یکسو نگری، جزمی گری  و استنتاج مبتنی بر تجرید، وجود ندارد؛ همه چیز، یا سپید است یا سیاه، یا خوب است و یا بد، یا زشت است و یا زیبا، و قضاوت، نه بر مبنای شناخت سیر و روند شکل گیری یک پدیده، بلکه با تفکیک آن از اجزای تشکیل دهنده اش، صورت می پذیرد.

-          در چنین مکتبی، انسان از جهان پیرامون خویش جدا، و راجع به او صحبت می شود. گوئی که ما، نه با یک موجود زنده، بلکه با یک مفهوم ارزشی، روبرو هستیم! اگر این موجود معلق در بی مکان، با معیار های موجود در ذهنمان تطبیق کرد، او را تائید می کنیم، و اگر نه، وی، و یا حداقل بخش هائی از وجود او را، دور می اندازیم!! کاری که آقای سپانلو  انجام داده است، دقیقا، چنین چیزی ست.

-          

-         او، نظر به اینکه خاستگاه و خواستگاه طبقاتی، عقیده و اعتقاد و جهان بینی اش، با بینش و منش لاهوتی، در تضاد است، آسانترین راه را برگزیده است، و آن، چیزی نیست جز، دور انداختن، و کتمان بخش های اساسی زندگی شاعر انقلابی میهنمان، بی آنکه توجه کند که (( این )) زندگی و آثار ِ ابوالقاسم لاهوتی است، و نه او! و اگر با تمایلات ایشان تطبیق نمی کند، مشکل لاهوتی نیست، بلکه مشکل ایشان است، که از درک جهان پیرامون، حقیقت ِ زندگی، و درک مفهوم تاریخ، و روند آن، عاجز است!

 

- تا آنجا که به لاهوتی بر می گردد، وی در تمامی زندگی خویش، با وجود پستی و بلندی بسیار، از ایدئولوژی و جهان بینی واحدی برخوردار است. به طبقه کارگر و زحمتکشان عشق می ورزد، و قلم و قدم خویش را، در این راه، می گذارد. هرگز به طبقهء خود خیانت نکرده، و میهنش را، به عنوان بخشی از جهانی که قرار است از دست نظام پلشت سرمایه داری نجات یابد، دوست دارد. این میهن پرستی اما، برای او، ستایش جغرافیای سیاسی و نژادی! نیست، بلکه خاطراتی ست که، سراپا آمیخته با رنج و محنت و ستیز و نبرد برای رهائی ست. برای او، ازبک و تاجیک و فارس و ترک...، همه، انسان هستند، و همه، اسرای جنگل بزرگ سرمایه داری، و لایق نجات.

  

   (( پاکدل، مردمان روی زمین          از خاک امریکا، تا هند و چین    

     آنها که دوست اند، با وطن خود          تنفر دارند، از دشمن خود

     آنها که می خواهند با دل شاد          بهره بردارند از کار آزاد

     بی فرق زبان و کشور و پوست          با هم، در تامین صلح، شدند دوست

     پیمان بر علیه بیداد کردند               با هم سوگند دوستی یاد کردند ))

 

  اینچنین است که وقتی بخش هائی  از این پیکر انسانی، به رهائی دست می یابد، شاد گشته، و شعف خویش را در قالب ستایش توانائی، و عمل این پیکره، عریان می سازد:

 

    

  تو کنون، مملکت صنعت و عرفان شده ای 

     لانهء بلبل آزاد غزلخوان شده ای

 

     چشم بد دور! تماما تو گلستان شده ای

   من به گلهای گلستان تو دل باخته ام

                                                 ازبکستان، به دلیران تو دل باخته ام ...

                                                                                             

***

    

 (( شد صرف انقلاب، تماما، جوانیم          و امروز، حاضرم که ز نو، امتحان شوم ))

 

بخش سوم از مقدمهء آقای سپانلو بر دیوان لاهوتی را، اظهاراتی مضحک تشکیل می دهد، که قبل از هر چیز، بیانگر بی اطلاعی ایشان از مفاهیم نظری جامعه شناسی، ادبیات و تاریخ است. توجه فرمائید:

 (( ... با توجه به اینکه اکثر شعرهای تبلیغی دوره دوم او ( لاهوتی ) در کارنامهء هنری اش ارزش ویژه ای ندارند!، از نقل آنها - به جز نمونه هائی جهت آشنائی پژوهندگان - در این منتخبات خودداری شده است!! از سوی دیگر، نفس پژوهش نیز مربوط به رژیمی  است که در این چند ساله، تاریخ ( در مورد آن  ) قضاوت صریح و شدیدی کرده است! ... بار دیگر این نکته را راجع به محتوای آن تبلیغات یاد آور شویم که: تاریخ در بارهء ایدئولوژی لاهوتی قضاوت خود را کرده است،

    

( اگر از کیش لاهوتی بپرسی          نجات فعله و دهقان پرستد! )

 

... بنابر این ارزش آثار او نه در مفاهیم حزبی، بلکه در طرز بیان آنهاست!! )).

    

 ( هر لقمه که دادی تو به اشراف، خطا بود          برگرد از این غفلت و جبران خطا کن )

 

- نظر به اینکه پرداختن به مفاهیمی از قبیل شعر تبلیغی، کارنامهء هنری، منتخبات!، پژوهش، تاریخ و قضاوت آن، ایدئولوژی (( لاهوتی ))، مفاهیم حزبی! و طرز بیان ...در حوصلهء این نوشتار نیست و هر کدام بحث مستقل و مفصلی را می طلبد ( که صد البته اندیشمندان بسیاری بدانها پرداخته و نیازی به تکرار آنها نیست ) فقط به مساله تاریخ و قضاوت آن می پردازیم و چنین می اندیشیم که برای سپانلو و امثال وی، شیرین ترین بحث نیز، همین باشد!

    

 (( ظلم هر جا و به هر نام و به هر رنگی هست           دست سرمایه بود سلسله جنبان همه

                                                               ....

     قرنها، مفتخوران، خون فقیران خوردند          خوش به چنگ آمده این دوره، گریبان همه... ))

 

تاریخ ( در مفهوم عملی، و نه نتیجه ای نظری ) فرآیند! تبدیل انسان از موجودی وحشی، به موجودی متفکر  است (( منظور، موجودی ست  که عقل، منطق، و شعور انسانی، بر عمل او، حکومت می کند )).

 به تعبیر دقیق تر؛ فرآیند انباشته شدن دانش، و تکامل معنوی و مادی شرائط بشر، تا زمان حال! اما آنچه این تعریف را کامل می کند، عطف به زندگی ست. این فرآیند، نتیجه زندگی انسان، نه در مفهوم تجریدی، بلکه به عنوان موجود اجتماعی، و کنکاش و تاثیر متقابل او بر محیط، و محیط، بر اوست. درک این حرکت دیالکتیکی، ما را از قضاوت سطحی، نسبت به آنچه رخدادش می خوانیم، دور می سازد. رخدادها، اگر چه جزئی از تاریخند، اما تاریخ نیستند! پس نمی توانند منشاء قضاوت راجع به تاریخ باشند، اما تاریخ، می تواند منشاء قضاوت راجع به رخدادها باشد...

 

اگرچه در تشریح تاریخ، نگاه، همواره به گذشته معطوف می شود، اما کشف دینامیسم، و نیروی محرکه تاریخ، یعنی تلاش انسان برای پشت سر گذاشتن آنچه مانع تکامل معنوی و مادی اوست، جهت، و سمت تحولات را، معین می سازد.

 همانگونه که انقلاب کبیر فرانسه، می توانست در بطن خود، انقلاب اکتبر را نوید دهد، به همانگونه، انقلاب اکتبر نیز، توانست زندگی امروزین بشر را، در شرائط کاملا متفاوت با قبل از آن، بنمایاند و سمت حرکت آتی بشر را، مشخص نماید. بر این اساس است که، مارکسیستها معتقدند: تاریخ بعقب باز نمی گردد! ( چرا که تاریخ، تنها رخداد اکتبر نبوده است، بلکه همچنین، تمامی تحولات مربوط به حقوق کارگران، زحمتکشان، زنان و کودکان، تثبیت قوانین مدنی و رفاهی و اجتماعی و گسترش و ثبات آزادیهای معاصر، که پیامد این رخدادست را نیز، در بر گرفته است).

 

 سرمایه، اگر چه توانسته است نظام سیاسی بر آمده از اکتبر را نابود سازد، اما هرگز قادر نبوده و نخواهد بود که، پیامد این رخداد را نیز، از بین ببرد. چرا که آنچه تاریخش می خوانیم، بررسی روند تکامل جوامع  انسانی ست. روندی که همراه با رخدادهای ضد و نقیض، اوج و فرود، شکست و پیروزی است، ولی چیزی که محصول روند است، کامل تر شدن پدیده ای ( جامعه انسانی ) است، که دچار نقص یا نقص های! گذشته نیست، اگرچه ممکن است دچار حوادث مشابه باشد!

 

 شکست دهها انقلاب و عصیان بزرگ بشری، در دوران برده داری و فئودالی، هرگز، آدمی را به حقانیت این نظامها نرسانید، و هرگز، تاریخ، این حوادث و شکست ها را، به حساب عبث بودن آن تلاش ها نگذاشت، اما این طبیعی بود که، انسانهائی که در آنزمان می زیستند، مایوس شده، و پایان زندگی و مشاهدات خویش را، پایان تاریخ!! فرض کنند. اما همین تاریخ، نشان داد که این رخدادها، لازمهء تکامل مادی، و در نتیجه، انباشت دانش بشری، برای تغییر جامعه بوده اند، در حالیکه خودِ آن رخدادها، چنین چیزی را نشان نمی دادند! ( حداقل در زمان وقوع ).

                                                                     

***

 

سپانلو در قسمتی دیگر از همین اظهارات می گوید: (( نفس پژوهش ( در مورد لاهوتی ) نیز مربوط به رژیمی ست که در این چند  ساله!! تاریخ قضاوت صریح و شدیدی کرده است... )).

   

  ( ای آنکه شرق را به اروپا فروختی         ای بی شرف! بگو، چه خریدی به جای شرق؟ )

 

در اینجا، بهیچوجه، قصد نداریم به جایگاه حوادث دههء اخیر در جوامع سوسیالیستی، و رابطه آن با تاریخ بپردازیم، چرا که اساسا، چنین بحثی در چهارچوب نوشتار ما نمی گنجد، اما همین تاریخ مورد نظر آقای سپانلو ( یعنی روز شمار حوادث !! )، نکات ظریف و صریحی دارد، که یک مغز سالم را به اندیشه وامیدارد، از جمله اینکه، تقریبا سه ماه قبل از فروپاشی اتحاد شوروی، با حضور ناظرین بین المللی، رفراندومی در سراسر خاک اتحاد شوروی برگزار شد، و هفتاد و هشت درصد مردم، به ابقاء اتحاد شوروی، رای مثبت دادند و این آزمون، پس از هفتاد سال حکومت سوسیالیستی ، نشان دهندهء دیدگاهِ آن مردم،  نسبت به آن نظام، بود!

 

 نکتهء دیگر، سخنان رییس سازمان سیا  ( سی،آی،اِ ) درست پس از دستور! فروپاشی شوروی، توسط یلتسین، است. وی صریحا اظهار داشت: (( چیزی که امروز مشاهده می کنیم، ساده بدست نیامده است، بلکه نتیجه چهل سال کار مداوم، و میلیاردها دلار سرمایه گذاری ست...! )).

 

نوشتار خویش را با ابیاتی از ابوالقاسم لاهوتی بپایان می بریم، که خود، پاسخ کافی، به هر گونه مهمل بافی، نسبت به اوست!

 

     (( فلک، به جرم درستی، شکست قلب مرا         مگر شکستن قلب است، مزد مرد درست؟

     نمود، نام و نشانش، ز لوح هستی گم          فلک به هر جا، مرد درستکاری جست

     مرا، امید درستی، ز نادرستان، نیست!       از آنکه سنبل، هرگز، به شوره زار، نرست

     ز نادرستی، تحقیر می کند دشمن         مرا، که غیر درستی، نکرده ام ز نخست

                            درستی است مرا، دین و، از ارادهء خود

                           به سخت گیری دنیای دون، نگردم سست ))

                                                                         

***

(8-12-1377 )

                                                                                

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 2:17  توسط مزدک | 

(( شاملو، مرد اخلاق و آرمان ! ))

 

فرهاد عرفانی - مزدک

 

-شاید من، تنها اهل قلم ایرانی باشم، که نثر مصور شاملو را نخوانده است!!! تعجب می کنید؟ البته تعجب هم دارد. چگونه می توان دستی به قلم داشت و همعصر شاملو بود و قطعه ای از او نخواند؟ البته ناگفته نماند که آنقدر حرفهای این آدم، در بین روشنفکران و ادبا و نویسندگان و شعرا و فعالین سیاسی نفوذ داشت، که خود بخود، چه می خواستی، چه نمی خواستی، قطعاتی از وی را از زبان دیگران می شنیدی، و اما  واقعیت اینست که، منهم فقط از همین طریق، و البته بسیار محدود، فهمیده بودم که شاملو شاعر است! و نوشته هایش چه سبک و سیاقی دارد!!

 

شاید خنده دار بنظر آید، اما من صدای او را دوست داشتم! سالها پیش، وقتی وی اشعار خیام را دکلمه کرد، آنهم با آن موسیقی فوق العاده زیبای، اگر اشتباه نکنم، شهبازیان، و آواز پختهء شجریان، صدایش را و هنر دکلمه اش را پسندیدم و این هنرش را، به هنر دیگرش، یعنی ترجمهء محکم و خلاقانهء آثار ادبی خارجی، افزودم.

 نمی دانم! شاید شاملو هنرهای دیگری هم داشته است که بنده بی خبرم، اما همینقدر بگویم که: نفوذ او بر معاصرینش غیر قابل انکار است. او مبلغ خوبی بود، اما آنچه او را مطرح و صاحب نفوذ می کرد، این تبلیغاتی که برای خودش می کرد! نبود، بلکه کلام محکمی بود، که پشتوانه ای محکم تر، از اراده و عزم و ایستادگی وی، در برابر زورگویان، داشت.

 

شاملو، ستایشگر عشق و زیبائی بود و همدرد رنج کشیدگان، و همین سه خصیصه کافی ست تا هر کلامی را حتی اگر شعر نباشد، به شعر برکشد!

 در هیچ رابطه ای، به کسی باج نمی داد! و این خصیصه نیک، البته که بسیاری را، از جمله حاکمان و بادمجان دور قاب چین ها را می رنجاند.

 و اما یک خصوصیت خوب دیگر هم داشت و آنهم این بود که: وقتی از او می رنجیدند و می خواستند پیش پایش سنگ بیاندازند، کوتاه نمی آمد. در این موارد، سخت سمج و سخت سر بود. یک کله شق واقعی! و این سخت سری، در پایفشاری بر حقیقت، چهره ای حماسی به او می بخشید. طبیعی است که در جامعه ای که فقط خواری و ذلت، امتیاز می آورد، تن ندادن به ذلت و ایستادگی در برابر گردنکشان، اعتباری ویژه ببار می آورد و شاملو از این اعتبار، به میزان  فراوان برخوردار بود.

 

 بر خلاف آقای احسان الله خان نراقی، که شاملو را آدمی غیر اخلاقی می داند ( منظور ایشان از اخلاق؛ چاپلوسی، ریا کاری، دروغگوئی، نان به نرخ روز خوری، محافظه کاری و خصایصی از این دست است! )، بنده، وی را اخلاقی ترین روشنفکر و اهل قلم پنجاه - شصت سالهء اخیر می دانم!

 

 شاملو ، آدمی زرنگ و رند و زیرک بود و دست روشنفکرانی که هم از توبره می خورند و هم از آخور ( امثال نراقی ) را زود می خواند. به همین دلیل هم هست که جناب نراقی، حالا که وی در میان ما نیست، تا از خود دفاع کند، به وی می تازد. اگر به یاد آوریم، برخورد شاملو را با دکتر حمیدی شیرازی، آنگاه می توانیم درک کنیم که چرا امثال نراقی ها، در زمان حیات وی، جرأت گنده گوئی ، یا با عرض معذرت (( گنده گوزی! )) نداشتند !!!

 

شاملو، مردی شجاع، نترس، با اراده و محکم و استوار بر آرمانهایش بود. از ترحم بدش می آمد و آدم ذلیل را نکوهش می کرد، روشنگر بود و روشنگری را وظیفه می پنداشت. عاشق انسان بود، اما اشتباه نشود، انسان مورد نظر او از جنس آقای نراقی نبود، که موجودی آرمانی بود، که می بایست در ساختنش تلاش می شد...

 

**********

 

و اما در ابتدای سخن گفتم که، نثر مصور شاملو را (( عمدا )) نمی خواندم! بد نیست در این رابطه توضیحی داده شود:

همه خوب می دانیم که یکی از ویژگیهای اصلی شعرا، حساس بودن و تاثیر پذیر بودن ایشان است. درست بر همین اساس هم بود، که بنده سخت اعتقاد داشته و دارم، که یک شاعر، شعر معاصرین خود را نباید بخواند! اگر بخواند، نتیجه اش همان می شود که اینک پیش روی ماست!؛ غیر از چهار - پنج نفر که همدورهء خود شاملو بوده اند، تمام شعر ( به مفهوم بودلری !) چهل سالهء اخیر ایران، تکرار شاملو با اسامی متفاوت است!!!

 

 شعرا موظفند در رابطه با شعر و فنون آن و شعر کلاسیک و همچنین آثار قدما و حتی اندیشه های معاصرین خود در رابطه با ساختار شعر، تا می توانند مطالعه کنند، اما این خطائی عظیم است که پیش از دستیابی به یک شخصیت ویژه و منحصر بفرد ادبی از نظر زبان و سبک، در محصولات ادبی همدوره های خویش بغلتند.

 

 من اغلب به دوستان جوان خود توصیه می کنم که: (( تا می توانید در رابطه با شعر و ویژگیهای ساختاری آن مطالعه کنید. به شعر، از نیما تا هزار سال قبل ، زیاد بپردازید، اما شعر همدوره ها و نزدیک به دورهء  خود را نخوانید! چرا که در اینصورت، راه رفتن کبک را که یاد نمی گیرید، هیچ، راه رفتن خود را نیز فراموش می کنید.

 

خواندن شعر قدما، آسیبی به زبان شعر شما نمی رساند، که حتی به غنای واژگانی آن می افزاید و زبان شعر شما را تحت تاثیر قرار نمی دهد، چرا که بافت و ساخت آن، شکل گرفته در دنیائی سخت متفاوت با دنیای امروز شماست، ولی زبان شعر شعرای معاصر شما، همان زبانی ست که خود در حال استفاده از آنید، بدین جهت، تماس با آن، خواه ناخواه، شما را تحت تاثیر قرار خواهد داد و از استقلال زبانی، که یکی از ویژگیهای اصلی کار شاعری ست، محروم خواهد کرد! )) .

،

البته تاثیر شدید شاملو بر معاصرین اش، علتی دیگر نیز دارد، که در اینجا می خواهم به آن اشاره ای کنم؛

همانگونه که می دانید، قدمای ما، کلام را به دو نوع منظوم و غیر منظوم تقسیم می کردند. نوع منظوم را شعر گفته ( البته منظور ایشان از منظوم، بهیچوجه، تنها وزن و قافیه نبوده است، که به طریق اولی، تصور و تخیل و تصویر و اندیشه، جزئی جدا نشدنی از نظم مورد نظر ایشان بوده است ) و نوع غیر منظوم را نثر، و خود این نثر را، به انواع معمول، مصنوع و مسجع تقسیم می کردند.  بر این تقسیم بندیها، ویژگیهائی فرض بود، که مرزها را مشخص می کرد، هم برای اهل قلم و هم برای مردم معمولی.

 

متاسفانه، یکی از اتفاقات بد ادبی که در عصر حاضر، پیش آمده ( تحت تاثیر ترکیب من درآوردی شعر منثور در غرب، که صد البته در ساختارشناسی زبانهای اروپایی، شاید قابل اغماض باشد! ) و هنوز ادب پارسی با آن دست به گریبان است، اینستکه، پس از پیدایش شعر نیمائی، که تعارضی با مفهوم نظم نداشت!، و تقریبا همزمان بود با جایگزینی و تسلط قطعی (( نثر معمول )) در آموزش و پرورش، از سوئی مرزهای نظری در ادبیات گذشته در هم ریخت و از سوی دیگر مرزهای جدیدی جایگزین  آن نشد.

 به عنوان مثال، آنچه که امروز به عنوان شعر سپید، شعر بی وزن و شعر نو ارائه می شود، همان نثر مصنوع،البته در نوع خام آن!، و در بهترین حالت، همان نثر مسجع است !! در حالیکه آن را اکنون شعر می خوانند! و از سوی دیگر، نثر فاخر گذشته را به فراموشی سپرده اند.

 

 این تئوریزه نکردن فنی مرزهای بین شعر و نثر ( پس از نیما و تعدادی که در سبک او می سرودند ) منجر به شکل گیری آشفته بازاری شد که اکنون شاهد آنیم. یعنی از منظر نظری، هیچکس قادر نیست با قطعیت نوشته ای را شعر بخواند و نوشتهء دیگر را نثر! قضیه، سلیقه ای شده است و هر کس، هر جفنگ نچسبی را شعر اطلاق کرده، دیگری را متشاعر می نامد و از حق نگذریم، گناه این وضعیت را بپای شاملو باید نوشت!!

 

 شاملو با کنار گذاشتن وزن و دادن عنوان شعر به نثر مصور خویش، بانی تمامی مشکلاتی است که در این رابطه پیش آمده است. او بدلیل عدم اطلاع کافی از ادبیات کلاسیک ایران و ساختارهای نظری آن و از سوی دیگر لجاجت با کهنه پرستانی که تغییرات شگرف اجتماعی را درک نمی کردند و همچنین آشنائی با شعر منثور در غرب و کسانی همچون بودلر، رمبو و الیوت...، پای در یک کفش کرده، نثر زیبا، محکم و فاخر خود را (( شعر )) خواند! و صد البته کم از نثر مسجع ( در بکارگیری واژه های هم آوا ) و یا کلام موجز بیهقی نیز ندارد و می توان آن را و تمامی آنچه پس از او نیز بدین سبک و سیاق نوشته شده است را (( نثر مصور معاصر )) خواند، اما نه (( شعر ))!!!

 

*************

 

در پایان آنچه مختصر می توانم راجع به شاملو بگویم این است که از نظر من؛ شاملو، محقق و پژوهشگری برجسته در ادبیات عامه، مترجمی توانا، ادیبی مسلط بر نثر شاعرانه و انسانی آرمانگرا و اخلاقی بود که زندگی خود را وقف روشنگری و ستایش خرد  و روشنائی کرد! یادش گرامی و آثارش ماندگار باد!

 

(( 5/5/1383 ))     

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 2:45  توسط مزدک | 

( شاعر مردم )

 

(( متن سخنرانی در مراسم ختم سیاوش کسرائی ، گوتنبرگ سوئد ))

1374

 

( فرهاد عرفانی - مزدک )

 

سیاوش کسرائی، شاعر مردم، در گذشت...

-         هر دو در زمستان مردند، و هر دو، شاعر زمستان بودند. اسفند 1373، محمد زهری، شاعر رنجهای انسانی، و بهمن ماه 1374، سیاوش کسرائی، شاعر مردم، خود را از میان ما بر کشیدند، و بی آنکه فرصت یابند، چشم در شکوفه های بهار، به شبنم بیارایند، رخ در نقاب خاک کشیدند.

-          جامعهء کم بضاعت ادب معاصر را، توان نیوشیدن این خبر نبود. دو - سه دیگر مانده اند، تا این بار، خبر ِ دم به سکوت گرفتن کدام را، از کدام سرزمین ، بشنویم! تراژدی  ایرانی آنگاه کامل می شود که، شاعر مردم، در غربت، و جدا از مردم، در حالیکه قلبش را در کمان ِ آرش ، بر پیکان نهاده ، تا حد و حدود خاک پدران آزاده را، رقم بر صحیفهء زر زند، سر، در تابوت ِ دست ساخت بیگانه می نهد، چرا که اکنون ، دشمن ِ شقی تر و خودی، بر تختی از جمجمه های انسانی، تکیه داده، و همان با مردم می کند که، انتظار از کفتارها و گرگهای بیگانه می رود.

-          

 سیاوش کسرائی را، نیازی به معرفی نیست، هر کس آرش را می شناسد، کسرائی را هم خالق او می داند. دو نسل از فرزندان رنج و کار و پیکار و آزادی، در شاهراه تاریخ، با واژه های او: زندگی، آزادی، تلاش، عشق، میهن دوستی، استقامت، عدالت و رهائی را آموختند، و زمزمهء لب و توشهء راه ساختند.

 

 بسیاری بر او خرده گرفتند که تو شاعری، سیاست به راه خود و شعر به راه خود، روح ظریف و زیباشناس تو کجا و، عرصهء خدعه و فریب و نیرنگ کجا؟ اما شاعر مردم، هیچگاه، خود را در تارهای عنکبوتی ِ هنر برای هیچ، اسیر نساخت. نه به جدل پرداخت، نه در پی تحقیر برآمد، که او، فرزندِ عشق به مردم بود  و عاشقان مردم، جز صلاح معشوقه، به هیچ  نمی اندیشند. پس چنین سرود، این لایق هر چه از ماست، درود:

 

خاطرم، دریای پر غوغاست

یاد تو، چون سکه ای سیمین،

رها، بر آب این دریاست

 دست من د رموج و

چشمم، سوی ساحلهاست

قلب من، منزلگه دلهاست

 

شعر، برای کسرایی، پلی بود که عبور عاطفه را، به سرزمین عدالت و آزادی، میسر می ساخت. قطره قطره، از شمع ِ وجود خود کاست و بر آبدیدگی فولادِ سخن، افزود. هر شیر آزادهء سرزمین خود را، در گوشه ای از این پل، چونان تندیسی از خدایان افسانه ای، استوار ساخت. تاریکی را به تمسخر گرفت، تا صدف ِ سپیدِ ستارگان ِ فرو افتاده در اذهان ِ سرخورده و افسرده را، به آتش ِ زیر خاکستر بدل کند:

 

زندگانی، شعله می خواهد

صدا سر داد، عمو نوروز

شعله ها را، هیمه، باید روشنی افروز

کودکانم ، داستان ما، ز آرش بود

 او به جان ، خدمتگذار باغ آتش بود

روزگاری بود

 روزگار تلخ و تاری بود

بخت ما، چون روی بدخواهان ما، تیره

 دشمنان، بر بخت ما چیره

 سنگر آزادگان، خاموش

 خیمه گاه دشمنان، پر جوش

 دشمنان بگذشته از، سرحد و از، بارو

 باغهای آرزو، بی برگ

 آسمان  اشکها، پر بار

 انجمن ها کرد، دشمن

 تا به تدبیری، که در ناپاکدل، دارند

 هم به دست ما، شکستِ ما، بر اندیشند

 چشمها، با وحشتی در چشمخانه،

 هر طرف را، جستجو می کرد

 لشکر ایرانیان، در اضطرابی سخت درد آور

 دو - دو، سه - سه، به پچ پچ، گردِ یکدیگر

کودکان، بر بام

 دختران، بنشسته بر روزن

مادران، غمگین کنار در

 کم کمک، در اوج آمد، پچ پچ ِ خفته

خلق، چون بحری بر آشفته

 بجوش آمد، خروشان شد

 برِش بگرفت و مردی، چون صدف، از سینه بیرون داد

 منم آرش! منم آرش!

 سپاهی مردی آزاده

 به تنها تیر ترکش،

 آزمون تلختان را، اینک آماده!

 مجوئیدم نسب!: فرزند رنج و کار

 گریزان، چون شهاب از شب

 چو صبح، آمادهء دیدار

 

 زندگی سیاوش، در جستجو و کاوش گذشت، در کار و درس و دانشگاه و زندان و گریز و تبعید، و سرانجام در شعر، که در شعر؛ تکیه بر درخت تناوری داشت، که هر پائیز شاهد برگریزان غمگنانهء آن بود. چه بسیار آمدند و رفتند و او ماند. چه بسیار فسردند و سرخوردند و او ماند. چه بسیار بر موج نشستند و در قعر آب فرو نشستند و یا خفتند و یا در مرداب ها و باتلاقهای سکون و رخوت دم فرو بستند و به کژراههء کژراهه فتادند و او ماند. چرا که معتقد بود؛

 زندگی، آمیختهء همین زشتیها و زیبائی ها، سپیدی ها و سیاهی ها، و رخوت و جنبش هاست. هنر شاعر مردم، نمایش نمادین ِ وجه صیقل یافتهء عرصهء تلاش، برای دستیابی به سعادت انسانی است. این، همان رکنی است که او، خنده و شادی، مهر و محبت، عشق و عاطفه، رهائی و عدالت، و هر آنچه افق نگاهِ انسان اندیشمند  همواره کاویده است را، بر آن بنا می کند، تا سرایش از زندگی، و برای زندگی باشد، و چنین است که هرگز، شکست و مرگ را، به رسمیت نمی شناسد:

 

 باور نمی کند، دل من، مرگ خویش را

 نه، نه! من این یقین را، باور نمی کنم

 تا همدم منست، نفس های زندگی

 من با خیال ِ مرگ، دمی، سر نمی کنم

 

................................

 

تا دوست داریم

تا دوست دارمت

تا اشک ما، به گونهء هم، می چکد ز مهر

 تا هست در زمانه، یکی جان ِ دوستدار

 کی مرگ تواند،

 نام مرا بروبد از یاد روزگار؟

 بسیار گل، که از کف من، برده است باد

 اما من ِ غمین

 گلهای یادِ کس را، پرپر نمی کنم

 من، مرگ هیچ عزیزی را، باور نمی کنم

 می ریزد عاقبت،

یک روز برگ من

 یک روز، چشم من هم، در خواب می شود

 زین خواب، چشم هیچکسی را، گریز نیست

 اما درون باغ،

 همواره عطر باور من، د رهوا، پر است

           :::::::::::::::

زمستان سال هزار و سیصد و هفتاد و چهار خورشیدی

(( پایان )) 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 3:12  توسط مزدک | 

محمد زهری ، شاعر رنجهای انسانی

 

( فرهاد عرفانی - مزدک )

................

من از زنگار هر آئینه - بیزارم

که می پوشد،

جلای ِ روشن ِ تصویر ِ معصوم ِ حقیقت را

................

 

تجسم ِ عینی ِ انسان والا بودن، افتخاری است که نه تنها از خلق و خو و منشی انسانی ریشه می گیرد، که رابطه ای ناگسستنی با تعهدی اندیشمندانه، در مسیر حرکت شکل گیری شخصیتی هنری (( و در سراسر زندگی )) دارد.

 

 شاعر، علاوه بر جنبهء زیبائی شناسانه، در اخلاق، تبلور حرکتی انسانی، برای رسیدن به آرمانی است که، نقطهء کانونی آن، بازیابی یک ارزش، و آن تنها ارزش، هستی ِ شرافتمندانهء بشریتی آزاد، و عدالت فهم است. بر این اساس، شاعر، با حیات مردم خویش، آمیخته، و آموخته می شود، آنچنان که، جزء لایتجزای پیکر ِ حسی ِ تاریخ ِ خلاقیت ِ انسان، برای دستیابی به انسانیت، می گردد.

...........................

شما، یاران! نمی دانید،

 چه تب هائی، تن رنجور ما را، آب می کرد

 چه لب هائی، به جای نقش خنده، داغ می شد

 و چه - امیدهائی - در دل غرقابِ خون، نابود می گردید

 ولی ما، دیده ایم، اندر نهان ِ دورهء خود:

 سر ِ آزاد مردان را، فراز ِ چوبهء دار.

 

حصار ِ ساکت زندان،

 که د رخود می فشارد - نغمه های زندگانی را

 و رنجی، کاندرون ِ کورهء خود - می گدازد،

                                   آهن ِ تن ها

......................

 

 با مردم بودن، وجدان خویش را متعهد کردن به مردم، در تمامی شرائطی است که، امید و رنج و شکیبائی و مبارزه و شادی و اندوه، با لحظه به لحظهء حرکت انسان، پیوند خورده است.

 اجتماع انسانی، در عصر حاضر، عرصهء پیچیدگی های فوق العاده سیاسی - اجتماعی و فرهنگی و علمی و فن آوری است. پیچیدگیهائی که در بطن ِ آن، نابرابری، روابط ناسالم، و نبردِ نابرابر، برای رهائی انسان از استثمار و بردگی، به اشکال گوناگون، در جریان است. شاعر و شعر او، بمثابه جزئی لاینفک از این حرکت و بازتابی ست از: تمامی مفهوم زندگی و جزئیات تلخ و شیرین آن.

 ارزش های شاعر، زمانی نمودِ عینی می یابد که؛ آینه بلافصل حقیقت، و در عین حال، روشنگر ِ خلاقانهء رابطهء انسان و محیط پیرامونش باشد.

 

  (( در باغ افتخار،

بوی گلی، که باغ، در آغوش می کشید،

 بی آنکه زنده مانّد، در شیرهء گلاب

 مسموم می شود.

 

در چشم انتظار،

 در زمهریر ِ برف زمستانی

 دیوار گرم ، سینه کش ِ آفتاب تند،

 معدوم می شود.

 

 شب، بی ترانه ای و نشانی

 ناگاه

 بر این خراب ِ خواب،

 بیدار می شود

 سقف ِ سیاه ِ عرش،

     در سایهء سکوت غم،  آوار می شود

خاک صبور - بیمار می شود

 

 ای مانده تلخ و تنها، د رباغ افتخار!

 با دست بی زور -  با دیدگان کور

 آیا چه خواهی چید،

         آیا چه خواهی چید ))

 

درنگ درخویشتن - برای یافتن خویش، موقعیت، خواسته ها و آمال و... رنج ِ زیستن؛ تنگنای همیشهء شاعری است که، عشق به زندگی و مردم را، سرلوحهء بودن، و سرفراز بودن، قرار داده است. من ِ او، همیشه، من ِ نوعی است. او، مستحیل در دیگران است... در طبیعت و در هستی، و هستی، از با دیگران بودن می یابد. منش ِ او - کالبد - از نگاه عاشقانه یافته است. معشوق، همهء آن چیزی ست که، ریشه در حقیقت دارد، و حقیقت، چه یک قطره اشک، چه یک لبخند، چه یک فریاد...

 عصیان، در رگ و پی او جوانه می زند. در احساس او قد می کشد، و در اندیشهء او میوه می دهد. آنگاه، شعر، نقشی می شود از نقوش ماندنی زندگی.

 

(( هوای خانه، سنگین است و- افسرده است

 گلی بی آب - در گلدان - روی میز، پژمرده است

 صدای بوسه - یا موج طنین خنده ای ، مرده است

 غبار آینه ، پوشیده راه ِ جلوه های پاک را - بر خویشتن

 چراغ سقف ، لرزان است - از تشویش

 ورقهای کتاب ِ نیمه بازی، منتظر مانده است - دست آشنائی را

 

..............................

 

 چه آزاری ست - در این لحظه ها و یادها، بیگانه بودن -  با شکیبائی

 چه آزاری ست - تنهائی ))

 

 بی شک، محمد زهری، شاعر رنجهای یک ملت، و، شاعر رنجهای انسانی ست. هنرمندی متعهد، که تعهد - در ضمیر انسانی اوست، نه در ارادهء مصلحت جویانه اش!

 

 شعر او، همان شعر نیماست، با همان غنای اندیشه. اما او، با تکیه بر تجربهء نیما، در شکل هنر خود، گامهائی فراتر نهاده است. او همه چیز، از اندیشه و احساس و تخیل و تصویر و آهنگ را، به خدمت گرفته است، تا تصویرگر ِ دردها و چراهای انسان باشد، و در این راه، چه پر شور و بی ادعاست، این بزرگمرد ِ شعر معاصر!

 

.....................................

طلسم پاسداران ِ فسون - هرگز نشد کارا!

 کسی از ما:

 نه پای از راه گردانید،

 و نه - در راه ِ دشمن - گام زد

  و این برفی که می خندد - به روی بامهاتان

 و این نوشی که می جوشد - درون جامهاتان

گواه ِ ماست - ای یاران!

 گواه ِ پایمردی های ما

گواه ِ عزم ما، کاز رزمها - جانانه تر شد.

 

       ::::::::::::::::::::::::::

 

(( 26/11/1372 ))

(( نیشابور ))

 * تمامی اشعار، از کتاب (( راهیان شعر امروز )) داریوش شاهین (( 1358 ))، انتخاب شده است

* همهء اشعار از: محمد زهری است. 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 2:5  توسط مزدک | 

انحطاط ادبی !

 

( نقدی بر داستان (( آئورا )) نوشتهء کارلوس فوئنتس )

 

فرهاد عرفانی - مزدک

 

- کاری بس دشوار و طاقتفرسا است، حقیقت پلشت یک اندیشه را، در لایه شیرین واقعیتی دستمالی شده، پیچاندن! و الحق، که آقای کارلوس فوئنتس، از پس این کار، خوب بر آمده است؛ (( آئورا )).

....

 

داستانی نگاشته می شود، و به حجم اوراق سیاه آن، پی نوشته ای، تا توجیه کوزه ای شکسته و آبی ریخته شده باشد...

 با نویسنده ای تازه کار روبرو نیستیم. اگر گوشی دستمان باشد، او یک سیاستمدار تحصیل کرده، از طبقهء نجبا، و یک سفیر است ( یا بوده است ). اما گفتن این نکته چه ضرورتی دارد؟ پاسخ این پرسش را به پایان نوشتهء خویش حواله می کنیم!

 

***

 

داستان آئورا با یک فرض آغاز می شود، فرضی که قرار است بر پایهء آن، حوادث محتمل الوقوعی صورت پذیرد. حوادث و ماجراهائی که بوقوع نپیوسته، ولی نویسنده، با قهرمان فرضی خود، به سراغ آنها می رود.

 زمان آینده، قالبی است که تردید و اشتیاق لازمه را، در خواننده، برای مطالعه داستان، فراهم می آورد: مردی جوان، تاریخدان، مسلط بر زبان فرانسه، اما بیکار، در رستورانی نشسته، که چشمش به یک آگهی در روزنامه می افتد. این آگهی، مردی با شرائط فیلیپه مونترو (قهرمان داستان ) را، به استخدام دعوت می کند. قهرمان، در خیال، خود را به جای فرد استخدام شده قرار می دهد، و به استقبال ماجراهائی می رود، که تا پایان داستان ، خواننده، با آنها درگیر است، بدون اینکه حتی فرصت یابد، یکلحظه، از آقای کارلوس فوئنتس بپرسد؛(( چرا قهرمان او، همانطور که در ابتدای داستان فرض شده ، انعامی روی میز نمی گذارد و به سراغ کار مورد نظر نمی رود، بلکه براساس خواستهء نویسنده، و در حالیکه به چهار هزار پزو حقوق در ماه می اندیشد، در رویاهایش، نه به دنبال کار ( که انگیزه اصلی قهرمان داستان است )، که به سراغ ماجرای عشقی افسانه ای می رود؟)).

 

نمی خواهم درگیر تناقضات بسیار بزرگ ماجرا شوم، که بصورت جدی ساختار داستانی آئورا را زیر سوال برده اند، بلکه هدف، در آغاز، این بود که، نشان دهم درستی این جملات لوکاچ را: (( اگر نویسنده ای برای موضوعش، وقایع ظاهری بسیار بزرگ...، را به جای غنای درونی موجود در تکامل ویژه عوامل ...، بکار گیرد، نمی تواند از مهارت خود استفادهء لازم را ببرد )). (1)

 

و اما بپردازیم به متن داستان؛ (( فیلیپه مونترو ))، که در همان ابتدا، جای خود را به عنوان قهرمان اصلی، به آئورا (( دختر برادر پیرزنی اشرافزاده )) می دهد! توسط راوی ( که هدایت کننده ای همه چیز دان است و از همه وقایع آینده مطلع است )، بطرف منزل پیرزن (( مادام کونسوئلو ))،  و در واقع کار فرما می رود، به این امید که، یکی - دو ماه مشغول کار خواهد شد، و از این رهگذر، چهار هزار پزو نیز، بدست خواهد آورد.

 

آقای فوئنتس، خیلی زود، با توصیفات کش دار از در و دیوار و پنجره و نور و پله ها و اتاق ها، سعی می کند فضای بوف کوری لازم، برای مطرح کردن آنچه در ذهن دارد را، فراهم نماید. توصیفاتی که می آیند، نه بدان جهت که نیاز توالی حوادث را پاسخگو باشند، بلکه حضور این صحنه ها، صرفا، برای پر کردن فضای خالی تسلسل طبیعی علت و معلولی در داستان زندگی است. چرا که شخصیت ها دست به عمل می زنند، بدون اینکه در پس زمینهء ذهنی و عینی زندگی خویش، دارای هیچگونه انگیزهء مشخصی باشند.

 

 فیلیپه مونترو، با کار خود آشنا می شود؛ قرار است خاطرات و دست نوشته های ژنرال (( شوهر متوفی مادام کونسوئلو )) را نظم و ترتیب دهد و تصحیح کند و آنها را برای چاپ آماده نماید. هر چند تا پایان داستان، انگیزهء اصلی بیوهء ژنرال، از این کار، مشخص نمی شود و خواننده، تا پایان، با این سوال روبروست که: چطور مادام کونسوئلو، پس از گذشت دهها سال از فوت همسر، به این فکر افتاده است؟...

 

 حقوقدان جوان، در همان ابتدای کار، متوجه حضور دختر خانم ِ زیبائی، با چشمان سبز، بنام آئورا می شود. این دختر خانم، ضمن زندگی با مادام ، کارهایشان را نیز انجام می دهد. از جمله، خدمات لازمه برای زندگی موقت کارمند جوان، در منزل مادام.

 

هر کس دستی در ادبیات داشته باشد و یا حتی خوانندهء علاقمند آثار کلاسیک باشد، در همان صحنه های ابتدائی کتاب، احساس می کند، با ماجرا و شخصیت هائی روبرو است که، قبلا در جائی، راجع به آنها، چیزهائی خوانده است و البته اشتباه هم نمی کند، چرا که شخصیت هائی چون مادام هاویشام، استلا، و پیپ،  در رمان بزرگ چارلز دیکنز ( آرزوهای بزرگ )، اینبار از آستین آقای فوئنتس در آمده اند، تا سوژهء کهنه و رنگ و رو رفته ای را، جلای تازه، ببخشند!

 

بتدریج، ماجرای تنظیم خاطرات ژنرال فراموش می شود، و حقوقدان جوان، ضمن اینکه در فکر سر کیسه کردن پیرزن است (... در این فکری که باید تا آنجا که می شود کار را به درازا بکشی، اگر بتوانی دست کم دوازده هزار پزو پس انداز کنی، می توانی یکسال تمام به کار خود بپردازی ... ) (2)، یک دل نه، صد دل، عاشق پاکباختهء آئورا می شود. عشقی، که در تمام ماجرا، هیچ پایه و اساسی، بجز (( چشمان سبز ))، برای آن تصور نمی شود.

آنچه نویسنده در توصیف آن می کوشد، صحنه سازیهائی، برای ماجراهای عاشقانه ( بخوان جنسی !) است، و آنچه خواننده در تمامی داستان نمی تواند دریابد، این است که، چگونه آقای کارلوس فوئنتس، برای آن فلسفهء عمیقی! که در پی نوشت سی - چهل صفحه ای پایان کتاب مدعی آن است، چنین ظرف حقیر و کوچک و کج و معوجی را انتخاب کرده است؟

 

داستان، در توالی ِ مغازلهء شبانهء فیلیپه و آئورا، و اشارات گذرا و  کوتاه فیلیپه، در ارتباط با خاطرات ژنرال، طی می شود، تا اینکه به ناگاه ( بدون پی ریزی هیچ مقدمه ای توسط نویسنده )، فیلیپه، متوجه حضور پیرزن ( مادام کونسوئلو )، بجای آئورا، در رختخواب خود می شود!

 

 در این مقطع،  دوشخصیت داستانی مستقل (( آئورا و مادام کونسوئلو ))، در هم حلول می کنند، تا آنچه مورد نظر آقای کارلوس فوئنتس است، صورت حقیقت بیابد، یعنی همان فلسفه ای که قرار است خواننده، مثل آقای فوئنتس، به آن ایمان بیاورد؛ (( اعتقاد بدوی انسان به تناسخ و زندگی جاودانی و بیم از مرگ، که هستهء اصلی رمانتی سیسم ورشکستهء دوران انحطاط بورژوازی است )).

 

 نویسنده فراموش می کند که: زبان، فضا، شخصیت ها، و هر آنچه را که در ترکیب داستانی خویش بکار گرفته، ابزاری برای ساخت یکدست یک روایت  واقعگرایانه بوده است. فضای ذهنی و افسانه آمیز پایان داستان، در تناقض آشکار با  کل ماجرا قرار می گیرد.

 

 البته نکته ظریفی که باید مورد تامل قرار گیرد، ترفند رندانه نویسنده، در آغاز ماجراست، که بدان اشاره رفت؛ بیان فرضی وقایع! به تعبیر دیگر، او قادر است در برابر هر پرسشی راجع به این تناقض، به فرضی بودن کل ماجرا اشاره کند.

 اما این دلیل، بسیار سست و بی بنیاد است! بر این  اساس که: شیوهء بکار گیری (( زمان ))، تنها و تنها، یکی از عناصر شکل دهندهء ریخت شناسی ماجراست، که اگر در هماهنگی با زبان، شخصیتها، و حوادث، و پس زمینه ء روانکاوانهء فضای وقایع نباشد، به سبک ( شکل و شیوهء بکارگیری عناصر داستانی )، ضربهء اساسی وارد می کند.

 

 عدول آقای فوئنتس، به عنوان یک نویسندهء کارکشته! از این بدیهیات، نه به دلیل ناآگاهی، بلکه بخاطر فراموش کردن این اصل مسلم است که: مهارت ادبی، قادر به  ایستادگی در برابر حقیقت زندگی نیست! اگر آرزوهای بزرگ، و یا بوف کور، در ذهن دیکنز، و هدایت، شکل می گیرد، ایمان به حقیقت،  و درستی ِ زندگی انسانی (( ... و فراموش شده در لابلای چرخ دنده های یک واقعیت پلشت )) است، که منجر به پی ریزی خلاقانهء آنها می شود ، نه پشت کردن به آن!

 

 و اما فوئنتس، در این داستان، چه می خواهد بگوید؟ او برای خواننده اش چه ارمغانی آورده است؟

 نظر به اینکه داستان، در رساندن پیام به اصطلاح فلسفی نویسنده، عاجز مانده است، ایشان، خود (( با توجه به این ضعف ))، به توجیهی به اندازهء تقریبا حجم کتاب ( نسخه فارسی ) می پردازد.

 چکیدهء آنچه ایشان می گویند چنین است: (( آنان تا یکدیگر را نابود کنند، به یکدیگر نیاز داشتند ( در تفسیر یک فاجعهء دریائی ص 90 )، ... تو دیگری هستی! چنین بود رویت پنهانی من از دیدار بونوئل، ... زخمی دردناک که احساس نمی شود... شادکامی طلب شده - شر حاضر - که نام عشق بر خود می نهد، اما بیش از هر چیز تمنا بود، ... هیچکس نباید  به فردا امید بندد، در آدمی - بیرون از بطالت - همه درد است! ، سرچشمهء واقعی آئورا را کشف کردم ... در تمنا، زیرا تمنا، بندرگاه مبدا و نیز مقصد نهائی این داستان است ... )).

 

 با این جملات مشعشع و طلائی! آقای کارلوس فوئنتس، خوانندهء خود را به کدام سو هدایت می کند؟

 اگر نگاه خود را متوجه وقایع ادبی - تاریخی و فلسفی دوران نگارش داستان کنیم ، پاسخ را در خواهیم یافت؛ آئورا در زمانی نگاشته می شود که، اگزیستانسیالیسم سارتر و برآمد ادبی آن، در آثار خود  او و امثال  آلبر کامو، دوران عروج و سقوط خود را پشت سر گذارده اند.

 فوئنتس، در فاصله ای بسیار عقب تر از قافله ، به نشخوار پس ماندهء انحطاط اندیشه و ادب، در غرب، نشسته  است. اندیشه و تفکری که معتقد بود: تعقل و هستی، یکسره بیهوده است و آن را غایتی نیست، انسان در دایرهء بی هدفی سرگردان است و جز به نیستی، راه به هیچ کجا نمی برد، هنر اهداف خود را باید در خود بجوید  و ... امثال این تفکرات، که در مجموع، ادبیات را به سوی اندیشه های مالیخولیائی، بیگانه با زندگی، انباشته از یاس و تباهی، و مخصوصا، جستجوی خوشبختی در افسانه های ذهنی هدایت می کند.

اگر جملات کارلوس فوئنتس را، با آنچه ذکر شد، در کنارهم نهیم، نتیجه اش، مطمئنا، داستان آئورا خواهد بود. اما نویسنده، برای اینکه خویش را مبرا از هر گونه گناهی معرفی کند، به دستاویزی گنگ و مبهم دست می یازد (( سنت ادبی ! ))، و برای اثبات نظر خویش، به ذکر نمونه هائی در تاریخ ادبیات متوسل می شود، از جمله؛ خانه در نیزار نوشتهء اوئدا آکیناری، قصه های توگی بوگو نوشتهء هیوسوئی شی، زندگی نامهء شائی آئی به قلم تسین تنگ سین هوا ( نویسندهء چینی ) و حتی از پوشکین و دیکنز و هنری جیمز نیز نمی گذرد... و اما چرا؟

 تنها برای اینکه به اثبات نظر خویش، که غیر مستقیم در جملات  ذیل بیان گردیده، بپردازد: (( آیا کتابی بی پدر، مجلدی یتیم  در این دنیا وجود دارد؟ کتابی که زادهء کتابهای دیگر نیست؟ ... آیا خلاقیتی بدون سنت هست؟ و.. )).

 

او از ما می خواهد جواب آری به ذهنیت او دهیم، تا همزمان، به افسانهء تکرار زندگی و خوشبختی در ورای واقعیت موجود نیز، پاسخ مثبت داده باشیم. ما نیز  به پاسخ ِ پرسش او( وجود خوشبختی در ورای واقعیت موجود ) جواب آری می دهیم، اما نه به معنا و مفهومی که مورد نظر آقای فوئنتس است( عالم هپروت ! )، بلکه بدانگونه که منطق زندگی، و حقیقت ادبیات، پاسخ داده است!:

 هر خلاقیتی، لزوما، بدعتی در بیان اندیشه است،  همان بدعتی که، در طی زمان، بدل به سنتی ادبی، یا میراثی فرهنگی، در شکل، می شود، اما در نفس ِ نوع ِ تفکر، تکرار ناپذیر است، که اگر چنین شد، دیگر خلاقیت نیست، که تنها، پایبندی به شکل است.

 

 به معنی دیگر، شما مجاز  هستید، با زبان خود، از عشق سخن بگوئید، اما مجاز نیستید، رومئو و ژولیت و لیلی و مجنون را تکرار کنید!. این دومی را تقلید می نامند، و تقلید ، نه سنت ادبی، که انحطاط ادبی است! چرا انحطاط؟ به این دلیل ساده که: ضایع کنندهء نقش اصلی ادبیات (( یعنی عنصری تعیین کننده، نقش دهنده، معنا پذیر و معنا دهنده )) (3) است، و حضور انسان ِ حاضر را ندیده می گیرد!

 

 به آغاز سخن  باز می گردیم، احتمالا، خواننده، پاسخ سوال مطروحه در مقدمه را، باز یافته است؛ آری!، آقای کارلوس فوئنتس، به عنوان سیاستمداری نویسنده، درست در مقابل ادبیات مردم، و اهداف عالی هنر ایستاده است!، اهدافی که متبلور در بالندگی، زیبائی، رهائی از خرافات، و جستجوی حقیقت زندگی و خوشبختی، در همین جهان خاکی است، و از تحمل ِابتذال حاضر ، بمثابهء تکرار ِ گریز ناپذیر ِ واقعیت ، بیزار است!

***

 

(( اردیبهشت 1375 ))

 

 

1- نگرشی بر واقع گرائی بالزاک، استاندال، زولا (( گئورکی لوکاچ )).

2- داستان آئورا  صفحه 40 - کارلوس فوئنتس.

 3 - رد تئوری انفعال - نقدی بر نظریه ماریو وارگاس یوسا (( فرهاد عرفانی )) * روزنامه توس.

 

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 3:9  توسط مزدک | 

رد نظریهء انفعال

(( نقدی بر نظریهء ماریو وارگاس یوسا ))

 

فرهاد عرفانی - مزدک

 

 

  چندی پیش، مقاله ای از آقای رامین جهانبگلو خواندم که عنوان آن این بود:(( دموکراسی بنا به تعریف، نهادی؟ خود بنیاد است! ))

 در مورد مقالهء ایشان، که سراپا کلی گویی، مغلطه و تناقض بود، حرفی نیست و در جای آن اگر لازم باشد، پاسخی مناسب داده خواهد شد. اما آنچه من را وادار به نگارش کرد، نقل قولی است که ایشان، از جناب ماریو وارگاس یوسا (( د رانتهای نوشته شان )) آورده اند:(( ...امروزه جوهر ادبیات، دیگر، قیمومیت توده ها نیست!! بلکه اندیشمندی و جسارت و خلاقیت است )).

نظر به پیچیدگی و تنوع اشکال موضوع های مطروحه در زندگی بشر امروز، شاید سردر گمی (( آنهم در بین جوامعی که هیچگاه در چهارچوب نظم انسانی صاحب هویت نگشته اند )) امری طبیعی به نظر رسد.

 

 ادبا و نویسندگان امروزی(( چه بخواهند و چه نخواهند )) برای رسیدن به منظور و هدف های خود، باید از مجاری سیاست ، اقتصاد و اجتماع، و حتی دانش گسترده و فن آوری، عبور کنند. راهی دشوار و رسالتی سنگین است که انسان در جهان کنونی، هم حضور خویش را معنی نماید، و هم به حضور ادبیات، معنا دهد. بر این اساس، اکنون ادبیات، مفهومی جامع است و محیط بر روابط انسانی، و غایتِ نگاه آن، رساندن انسان به حضوری است که: تعیین کننده، نقش دهنده، معنا پذیر و معنا دهنده باشد.

 

 در هر کار ادبی، دو مرحلهء تفکیک پذیر وجود دارد الف: انگیزه، ب: فرآیند عمل.

 الف: انگیزه، تمامی مراحل آگاهی، خود آگاهی، اندیشه و بینش را در بر می گیرد، در این مرحله، انسان به تعیین موقعیت خویش می پردازد و رابطهء این موقعیت را، با جهان پیرامون، می سنجد. هر گونه تعارضی در این مرحله، حرکت خود بخودی لازم برای خلق یک واحد بسته ( ادبی یا هنری ) را فراهم می آورد.

 

ب: فرآیند عمل، شامل کلیهء نظامهای ساختاری، برای ایجاد یک نوع ادبی است. از تعیین نوع ادبی گرفته، تا خلاقیت، و عمل حس بخشی، و حتی شکل به کار گیری زبان در عرف زبان شناسی، و قواعد روان شناختی انسان .

 

 بر این پایه، می توان اذعان داشت که: یک نویسنده در مرحلهء انگیزه، چه بخواهد، چه نخواهد، آمیخته و آموختهء محیط انسانی، و روابط و ضوابط حاکم بر آن است. او در آن جاست که انگیزه های لازم برای حرکت را به دست می آورد و هم در آن جاست که مخاطبین خویش را انتخاب می کند و همچنین، مخاطبینی خاص، او را انتخاب می کنند. در این مرحله، عاملهای محیطی نقش تعیین کننده دارند و نویسنده بدون این عوامل، هرگز قادر به برداشتن گام اول درجهت خلق یک اثرادبی، نخواهد بود.

 

 و اما در فرآیند عمل، عامل محیطی و عامل ادبی به یک اندازه می توانند تعیین کننده باشند. تاثیر هر کدام و گسترهء نفوذ هر یک بستگی به نیروی بالقوهء نهفته درعامل دارد.

 

 همان گونه که می دانیم، تاثیر ادبیات بر زندگی بشر و نقشی که به عهده گرفته است، همواره تاثیر و نقشی غیر مستقیم بوده است. تاثیر ادبیات در زمانی طولانی، گاهی وقت ها بسیار کند، و بیشتر در حاشیهء عمل اجتماعی انسان، قرار داشته است. اما این تاثیر، همیشه عمیق، و در درازمدت، تعیین کننده بوده است.

 رابطهء تنگاتنگ هنر و ادبیات، همواره باعث شده است که مخاطبین آن، به راحتی و در کوتاه مدت، نتوانند  به هسته ها و جوهر اصلی این شیوهء نگرش دست یابند، اما در این که همواره بشر به ادبیات، و ادبیات به بشر نیاز دارد، شکی نیست.

 

 آن چه آقای ماریو وارگاس یوسا به آن اشاره دارند؛ (( اندیشمندی و جسارت خلاقیت ))، نوعی مغلطه در مفهوم ادبیات و علت وجودی آن است.

 هیچگاه یک فرض غلط، نتیجهء درست نمی دهد. به بیانی: برای رسیدن به استنتاجی منطقی، عبور از مفروضاتِ صحیح، لازم، و غیر قابل انکار است.

(( اندیشمندی ))، به انگیزهء ادبی، و (( خلاقیت ))، به عمل ادبی باز می گردد . قسمت اول ( انگیزه ) همان گونه که ذکر شد، بازگشت به رابطهء نویسنده و اجتماع دارد، و خلاقیت، به سرشتِ آموخته شدهء مفروض در وجود هنرمند. بر این اساس، قسمت دوم جمله های ایشان ( اندیشمندی و جسارت خلاقیت )،  قسمت اول این ادعا؛ ( امروزه جوهر ادبیات دیگر قیمومیت توده ها نیست ) را، نفی می کند و با آن تعارض دارد.

 

ادبیات (( هیچگاه ))، مستقیم و غیر مستقیم، ادعای قیمومیت توده ها را نداشته و ندارد. اگر منظور ایشان اشاره به رسالتی است که بعضی سبک ها مانند واقعگرائی و واقعگرائی اجتماعی برای ادبیات قائلند، که (( این ))، نفی ِ منظور ادبیات، و علت وجودی آن، نیست. همانگونه که تمامی نوشته های ادبی، در هر قالبی، ( از سروده های زرتشت گرفته، تا ایلیاد و اودیسهء هومر و بهشت و دوزخ دانته و دن کیشوت سروانتس و جنگ و صلح تولستوی و صد سال تنهائی گابریل گارسیا مارکز ) و با هر زبانی، هر یک ادعا و افتخار دارند  که توانسته اند زبان ِ حال ِ ( دیدگاه ها، پیچیدگی ها و مسایل ) انسان در مقطعی، و یا حتی دورانی طولانی از حیات او باشند.

این افتخار همواره برای ادبیات باقی خواهد ماند که از انسان و برای انسان  است!

 تصور نگارنده اینستکه؛ مطرح نمودن این گونه نظرها، در این مقطع خاص از حیات سیاسی - اقتصادی انسان، و در زمینهء ادبیات، چیزی جز تئوریزه کردن انفعال، و سرخوردگی جامعهء غیر مسئول سرمایه داری لگام گسیخته، نیست. نوعی لیبرالیسم منحط، که زیر علم بت شکنی، و ایجاد فضای باز، سعی در حفظ و حراست ِ بت های موجود دارد!

 

(( 22/3/1374 ))

 (( نیشابور ))  

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 1:52  توسط مزدک | 

مبانی نظری شکل در شعر

 

فرهاد عرفانی - مزدک

 

-گرایش به مبانی نظری ِ پدیده ها، در تشریح ابعاد هنر، از آن روست که گام به گام، عمل هنرمندانه را در تطیبیق بر زمان و مکان قرار داده، آنها را ضابطه بندی می کند و پله پله از دایرهء حدس و گمان و سلیقه مطلق، خارج می سازد.

 این شیوهء برخورد، هیچ گونه تنافری در نمودهای خلاقانه ایجاد نمی کند، چرا که  هر عمل خلاقانه، مبتنی بر قانونمندی هائی است، که شرائط لازم را برای خلاقیت، فراهم آورده است.

 .... 

شعر، همانند هر پدیدهء دیگر، پیرو هستی شناسی تشریحی است، چرا که زائیدهء ذهن خلاقانهء انسان و تابعی از قوانین حاکم بر فیزیک و روان اوست. همانند هر کالبدی، دارای بطنی است و مانند هر شکلی، پیرو موضوعی ( منظور از شکل یا فرم در اینجا (( مدل )) نیست، چرا که مدل پیرو سبک است و سبک پیرو روشهای پذیرفته شده، تابع شخصیت و یا دیدگاه گروهی است ) در حالیکه شکل، پیش از اینکه پیرو یک مدل باشد، پیرو انگیزه ای است که اساسأ علت وجودی آنست، یعنی حرفی که قرار است گفته شود!

 ...

زمانی که شعر موجودیت مادی می یابد و در قالب واژه ها بر روی صفحه ای نقش می بندد، دارای شکلی است، که آن شکل، تابعی از موضوعیت نشانه ها، نماد ها، اندازهء طولی مصارع، تکیه های صوتی، دسته بندی و ترکیب و پرداخت واژگانی است.

 سخن شاعر، و به یک تعبیر، موضوعی که ذهن او بدان مشغول گشته است، زمانی نمود عینی و مادی ( گذار از گفتار درونی، به گفتار و نوشتار بیرونی ) می یابد، که در چهارچوب شکلی، ساماندهی و سازماندهی گردد،و این شکل، کاملا براساس عوامل روحی و اندازه های فکری و موضوعیت سخن اوست که تحقق می یابد.

شکل در شعر، (( زمانی که مادیت یافته، یعنی واقعیت دگرگون شدهء کارخانهء ذهن، که شکل جدید پذیرفته )) همان فیزیک آن است. با این تفاوت که در پدیده های غیر ذهنی، قابلیت تفکیک و تشخیص مکانیکی فرم از محتوا وجود دارد، بدین معنی که دفرماسیون، منتج به شکل پذیری ِ نوین می شود، بدون اینکه عناصر کیفی، تغییر پذیرند، و از این رهگذر، تشخیص و تفکیک میسر می شود، ولی در شعر و انواع ادبی ، شکل در انطباق با محتوا و از آن غیر قابل تفکیک است ( منظور زمانی است که به عنوان محصول ادبی ارائه شده است ).

بدین معنی که اگر موضوع را از شعر حذف کنید، موجودیت آن زیر سوال می رود، یا اگر شکل آن را تغییر داده و در هم بریزید، جز مشتی واژه های بی ارتباط، چیزی نصیبتان نخواهد شد، مگر شکل دیگری را بر آن حاکم کنید.

 شعر، فقط  برای اینکه شعر باشد، خلق نمی شود، یعنی بدون اینکه مقصودی بر آن ملحوظ باشد. بلکه شعر، شکلی! است جدا از اشکال دیگر ِ بیان، و بیان ، تابعی است از موضوع و محتوا، که می تواند با شرایط خلق شعر، دارای همزمانی باشد. به این معنی که زایش آن در قالب ترکیبی ویژه از پدیده های هنر است، که با معیارهای زیبائی شناسی و معرفت شناسی (( شعر )) شناخته شده است.

 شکل در شعر، معرف زبان شناسانهء شخصیت، افکار و دنیای خاص شاعر است و بر اساس ویژگیهای مذکور، کلید درک این محتوا، توسط مخاطب است.

 نظر به اینکه کاربرد فیزیکی زبان توسط هر فرد (( بر اساس علوم زبان شناسی )) منوط به سلامتی قسمتهای مختلف مغز، نوع ارتباط این مناطق با هم، میزان آسیب های وارده به این بخش ها و توانائی های مجموعا روانی فرد باز می گردد، شکل در شعر، غیر مستقیم، زیر نفوذ کارکرد دقیق فیزیکی مغز نیز می باشد. بر این اساس است که واژه های هم معنا و هم آوا و متنافر و متضاد و...،  و یا اندازه های طولی سخن و یا ارتباط واژه ها و جمله ها و سیلابها می توانند در رابطه ای منطقی با هم قرار گیرند و مبین یک حس شاعرانه و یک دیدگاه گردند و یا بالعکس، مبین روان پریشی دماغی و زبانی و شخصیتی واجتماعی باشند ( پیدایش سبک ها نیز ، در این رابطه، قابل تامل است! ).

 نوع ارتباط و قوت و نقصان موارد مذکور، می تواند موضوع را تحت الشعاع قرار داده و از دایرهء ادراک درست خارج سازد و یا آنچنان، محتوا، در انطباق با شکل بکار گیری این موارد سوار شود، که جز تجسم و تصویری زیبائی شناسانه از اندیشه و حس انسانی نباشد.

 نکتهء  مهم این است که دریابیم، شکل، در حالت طبیعی خود، قرینهء محتوا است، ولی می تواند قرینه و همزمان نیز نباشد و این در صورتی است که شاعر در حالت و موقعیت دماغی سالم قرار نداشته باشد و آشفتگی های دماغی خود را ( که در بر گیرندهء موضوعات بی ارتباط است )، در شکل دهی و آرایش سخن دخالت دهد!

 یا به دلیل نبود ِ مطالعه و تجربهء کافی، عاجز از برقراری ارتباط متناسب بین عناصر سازمان دهنده کلام شاعرانه باشد. در این صورت، شکل، سازی می زند، و، محتوا، سازی دیگر! به گونه ای که یک تصویر، مبین موضوعی است، و تصویر دیگر، تشریح موضوعی دیگر. چند واژه هم آوا هستند، ولی هم معنا ( در یک ردیف معنائی و موضوعی ) نیستند و یا بالعکس. موسیقی از هماهنگی متناسب و مناسب ِ غنائی ویا هجائی پیروی نمی کند ... سیلاب ها و بندها، فاقد حلقهء ارتباط عمودی و یا افقی هستند و الخ. قابل توجه است که همین  عوامل هستند که شکل در شعر را بوجود می آورند. اندیشه ای که از حسی عمیق و شکل یافته پیروی می کند، لزوما فرمی  است که در انطباق با موضوعی مشخص قرار دارد و با آن رابطه ای متقابل  و تاثیر گذار و تاثیر پذیر برقرار می کند.

 شکل در شعر، متکی بر تصویر، و از این رهگذر: تصور ( بازآفرینی تصویر )، و اندیشه ( تفکر )،  متکی بر موضوع ِ قابل پرداخت است. تصویر ماحصل، چهره ای فیزیکی است، که نقطه ء اتکاء آن (( ابعاد، بمثابه قوانین معانی و بیان ))  و نظامی موسیقائی است که متکی بر تکیه - ضرب آهن ، طول موج اصوات و اندازهء طولی کلام است.

 دستگاه دماغی، تنها به منظور ارائهء تصاویر ذهنی و بدیع، از قدرت پدیدهء  تصور استفاده نمی کند، بلکه همزمان، در کار خلق فیزیکی نوین، بر اساس داده های خام است. اینچنین است که در انواع ِ هنر ِ نقاشی - پیکرتراشی - سینما و ... ما با تصاویر فیزیکی ( از منظر مکانیسم ) و در شعر، با فرم دگرگون شدهء اشیاء و اجسام و حالات ، بر اساس قوانین معانی و بیان و زیبائی شناسی و روانشناسی واژه ها، در کار بازآفرینی، که همان تصور است، به محصول ( تصویر نوین شعر ) رسیده ، فیزیک بر بستر دینامیسم  را معنا می بخشیم!

اندیشه در شعر، با گذار از مرحلهء تصاویر فیزیکی، موضوعیت یافته و پس از اینکه بر منطق حسی و معرفت شناسی استوار گشت، مضمون و محتوای شعر را تشکیل می دهد. براین اساس شکل در شعر، تناسب خلاقانه و بدیع تصوراتی است که از مراحل تصویر فیزیکی ( تصویر اولیه ) - موضوع - مضمون، قوانین معانی و بیان، عبور کرده و تبدیل به تصویر عینی قابل رؤیت و درک ( تصویر ثانوی ) برای مخاطب می گردد. تصویر فیزیکی اخیر، محصول تصورات است و عینیت کنونی، ذاتی آن است و با عینیت مادی ( بمثابه ماده خام ) رابطه ای غیر مستقیم دارد، که پس از طی مراحل فوق الذکر، تبدیل به محصول هنری، با شکل معین ( شعر )، گشته است.

 

تهران - (( پائیز هزار و سیصد و هفتاد و سه خورشیدی ))

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 2:19  توسط مزدک | 

شعر چگونه تأثیر می گذارد ؟

 

فرهاد عرفانی - مزدک

 

-برای اینکه بتوانیم به شعر بپردازیم، پیش از هر چیز، باید تصویری روشن از پدیده ای کلی تر، که شعر زیرمجموعهء آن است، داشته باشیم. این پدیده چیزی نیست جز هنر!

 

 از همان زمانیکه بشر شروع کرد به نقاشی کردن روی دیوار غارها، در کنار همهء انگیزه هائی که می توانست برای اینکار وجود داشته باشد (( مثل انتقال عناصری که مشغولیت زندگی روزمره اش بود، یا مقابله با هراسی که از ناتوانی اش در مقابل طبیعت نشأت می گرفت و ... یا حتی سرگرمی و گذراندن اوقات فراغت در شبهای طولانی ِ تنهائی ))، به چیزی هم می توانست فکر کند، که تمامی انگیزه های فوق را جمع می بست. آن چیز، انتقال احساس بود. اینکه بشر از کی و چگونه به این مفهوم کلی (( یعنی هنر )) دست یافت، روشن نیست، اما این روشن است که، این عنصر محوری در زندگی بشر، و در همه دوران، طبیعتا نمی توانسته است به عنوان یک پدیدهء متفاوت از دیگر پدیده ها، شناخته شده نباشد.

 با وجود تمامی تعاریفی که تا کنون از هنر داده شده، آنچه را می توان بوضوح، به عنوان عنصری از عناصر، و محور، مجزا کرد، چیزی نیست جز یک خصوصیت: (( برانگیزاندن ! )) .

 به تعبیر دیگر، آنچه این پدیده (( هنر )) را از تمامی حوزه های دیگر معرفت جدا می کند، خصوصیت برانگیزانندگی آن است. اینکه قادر است به عنوان یک پدیدهء ثانوی، همان حسی را تولید کند، که هنرمند را برانگیخته است. پدیدهء تاثیرگذاری، جانمایهء اصلی هنر است. بی آنکه بخواهیم فعلأ به جنبه های ارزشی، و مثبت و منفی بپردازیم، می توانیم بپذیریم که: (( هر اثر اگر برانگیزاند، هنر است )) .

 

با این تعریف، شعر، به عنوان یکی از شاخه های اصلی درخت هنر، نباید فاقد این عنصر اصلی باشد. اما شعر، به عنوان یک پدیدهء کلامی، چگونه می تواند دارای این خصوصیت شود؟ این نکته، همان نکتهء اصلی، در شکل گیری شخصیت شعری، و محصول شاعرانه است.

 

 قبل از هر چیز، باید توجه کنیم که هر چه شعر انجام می دهد، پیش، و بیش از هر چیز، توسط (( واژه )) صورت می پذیرد. پس (( واژه )) مادهء اولیه و شمارهء یک است. اما واژه، به خودی خود، معرف شعر نیست. خشتی است که با توجه به جنس آن، جایگاه آن، استحکام آن، و زاویهء قرارگرفتن آن در ساختمان شعر، می تواند و باید که مسئولیت خود را در مجموعهء کارکرد ِ تاثیر گذاری، به انجام رساند.

 

عنصر دوم، جمله است. یعنی یک ردیف خشت ِ هم اندازه، هم تراش، و هم توان، که قادر است یک تصویر ِ ِ حداقل، مانند یک ردیف خشت در یک دیوار، ایجاد کند.

 

 عنصر سوم، هماهنگی و تناسب است. این عنصر، هم سازندهء شکل شعر است، هم آن پدیدهء بنیانی است که از آن به عنوان موسیقی کلام یاد می کنند. آنچه شعر را از غیر شعر مجزا می کند، و همچنین آن را به عنوان یک اثر هنری، از انواع دیگر هنر، متمایز می سازد، همین عنصر است.

 در اینجاست که شعر، به عنوان یک هنر ِ کلامی، از انواع دیگر هنر کلامی، همچون نثر، جدا شده، و شخصیت مستقل می یابد.

 اگر چه نثر نیز دارای عنصر هماهنگی، و تناسب است. اما نوع آن خطی است، نه هندسی ! ضرب آهنگ، در نثر نوسان ندارد، واگر دارد، تکرار نمیشود، یعنی از ریاضی هجائی و یا توازن اصوات کوتاه و بلند در واحد کلامی، پیروی نمی کند، بنابر این ممکن است القاء آهنگ و موسیقی کند، ولی القاء وزن نمی کند، اما در شعر، هم تکرار می شود، و هم از نوسان ِ متوازی و متوازن (( مانند عروض )) و یا نامتوازی و متقاطع ولی متوازن (( مانند شعر نیمائی )) برخوردار است.

 پس سه عنصر اصلی هنر کلامی، در نوع شعر؛ واژهء مضمونی، جملهء تصویری، و تناسب ِ متوازن است.

شعر برای اینکه بتواند به عنوان یک پدیدهء هنری، به وظیفهء اصلی اش، یعنی تاثیر گذاری و تحریک احساسات، در سمت و سوئی مشخص، عمل کند، باید قادر باشد با کاربست سه عنصر فوق الذکر آنچنان شکلی و تصویری ایجاد نماید، که محرکهای عصبی ِ مخاطب را، متوجهء تصویری قرینه نماید.

 به عبارت ساده تر: سخن کز دل برآید - نشیند لاجرم بر دل! هنر شاعر در آن است که با کاربست عناصر فوق، قادر به ساختن آنچنان تصویری باشد، که قادر بوده است احساسات خود او را تحریک کرده، در او ایجاد شور نماید.

 

 اما نکته ای بس با اهمیت که در اینجا باید مد نظر قرار گیرد، این است که تصویر ِ محرک شاعر، دقیقأ همان تصاویر محرک مخاطب نیست، چرا که عناصر ِ تصویر اولیه، از گذرگاه ذهن شاعر، یعنی تصورات وی، عبور کرده است. پس تصویر شعری، تصویر محرک شاعر، بعلاوه تصورات وی است. اتفاقا آنچه باعث می شود مخاطب اغلب این سوال را با شگفتی بپرسد که: (( چگونه این شاعر توانسته است چنین شعری بسراید؟ )) نیز، همین نکته است. این نکته که همهء مردم عادت دارند، تصاویر ِ دریافتی را، در کنار تصورات خود ارائه دهند، اما شاعر، آن دو را درآمیخته، تصویری دیگر می سازد.

 

 اگر شاعر در چگونگی ِ استفاده از عناصر اصلی توانا باشد، قادر خواهد بود محرکهای اولیه را، در جمع بست با محرکهای ثانویه، تبدیل به محرکهای نوینی نماید که، احساسات را با توان بیشتری به حرکت وادارد.

همانگونه که شما وقتی دست خود را در کنار بخاری می گیرید، اعصاب، تحریک شده، عکس العمل نشان می دهند، واژه ها، جملات و شکل بکارگیری آنها باید چنان باشند که همان تحریک را، اینبار از طریق چشم و گوش انجام دهند، چرا که شعر؛ هنر انتقال احساس از طریق کلام ِ موزون است. همانگونه که نثر ؛ هنر انتقال اندیشه از طریق کلام ِ منثور است.

 درست است که در هر دو هنر، (( اندیشه و احساس )) با هم بکار گرفته می شود. اما در شعر (( احساس )) مقدم است و در نثر (( اندیشه )). در شعر، هنر ِ چگونگی ِ برانگیختن حس، شکل را می سازد. در نثر، هنر چگونگی بیان اندیشه، سازندهء شکل است.

  به این مثال توجه فرمائید: ( چشم مخصوص تماشاست، اگر، بگذارند          خندهء پنجره زیباست، اگر، بگذارند          غضب آلوده نگاهم مکنید ای مردم          دل من مال شماهاست، اگر، بگذارند ) - محمود اکرامی.

 

 پس تفاوت اصلی شعر و نثر، در شکل بیان اندیشه و احساس و مسالهء تقدم و تاخر هر کدام است، نه هیچ چیز دیگر!!

 شعر از طریق اولویت بیان احساس، در شکل خود تاثیر می گذارد، و نثر، از طریق اولویت بیان مضمون خود.

 

و اما این ساخت ِ تاثیرگذار، از چه مکانیزمی  پیروی می کند؟

من  نمی خواهم چیز تازه ای بگویم. چیزهائی را می گویم، که همه می دانید. فقط قصدم این است که مجموعه ای از تصاویر پراکنده را کنار هم بگذارم، بلکه بتوانیم تماشاگر منظره ای باشیم.

 همانطور که می دانید، اساس شعر بر احساس استوار است. اما حس چیست؟

 حس، همان تحریک عصبی است. یعنی زمانی شما چیزی را احساس می کنید که، اعصابتان تحریک شده باشد.  حالا این اعصاب ممکن است مربوط به چشم شما باشد، یا گوشتان، یا پوستتان، یا...، در هر صورت فرقی نمی کند. محرک، با تحریک سلولهای عصبی شما و سپس فعل و انفعالات شیمیائی ِ بین سلولهای عصبی، و ایجاد الکتریسیته، پیامی عصبی را به مغز شما ارسال می کند. این مکانیسم سادهء حس کردن چیزی در محیط است.

 این پیامها وقتی به مغز می رسد، در آنجا تجزیه و تحلیل شده، و دسته بندی می شود، و هر کدام در پرونده ای خاص قرار می گیرد. اگر این پیامها به لحاظ طول موج و فرکانس هماهنگ  باشد و یا بهتر بگویم (( متناسب باشند )) و از یک منبع صادر شده باشد، ایجاد تصویر می کند ( شدت و حدت محرکها، نقشی تعیین کننده، در گزینش تصاویر، توسط مغز دارند ). تصویری که، باز هم، مغز این قابلیت را دارد که آن را با دیگر تصاویر، از پرونده های دیگر تطبیق داده، و یا تفکیک کند، و منظری جدید تولید کند. این عمل، همان بازتولید تصویر است، که در عناصر، با تصویر اولیه، از یک خانواده است، ولی در آرایش عناصر، با آن تفاوت دارد، همانند اتفاقی که در ترکیب و یا تجزیهء عناصر آلی، با آن روبرو هستیم.

 

 ما، بطور طبیعی، در شبانه روز، چه در خواب و چه بیداری، میلیونها و بلکه میلیاردها بار این کار را، خودآگاه و یا ناخودآگاه  ( مانند وقتی که درخواب هستیم ) انجام میدهیم.

 

 هر چه محرکهای عصبی، از قدرت، انسجام، و تمرکز بیشتری برخوردار باشند، به همان میزان، گیرنده های ما بیشتر تحریک شده، تاثیر: عمیق تر، و عکس العمل: سریعتر است. گاهی اوقات، و در ارتباط  با علوم انسانی، بیشتر اوقات، تحریک ِ شرطی ِ اعصاب، و عمل حسی، و عکس العمل متناسب با آن، جایگزین ِ عامل واقعی، و یا محرک واقعی، می شود ، مثل احساسی که از شنیدن کلمهء (( مرگ )) در شما بوجود می آید، بی آنکه، بواقع، مرگی اتفاق افتاده باشد.

پس بنابراین، کلمات، محمل ِ انتقال احساسات، در یک فرایند شرطی، و در واقع محرکهائی هستند که، با توجه بر میزان تاثیری که بر گیرنده های عصبی ِ مخاطب می گذارند، همزمان، هم ایجاد ِ احساس می نمایند، و هم ایجاد ِ تصویر. که البته دو عامل (( محرکهای ناشناخته در هر زبان )) و (( فرهنگ ِ محرکها، که انباشتی از محرکهای تاریخی، سنتی، اعتقادی و طبیعی هستند )) را، در کنار ِ محرک اصلی ، باید ملحوظ داشت.

 

 شعر، پیش از آنکه یک فرآیند ذوقی باشد، یک فرآیند علمی است. یعنی از مکانیسم مشخص تجربی، منطبق بر ساختار فیزیکی - شیمیائی و زیست – محیطی، پیروی می کند.

 

زیر نویس :

 

1 - همانگونه که کلماتی همچون قره قوروت، لواشک، آلو، یا تمر هندی، می توانند عامل شرطی محرک اعصاب و سپس ترشح بزاق در دهان باشند، واژه ها، ترکیبات، توصیفات، استعارات و تصاویر نیز می توانند ضمن بازی همین نقش، با ایجاد تغییرات شیمیائی، هورمونی و یا فیزیکی ( به عنوان مثال در مویرگها و رگها (( بخاطر آورید موقعیت رگهایتان و فشار خون را هنگامیکه کلماتی توهین آمیز می شنوید! ))، موقعیت حسی را در درون انسان، در هم ریخته، به منظور خود، یعنی انقباض و یا انبساط خاطر، دست یابند.

 

2- شعر، محل تلاقی سه هنر؛ موسیقی ( در اینجا / وزن )، نقاشی و روایت است. شکل در شعر، زائیدهء کاربست و هماهنگی بین این سه عنصر است. ( چگونگی آن را در مقالات بحثی در  ماهیت شعر و ظرفیتهای بیانی آن و همچنین مقالهء مبانی نظری شکل در شعر، توضیح داده ام ). حذف هر یک از این عناصر از ترکیب ِ شکل، مفهوم شکل را در شعر القاء نمی کند!

 

 دقت شود که مفهوم شکل در شعر، با شکل در سایر پدیده ها تفاوت دارد. در هر  پدیده ای، شکل، بسته به کارکرد آن پدیده، ساختار مخصوص به خود را داراست و از اجزای مخصوص خود برخوردار است ( نظریهء سیستمها! ).

به عنوان مثال هنگامیکه صحبت از شکل، در رابطه با یک (( لیوان )) می شود، پیش از هر چیز، (( فیزیک ِ )) لیوان تداعی می شود. فیزیکی که شامل ابعاد، اندازه، مقدار، رنگ و... است. بنابراین، خواننده باید متوجه باشد که در مباحث هنری و مقولات نظری، مفاهیم ، از ساخت و بافت و ساختار نظام مند خود، پیروی می کنند.

 

 بر این اساس، هنگامیکه می گوئیم تفاوت شعر و نثر در شکل آن است، قصدمان نفی رابطهء دیالکتیکی شکل و محتوا، یا به تعبیری دقیق تر، شکل و ((  موضوع - معنا - مضمون - انگیزه )) نیست. چرا که در تدقیق نظری، لازم است بر اساس نظریهء سیستم ها، هر سیستم، به نظام خرد خود تقسیم شده، نظام درونی آن، کشف، و رابطهء آن با سیستم بزرگتر مشخص شود. بنابر این، هدف در اینجا، روشن کردن ساختار آن سیستم و نظامی است که مفهوم شکل را روشن می سازد.

 

 تا اینجا متوجه شدیم که سه عنصر اصلی موسیقی، نقاشی و روایت، یا به زبان دیگر موسیقی، تصویر، داستان، که هر کدام، بر پایهء موزیک کلام و ترکیب، تشبیه و استعاره و اندیشه، معنا می یابند، باید در یک زنجیرهء کلامی قرار گیرند، تا قادر باشند، ما را متوجهء نوعی از نوشته کنند، که شعرش می خوانیم.

در حالیکه در نثر، شکل، از این قاعده پیروی نمی کند. در نثر، هنرمند موظف نیست که عنصر موسیقی و یا نقاشی را در ساختار خود، الزاما دخالت دهد، و یا اگر دخالت دهد، نقش مسلط بدان بخشد.

اگرچه برخی نویسندگان از سبکهائی پیروی می کنند که این دو عنصر را (( البته نه دقیقا مانند شعر )) بکار می گیرند، مانند قدمای ما در نثر مسجع، اما اینها آرایه های کلامی است، نه ساختار کلامی! این عناصر، در شکل شعر،آرایه نیست، که جزئی از ساختار است. بر خلاف نثر، که تنها بر پایه روایت استوار است! شعر تنها زمانی مفهوم می یابد و به عنوان هنری مستقل، قابل عرضه است که سه عنصر فوق الزاما و با هم، سازندهء شکل آن باشند.

 اکنون روشن می شود که، وقتی می گوئی : شعر با شکل می آغازد، چرا که می خواهد ابتدا بر احساس انگشت گذارد، ولی نثر با روایت و مضمون می آغازد، چرا که می خواهد ابتدا بر اندیشه تاثیر گذارد، یعنی چه ؟

طبیعتا، هر دو نوع ادبی شعر و نثر، در نتیجه، هم احساس و هم اندیشه را، بهم آمیخته، در بر می گیرند، اما خواننده، در برخورد با این هنرها، هنگامیکه با شعر روبرو می شود ، ابتدا تحت تاثیر آرایه های کلامی، موسیقی، تصاویر و تخیل ( شکل ) قرار می گیرد و احساس می کند دارد یک شعر می خواند و آنهنگام، هر چند بفاصله زمانی خارج از محاسبه! به آنچه مورد نظر شاعر است ( مضمون )، می اندیشد.

 اما در نثر، خواننده  و مخاطب، از همان آغاز، با یک مضمون روبرو می شود، که باید راجع به آن بیاندیشد! و شاید، تنها، پس از پایان نوشتار است که (( در برخی موارد )) احساس می کند، این نوشته، دارای نوعی خاص از روش بکارگیری عناصر( سبک )  نیز بوده است !!

 

(( مهر 1381 ))

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 15:25  توسط مزدک | 

بحثی در ماهیت شعر و ظرفیتهای بیانی آن

 

فرهاد عرفانی - مزدک

 

-هنر (( خود )) زیستن است و زیستن (( خود )) هنر است! چرا که هستی ( 1 ): تموج اثراتی ست بر واقعیت. هر اثر اگر برانگیزاند، هنر است و اگر هدایت کند، حقیقت است.  پس حقیقت هنر، شیدائی ِ همآیشی انسانی - طبیعی ست، تا کمال ظاهر شود. شعر، تبلور لحظاتی زین شیدائی و اوجی از این همآیش است. عشقی ست که رسوخ می کند، می شناسد، تجزیه و تحلیل می کند و استنتاجی نمادین بدست می دهد.

 نماد، در اینجا، خواسته است. خواسته ای فراتر از حدود شناخت عامیانه، اما با همین شناخت، رابطه ای عمیق و ناگسستنی دارد. نماد ها، نماینده و نمایانگر آرزوهایند. آنها را نباید با واقعیت موجود اشتباه گرفت، هر چند عناصر آن، تافته و بافتهء همین واقعیت، اما  (( نپرداختهء )) آن است.

 

آرزوها (( خود )) ذوق انسان و اشتیاق او، در رسیدن به کمال است، کمالی که جز زیبائی را جستجو نمی کند. لیک این زیبائی ؛ همانا مطلوب بودن است، مطلوبی حقیقی، حقیقتی فراگیر، آنگونه که همه را فراگیرد. چرا که درستی، عین حقیقت است و کیست که در بطن وجود خود از حقیقت لذت نبرد و درستی را زیبا نداند؟

 

 بر این پایه می توان گفت که؛ شعر درعین حال که در زمان واقع میشود، متعلق به زمان نیست. می تواند واقعیت باشد، اما حقیقت نباشد، هر چند که در بطن خود حامل حقیقتی است. لطافت آن در لحظه احساس می شود، لیک زیبائی آن، تنها، قابل تصور است. و تصویر نیست! که (( تنها )) دورنماست. با شعر زیستن؛ زندگی در واقعیت، گرایش به حقیقت، عشق به احساس و آمیزش با تعقل است.

 

با شعر بودن، به معنی انسان زیستن، به گونهء آرمانی ِ آن است. اینچنین است که لطیف ترین احساسات بشری، قابل انتقال از طریق این وسیله اند. آزادترین عرصه برای ارائهء هر نوع برداشت از جهان و پدیده های آن، اجتماع و انسان و مسائل او نیز، همین بستر است.

شعر پدیده ای زبانی ست، و زبان؛ پدیده ای اجتماعی. شعر زائیده تخیل آرزومند اجتماع  انسانی ست و اجتماع انسانی؛ نتیجهء نیاز به تداوم حیات انسانی! پس شعر نگاه به زندگی ست، اما نه تنها آنگونه که هست، بلکه آنگونه نیز که باید باشد.

 شعر، نتیجهء نیاز است. نیاز به بیانی که بتواند بیانگر نمود عاطفی -آرمانی ِ انسان باشد و این بیان، جز زبان تخیل (( که قادر است به هر خواسته ای پوششی حقیقی بدهد )) نیست.

 

 شعر، سرزمین تصور را تسخیر می کند، تا به تصاویر ( حقیقی و مجازی )، بُعدی حسی ببخشد. در این مرحله، شعر؛ تخیلی ست محسوس، که زبان تحقق بخشیدن به ناممکن  هاست.

 بدین پایه، شعر؛ زندگی ست، بعلاوه شاعر! شاعری که حس و تخیل و اندیشهء او، بهانه ای ست برای بیان اجتماع و محیط انسانی - طبیعی  و نیازها و تطورات آن. شعر بدون شاعر قابل تصور نیست و شاعر بدون مفهوم انسان و تمامی شناختی که نسبت به این موجود وجود دارد.

 

به آغاز سخن بر می گردیم؛ ... اگر هر فرآیند تحول و تبدیل در خلق یک اثر، سیری کیفی را به سوی زیبائی شناسی انسانی طی کند، هنر؛ عینیتی فرانظر و دگرگون شده از واقعیت خام است، که محصول بی واسطه احساس و اندیشه هنرمند می باشد. اندیشه، خود، برآوردی مادی از دگرگونی حس انسانی، توسط دستگاه دماغی ست. بر این اساس، فرآیند مذکور؛ دخالتی ست بر پایهء گزینش، پرورش و آفرینش، که بر سه محور استوار است:

1-   جهان خارج 2- حس انسانی 3- پالایش و پیرایش نظری و دماغی

 

 زیبائی در هنر، برقراری آنگونه روابط  منطقی و ذوقی ست، که بتواند بین سه عامل فوق  تطابق ایجاد کرده و بر منطق حسی مخاطب نیز، منطبق گردد. شعر، تبلور نمادین ِ چنین تطابقی ست. ساختاری نوشتاری ست، که موسیقی واژه ها - تخیل هنرمند و اندیشهء مادیت یافتهء ِ انسانی ، سه کارپایهء ِ پرداخت ِ آن را تشکیل می دهد.

 

 ظرفیت بیانی شعر، همان ظرفیت بیانی شعور نیست! رشته های هنری در کل دارای چنین خصیصه ای هستند. هر کدام، دایرهء ادراک، نفوذ و بسط محدودی دارند و (( این ))، ریشه در محدودیتها و قیود صوری، و در ساختارهای پذیرفته شده آنها دارد.

 شکل، به عنوان ره آوردی ثانوی، تنها در هنر است که به هنگام ارائه، نمودی از  ماهیت است. بر این اساس، فرآورده، (( خود )) هنر است و زیرساختهای آن کمتر مورد توجه قرار می گیرد. اگر این نکته را مدنظر داشته باشیم، در می یابیم که (( بیان )) در ظرفیتهای شعوری؛ نامحدود، و تصاویر هنری و از جمله شعر، در ارائهء این ظرفیتها محدود است.

اینچنین است که یک شعر، تنها ارائهء بخشی از ادراک، تصورات و استنتاج برخاسته از قیاس احساس و تفکر می باشد. زبان، به عنوان زیرساخت، ابزار و تعمیم دهندهء اندیشه ، (( خود )) دارای محدودیت هایی از لحاظ آوائی و معنائی - تحول پذیری و تکامل و تطبیق است. این ابزار به عنوان پدیده ای سیال، نمی تواند دارای کارکرد و ظرفیت ثابتی باشد. پس شعر، بمثابه نمودی زبانی - شعوری، شکل پذیری و کیفیت پذیری ِ سیالی ست که همراه با زبان و تحولات آن، دارای ظرفیتهای متفاوت بیانی می شود.

 

بخشی از مسئولیت کارکرد این نظام، بر عهدهء شاعر است، که او (( خود )) نیز، مشمول این دگرگونی ها و تحولات است. ضمن اینکه میزان قدرت ادراکه، تمرین و ممارست و کارکرد حسی او نیز، شروط مهمی در بالابردن ظرفیتهای بیانی شعر است.

 

یک شعر، در بهترین صورت، همیشه بخش کوچکی از مادهء خام خود، یعنی شعور است. غیر از عوامل اصلی که ذکر شد؛ دستور زبان و شکل برخورد با آن - زیبائی شناسی آوائی واژه ها - شکل ترکیبها - قوانین معانی و بیان - موسیقی - مسائل مربوط به انتزاع و امتزاج در تصاویر و... در نهایت؛ زندگی شاعر و عوامل محیطی، هر کدام می توانند بمثابه عوامل بازدارنده و یا پیش برنده عمل کنند.

در بهترین حالت نیز، شاعر برای درهم شکستن محدودیتهای بیانی خویش، چاره ای جز در زمان بودن ندارد. او باید از تمامی امکانات زبانی و فکری زمانهء خویش در جهت گسترش شعاع عملکرد ظرفیتهای بیانی استفاده کند. با علم به اینکه حتی در اینصورت، به دلیل محدودیت هایی که شمرده شد، تنها، صدای او، پژواک بخشی از آن چیزی ست که شعور هنرمندانه می نامیمش! تنها باید این نکته را همواره در نظر داشت که بیان؛ نمودی سیال است و ظرفیت های آن، در زمانه محدود و در زمان، نامحدود است.

 

( 20/11/1372 )

 

زیرنویس:

1- در اینجا مراد از هستی، حیات در کلیهء نمودهای بیولوژیک است و نه جهان هستی.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 1:33  توسط مزدک | 

(( هنرمند کیست؟ ))

فرهاد عرفانی - مزدک

 

-هنرمند کیست؟ پاسخ بنظر ساده می آید؛ کسی که کار هنرمندانه انجام می دهد. اما این پاسخ غیر منطقی است، چرا که پاسخ یک سوال را، منوط به پاسخ سوالی دیگر می کند؛ کار هنرمندانه چگونه کاری است؟ و بلافاصله این پرسش در ذهن نقش می بندد که؛ هنر چیست؟

فرض می کنیم پاسخ این باشد که؛  هنر وسیله ای ست برای برانگیزاندن حس و اندیشه و انتقال خلاقانه و غیر مستقیم این هر دو، بگونه ای که حمل بر معرفتی زیبائی شناسانه شود.

اگر این فرض را پایه و اساس استدلال خویش قرار دهیم، تمیز و انتزاع سه عنصر ممکن خواهد بود؛ احساس - اندیشه و زیبائی.

بر این پایه، به تعریف جدیدی دست می یابیم؛ هنر، توانائی جمع کردن، بسط دادن و انتقال احساس، اندیشه و زیبائی ست، بصورتی که منطق حسی مخاطب، نوعی پدیدهء متفاوت از همه پدیده های پیرامون را تشخیص داده و برانگیخته شود. این برانگیختگی، در هر سه عنصر و با هم مطرح است و نه بشکل مجزا و در تک تک آنها.

 با این مقدمه ، به طرح مجدد سوال آغازین برمی گردیم ، تا به اصل پرسش پاسخ دهیم و نه نتایج آن.

 

هنرمند کیست؟

 - هنرمند کسی است که، وحدت نگاه خود را، بر کثرت نگاه ما، منطبق می کند. اجزای پراکندهء حس و اندیشه و نسبیت زیبائی شناسانه را به زندگی، در پدیده ای چند بُعدی و بگونه ای متحد و متشکل، به ما می نمایاند.

دقیقا براین اساس،  با اینکه هنرمند با همین زندگی و از همین زندگی می جوشد، آنچه به ما ارائه می دهد، متفاوت از آنچیزی ست که خود دیده و یا رسیده و دریافته ایم.

 

 طبیعت، زندگی، اجتماع و ابعاد بیرونی و درونی، این هر سه، بستر کار هنرمند است.

 جهان پیچیده و هزار توی آن، معرفتی را می طلبد، که هم در سطح و هم درعمق، آن را بنگرد و این نگاه، همان کار هنرمند است.

 

هنرمند آدمی ست مثل آدمهای دیگر، اما سعی می کند بیشتر بداند، بیشتر بفهمد، عمیق تر حس کند و ابعاد ندیدهء جهان پیرامون را دیده و کاوش کند و آنگاه، یافته های خویش را سوار بر کشتی حس برانگیز و خیال پروری که رو به سوی هدف و منظوری دارد ، به دریای وجود ما بیندازد.

هنرمند، همان وجدان نارام و ناآرام و بیدار، عقل جستجو گر و حس شریف است، ستاره ای است که در شب تاریک استیصال بشر می درخشد . همان نقطه کانونی ای ست که ما را متوجه آنچه بدان توجهی نداریم، می کند. در یک کلام ؛ او جراح زندگی است و هم خالق آن.

.....

 

... و اما برای اینکه تعریفمان - از هنرمند جامع تر باشد، لازم است که تعریف علمی و دقیقی نیز از عنصر سوم، یعنی (( زیبائی ))، داشته باشیم.

 هگل می گوید؛(( ... تنها روح است که امری راستین و ذاتا همه شمول است. بنابر این، هر چیز زیبا، تنها زمانی حقیقتا زیباست، که با یک چنین والائی شریک بوده و پرداخته روح باشد! )).

 اما این نظر، از زیربار تعریف در رفتن است! درست مثل اینکه بپرسیم: اتومبیل چگونه حرکت می کند؟ و شما پاسخ دهید: نیروئی! آن را به حرکت وا می دارد، بدون اینکه توضیح دهید که چگونه؟ و به وسیلهء چه؟ و چرا؟! و حتی ابعاد این نیرو، برای خود ِ شما هم، نامشخص باشد.

 دوست همه چیز دانمان! هرگز نتوانست توضیح دهد که، چرا روح یک معدنچی فقیر جنوب فرانسه ( در زمان وی ) قادر به درک زیبائی نهفته در یک اپرا، و درک شده توسط یک اشرافزادهء آلمانی نیست؟...

ارتباط برقرار کردن بین زیبائی - روح و ایده مطلق! اشتباه فاحشی بود، که تنها می توانست از رسوبات ذهنگرائی در یک اندیشه دیالکتیکی برخیزد. به تعبیری، در کنار بخاری دیواری سرمایه داری تازه بدوران رسیده لم دادن و برای هر چیزی تعریف جامعی ارائه دادن!

 قرنها پیش از هگل، افلاطون گفته بود؛(( ... زیبا آن چیزی است که مفید باشد و هر چه زیان آور است ، زشت است! )).

اگر بگذریم که این گفته ها، مسائلی کلی و بدیهی ست، که هیچ چیز را حل نخواهد کرد، بر اساس این تعریف، توحش گلادیاتورها و کشتار برده ها در آنزمان، هم زیبا و هم مفید بنظر می رسیده است! افلاطون به این نکته توجه نداشته است که: مفید برای که؟ و زیان آور در جهت ِ چه؟

او تناسب ِ در اجزا را نیز مدنظر داشته و بی اعتناء به اینکه تناسب، امری نسبی - ذهنی و ذوقی است و نزد آدمیان با ارزشیابی و ارزش گذاری متفاوت.

 

اگر بخواهیم بر این روال پیش رویم، سخن به درازا می کشد و از بحث اصلی دور می شویم، بنابراین به دو نمونه دیگر بسنده می کنیم.

 چرنیشفسکی می گوید: (( ... هنر، منعکس کنندهء زندگی ست. مفهوم زندگی، زندگی زیبا و زندگی آنطور که باید باشد، برای افرادی که متعلق به طبقات مختلف اجتماع اند، یکسان نیست  )) و از دیگر سو، پلخانف بیان می دارد که: (( ... نحوهء تلقی از زندگی و بنابراین ، تصور و مفهوم زیبائی، با جریان رشد اقتصادی جامعه، تغییر می کند )).

 

 با این سابقه ذهنی، بسراغ طرح مجدد سوال خویش می رویم، زیبائی چیست؟

سابق براین، در مقالهء (( بحثی در ماهیت شعر ... )) آورده بودم؛... زیبائی در هنر، برقراری آنگونه روابط منطقی و ذوقی است، که بتواند بر اساس گزینش، پرورش و آفرینش، بین سه عنصر محوری، یعنی جهان خارج - حس انسانی و پالایش و پیرایش نظری و دِماغی، تطابق ایجاد کرده و بر منطق حسی مخاطب نیز منطبق گردد.

 

 اکنون این تعریف را بسط داده و به زبان ساده تر بیان می کنم؛ زیبائی، زیوری نیست که به گردن هنر آویزان شود، بلکه نتیجه کارکرد انطباقی ارزشهای موجود در اثر هنری، بر ارزشهای مادی در ذهن مخاطب است. بنابراین، کاملا نسبی وفاقد جامعیت است.

 زیبائی قبل از اینکه یک واقعیت باشد، یک مفهوم ارزشی است، که کمیت و کیفیت آن ، ارتباط مستقیم با سیستم اقتصادی - اجتماعی و بافت فکری و فلسفی و فرهنگی و حتی سنتی جامعه دارد.

 

 با این مختصر درمورد زیبائی، اکنون می توان گفت؛ هنرمند، جراحی ست با خاستگاه و خواستگاه مشخص اقتصادی - اجتماعی ، که سعی در متبلور کردن کیفیتی حسی - هوشمندانه - متفکرانه و زیبائی شناسانه و جهت دار، در پدیده ای بدیع دارد. پدیده ای که آن را هنر می نامیم و خالق آن را؛ هنرمند !

 

 (( پایان ))

(12/6/1374 )

 

* تمامی نقل قولها ( نقل به مضمون ) از کتاب های مقدمه ای بر زیبائی شناسی هگل  و مجموعه مقالات چرنیشفسکی و پلخانف، ارائه شده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 9:57  توسط مزدک | 

ستایش مرگ !

(( اوج تراژدی ایرانی))

...

( نقد و نظری بر قطعهء (( مرگ )) اثر صادق هدایت )

..........

فرهاد عرفانی - مزدک

 

( 1 )

 

- (( درماندگی )) یک واژه نیست! که ابعاد هراسناک واقعیتی نفرین شده است. سقوط جهانی است که در نگاه نخست شاید فقط محدود به یک نفر شود، اما در ژرفا - سقوط ِ آدمی ست! شکستن یک حلقه نیست، که گسست یک معرفت است. فروریختن تمامی باورهائی است که انسان را اشرف موجودات می پندارد. (( استیصال ))، چیزی بیش از تمامی حزنی است که هر نوع حقارتی می تواند بر انسان تحمیل نماید. کلام ِ نهائی ست، و تنها یک واژهء دیگر است که همطراز با آن است و شاید ... آری و شاید تنها پادزهر آن: (( مرگ )).

 

........

گاهی اوقات، گریز از امید، عین امید است. به رخ کشیدن (( تلخی ))، آنگونه که نفرت سراسر وجود را بیالاید! پس مرگ را به ستایش نشستن، تا زندگی به معنای حقیقی خود دست یابد...

 اینچنین است که هدایت!، صادق هدایت، به پیر خود (( حکیم بزرگ شرق و اول و آخر عالم و آدم!، عمر خیام نیشابوری )) اقتداء می کند. به ستایش مرگ می نشیند، تا اوج عصیان  در برابر ضایع شدن را، نقش زند. (( این )) همان (( تراژدی ست ))، با همان شکوه ِ حیرت آورش! همان تلاقی مثبت یک اندوه سنگین، با یک عروج جسورانه، بدان نیت که به چیزی کمتر از حقیقت رضایت ندهد و در این پیکار، مرگ، همان زندگی ست! و زندگی، همان مرگ!

 

                                                ...

صادق هدایت نویسنده ای است، از هر نویسندهء دیگر، معروف تر، و به همان نسبت، ناشناخته تر!

غربت او، نتیجهء نگاه ماست! نگاهی که هرگز نخواسته است از دریچهء چشم وی به نقد نوشته هایش بنشیند و (( این )) تنها یک علت می تواند داشته باشد؛ هراس! هراس از روبرو شدن با خود، و دنیائی که، تنها او شهامت روبرو شدن با آن را داشت و بس.

 

 نوشتهء بسیار کوتاه (( مرگ )) (1) در سال هزار و سیصد و پنج بنگارش در آمده است (( نوشته ای تنها در چهل و شش خط )). در اینزمان هدایت بیست و چهار ساله است و هنوز بیست و پنج سال فرصت دارد تا مهر خود را بر پای تراژدی ایرانی بزند! هفت سال پس از تصویر (( مرگ ))، به تفسیر ترانه های خیام می نشیند، و ده سال پس از آن (( بوف کور )) بر باورهای فروریخته دژ کهنسال ما نشسته، آواز سر  می دهد. بی شک این هر دو کتاب، ریشه در همین نوشتهء کوتاه (( مرگ )) دارد.

 

 این نوشته در هیچ قالبی نمی گنجد. نه فسانه است و نه داستان، نه شعر و نه شطح، نه مقاله  و نه هیچ چیز دیگر! نامه ای است به خویشتن، نه خویشتن خویش! که وجدان خواب آلود یک تاریخ، و آنان که سازندگان آنند!!

 مضمون این قطعه، همان حکایت کهنه ای است، که جانمایه سرشت و سرنوشت یک ملت است، نه یک ملت، که شاید تک تک افرادی که در این محدودهء تاریخی گرد هم بوده اند: بودن یا نبودن؟ مرگ یا زندگی، کدامیک؟

 نویسنده، پا را حتی فراتر از این نهاده است. به دو مفهوم می پردازد. به دو واژهء تکان دهنده و تأمل برانگیز؛ (( هستی و نیستی ))، و انتخاب خود را، نه معیاری برای عمل دیگران، که طرحی برای درنگ در فلسفهء بودن می نمایاند.

 ابتدا به مرگ می پردازد و اینچنین می سراید: (( چه لغت بیمناک و شورانگیزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می دهد. خنده را از لبها می زداید، شادمانی را از دلها می برد، تیرگی و افسردگی آورده - هزار گونه اندیشه های پریشان، از جلو چشم می گذراند )). (2)

 از این زاویه هیچ نقطهء قوتی در این مفهوم شکل نمی گیرد. هر چه هست رو به نیستی تاثر انگیز دارد. هر چه هست، توافقی است، که همگان در اولین برخورد با این واژه، از نظر می گذرانند. این مفهوم هست و جایگاه خود را دارد، به همان حد طبیعی و پذیرفته شده در اذهان آدمیان. به باور او (( زندگانی، از مرگ، جدائی ناپذیر است... از بزرگترین ستارهء آسمان، تا کوچکترین ذرهء روی زمین، دیر یا زود می میرند ...  رو به سرای نیستی رهسپار شده، در گوشهء فراموشی، مشتی گرد و غبار می گردند... آسمان لبخند می زند، زمین می پروراند، مرگ با داس کهنهء خود، خرمن زندگانی را درو می کند... )). بر این اساس: (( تا زندگی نباشد، مرگ نخواهد بود و همچنین تا مرگ نباشد، زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت )).

 تا اینجا (( صادق هدایت )) نقشی  می زند، که تنها، نقشی را می نمایاند! و آن؛ پیوستگی و همبستگی فلسفی ِ هستی و نیستی، و عدم تعارض ایندو با هم است. حقیقتی که به سادگی تمام می توان آن را باور داشت و در برداشت. مرگ (( خنده را از لبها می زداید، شادمانی را از دلها می برد... )). اما حضور دارد و قرینهء زندگی و روی دوم آن است.

 

 و اما این مقدمه چینی برای چیست، او چه می خواهد بگوید؟ شاید می خواهد بگوید که آری، من مرگ را با تمام زشتی آن می شناسم، با آن زندگی می کنم و در هر ذره - این دو بعد حقیقت؛ (( مرگ و زندگی ))  را می بینم.

 

- ولی زندگی چه؟ این واژه، چه چیز را  با خود حمل می کند؟ آیا زمزمه گر ترانه های سحرگهی در گوش جانمان است؟ یا آوای شوم جغدی نشسته بر کنار لحظه هایمان، کدامیک؟ پاسخ او، مشتی واژهء هراسناک است؛ سنگینی تپش اضطراب، در سکوت بیرحمانهء هستی فراموش شده است. گوئی از این روزنه، هیچ نوری را یارای تابیدن نیست. گوئی چیزی دهشتناک تر از مرگ، در آستین سرنوشت ماست، و آن، همین زندگی کنونی است:

 (( گدائی، پستی، مغاک تیرهء زندگی، گناه، شکنجه، ستمگر (ی)، درد و غم و رنج، بیدادگری، جنگ و جدالها، کشتارها، درندگی ها، تلخی، هراس، سردی، سختی و دشواری ، تاریکی  و زشتی، تن های رنجور، اندامهای خمیده، چهره های پرچین، سیه روزی، تیره بختی، سرگردانی، ماتمزدگی، نا امیدی، گمراهی، دون پروری، فرومایگی، خودپسندی  و چشم تنگی و آز، دلهای پژمرده، سوگواری، سرچشمهء خشک شدهء زندگی، کاروان درماندهء زندگان... )).

 براستی با دیدن این تابلوی هزار رنگ ِ هزار نقش ِ در طیف ِ تیرگی، زندگی چه مفهوم هولناکی می یابد! کیست که چشم بر چنین منظری بدوزد و هزار بار مرگ را به ستایش ننشیند؟ آیا چنین زیستنی عین مرگ نیست؟ آیا مرگ، پاسخ تراژیک چنینی زندگانی ای نیست؟ در چنین ورطه ای، آیا مرگ چونان فرشتهء نجاتی ظاهر نمی شود؟

(( این )) دقیقا همان نقطهء تکوین یک نوع نگرش است، که خوشبختانه باید بگویم با نیهیلیسم هیچ رابطه ای ندارد، چرا که اساسا پیکاری ست با مرگ حقیقی، که در مفهوم زندگی مجازی، جاخوش کرده است!

 

اینجاست که هدایت به ستایش مرگ می نشیند: (( ... ای مرگ! تو سروش فرخندهء شادمانی هستی ( با تفسیر هدایت در ابتدای نوشتار مقایسه شود) ... تو فرستادهء سوگواری نیستی، تو درمان دلهای پژمرده می باشی، تو دریچهء امید به روی نا امیدان باز می کنی، تو از کاروان خسته و درماندهء زندگان مهمان نوازی کرده - آنها را از رنج راه و خستگی می رهانی، تو سزاوار ستایش هستی، تو زندگانی جاویدان داری!!! ... )).

 این جملات مدح موهوم نیست، که ذم مذموم است، عصیان است. عین طغیان در برابر یک زندگی مصیبت بار و فلاکت بار و دّوّران سرگیجه آور استیصال است. قلم گرفتن بر سرنوشت رذیلانه ای ست، که بنام زندگی برایمان رقم زده اند. تراژدی مردمی است که افسانهء زندگی را باور ندارند، چرا که هیچگاه فرصت نیافته اند هر چند برای زمانی بس کوتاه، طعم شیرین آن را بچشند ...

 این بخش از گفتار خویش را، با جملاتی از این نویسندهء بزرگ، که خود گویای همه چیز است، بپایان می برم:

(( افسوس که من توی رختخواب می میرم... ولی شما! چشم امید آیندگان به شماست، نیاکان ما، با خون دل، برای آزادی خودشان می کوشیدند... )). (3)

 

:::::::::::::::

بخش

(2)

 

... گاهی اوقات، برخی برخوردها آنچنان سطحی است، که انسان بلاتکلیف در میان خنده و گریه می ماند! اینکه فرضا فلان نویسنده، که در اوان جوانی دو برخورد ( به اعتراف خودش در حد سلام و احوالپرسی ) با مرتضی کیوان داشته است، چهل سال بعد به شرح شخصیت و زندگی خصوصی  و نقد این بزرگمرد می نشیند و تا آنجا پیش می رود که سخنان همسر وی ( که سالها با او زیسته است )  را نیز نفی کرده و به کتمان همهء آن چیزهائی می پردازد که کیوان بخاطرش جان را فدا کرد!

 

غرض از این اشاره، عنایت به بعضی از نقدهائی است که بخصوص در سالهای اخیر، آنهم از طرف کسانی که هرگز در اعماق نزیسته اند، صورت می پذیرد. در خصوص آنچه پیش رو داریم (( قطعهء ادبی مرگ )) نگاهی خواهیم داشت به اشارات کوتاه (( محمد علی همایون کاتوزیان )) در کتابی تحت عنوان (( صادق هدایت - از افسانه تا واقعیت )) که ظاهرا برای نگاشتن آن، آنطور که در مقدمه می فرمایند، پانزده سال؟!! به کار و تحقیق مشغول بوده اند. این کتاب ( نسخهء فارسی ) در تابستان سال 1372 بچاپ رسیده است.

 

شاید به جرأت بتوان گفت سطحی ترین و مبتذل ترین برخورد با نویسنده ای همچون صادق هدایت، نفی شخصیت برجسته اش، در لابلای ارائهء پلشتی های اثر اوست!  ( درست همانگونه که عده ای در نقد سنگ صبور صادق چوبک، آنچنان پیش رفته اند که این اثر بزرگ واقعگرایانه را، به مستراح ادبی تشبیه کرده اند و نویسندهء نابغه اش را طراح این ابتذال! ). پلشتی هائی که نویسنده ارائه داده است، برای اینکه ما را با اعماق زندگی نکبت باری که داریم، آشنا سازد و زوایای پنهان و تاریک چنین زیستنی را روشن نماید.

این (( جماعت ))، هرگز نتوانسته اند درک کنند که برانگیختن همین احساس نفرت از آن واقعیت، بیانگر کار خارق العاده نویسنده، در ارائه یک اثر ادبی موفق، با ویژگیهای هنری است.

 نبوغ امثال هدایت و چوبک، نهفته در همین ظرافت بیان و کالبدشکافی دقیق و هنرمندانهء ابتذالی است که چه دلنشین باشد! و چه نباشد، یک واقعیت است و متعلق به ماست نه آنها !!

یک نویسنده با اثر خود زندگی می کند و بواقع تا زندگی نکرده باشد، قادر به ارائه آن نیست، اما وقتی آن را عرضه کرد، آن اثر، قبل از اینکه حکایت نفس نویسنده باشد، روایت محیطی است که نویسنده نیز جزئی از آن است. بر این اساس (( هدایت )) در بوف کور و یا آثار شبیه آن، همانقدر نقش دارد، که تک تک ایرانیان، با همان جامعه و فرهنگ و ذهنیات و ویژگیها! شاید تنها دلیلی که استقبال طولانی مدت از این آثار و تاثیر آن بر نویسندگان پس از او را توجیه می کند نیز همین باشد. ( چه کسی می تواند امروز تابلوی (( فریاد )) ادوارد مانش نقاش را، در واقع، فریاد مردمی نداند که در سردی، تاریکی و انزوا زندگی می کنند؟! ).

 

  .....

 

کاتوزیان می گوید: (( ... این مقاله!! ستایشی باور نکردنی از نفس مرگ! است. و در آن عبارات پر آب و تاب رمانتیک با آراء پیامبر گونهء توصیفی در ( هم ) می آمیزد... )). (4)

اگر جملات اخیر را بشکافیم، متوجهء اشتباهات فاحشی خواهیم شد. از این بگذریم که او نوشته را مقاله می خواند و نه مثلا داستان و افسانه و شعر و قطعهء ادبی و دلیلی هم برای اطلاق این عنوان ارائه نمی دهد!

 اولین نکته ای که جلب توجه می کند، اشارهء ایشان، به ستایش هدایت از نفس مرگ است! مثل ستایش خیار، بخاطر اینکه خیار است!! و نه اینکه میوه ای است که بدلیل خواص و کیفیت آن مورد توجه است و مثلا اگر در ترکیب موادش اسید سیانیدریک نیز دخالت داشت هرگز مورد توجه قرار نمی گرفت. یا فرضا ستایش تولد بخاطر اینکه زائیده شدن زیباست! بدون اینکه هدفی مانند زندگی کردن برای آن مدنظر باشد.

 

 آری ! منظور ایشان روشن است، هدایت، دیوانه ای است که  مرگ را بخاطر مرگ بودنش دوست دارد و آن را می پرستد، حتی اگر زندگی بدور از ستمگری، حزن و بی عدالتی باشد!! و صد البته چنین نگرشی به این نویسنده (( با توجه به نوع نگاه آقای کاتوزیان )) طبیعی است، چرا که ایشان در جای دیگر کتابشان می فرمایند: ((... نکته آن است که او ( هدایت ) همواره از زمان بلوغش!! احساس نارضایتی می کرد و عوامل بیرونی، بسته به موقعیت، این احساس را تضعیف یا تقویت می نمود )) ! (5)

 به تعبیری، از دیدگاه ایشان، هدایت، نطفهء مالیخولیا را درون خود و با خود داشته و محیط، تنها نقش تسریع کننده را بازی می کرده است، آنهم از زمان بلوغ!! حال، ایشان بر اساس کدام روانکاوی بالینی به چنین کشفی نائل آمده اند، بماند!

 

 این قضاوت در حالی صورت می گیرد که خود این جناب، در جای دیگری از کتاب می گویند: (( ... در نامه هایش از یک فضای خفه، از کمبود تنفس، از اینکه ورطهء وحشتناکی تولید شده که حرف همدیگر را نمی فهمیم، سخن می گوید ... )). (6) جالب توجه است که ایشان در چنین شرائطی، انتظار دارند هدایت غزل زندگی بسراید! (( هر چند او بواقع سروده است، اما متاسفانه هنوز به گوش منقد عزیر ما نرسیده است! )).

 

در جملهء بعد، آقای کاتوزیان، از عبارات پر آب و تاب رمانتیک؟! با آراء پیامبر گونهء توصیفی سخن می گویند. شاید ایشان براستی (( در قلب آکسفورد )) چنین احساسی دارند ! و این البته قابل درک است!! فاصله ای عمیق است بین کسی که در آتش می سوزد و آن که وصفش را می شنود!!؛ (( زخمهائی  که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد... )) (7) و یا اینکه آدم (( بوف کور )) را در دست گرفته، کنار بخاری دیواری بورژوازی نشسته و آن را بخواند و بخواهد نقدش هم بکند!

ولی این حرفها که بنظر آنجناب پیامبر گونه و آسمانی می آیند، در نگاه هدایت کاملا زمینی هستند و آیه نیز نیستند. هدایت به راستی در پی این بود که (( ... آسمان لبخند بزند و زمین بپروراند ))  او بیدادگری، ستمگری  و شکنجه را مطرح می کند، چرا که آن را عمیقا  حس کرده و تا اعماق جامعهء خود، اثرات آن را درک می کند.

 او می گوید اگر آسمان قادر نیست لبخند بزند و زمین حاضر نیست بپروراند، بگذار داس مرگ خرمن این زندگانی را درو کند. (( این )) نه از رمانتی سیسم، که از عشق و احساس عمیق وی به انسان و زندگی بر می خیزد و هیچ وجه تشابهی با رمانتی سیسم شکست خوردگان عصر انحطاط اشرافیت و اعتلای سرمایه ندارد.

این مکتب، عینا بازتاب شرائط خاص تکامل عوامل اقتصادی - اجتماعی  و دگرگونی ساختاری در سیستم زندگی اروپائی (( آنهم در مقطعی خاص )) است و هرگز بعنوان ساختاری ذهنی - فرهنگی و مکتبی ادبی در ایران مطرح نبوده و نیست.

 اگر منظور آقای کاتوزیان، رمانتی سیسم به عنوان تقلید عوامل ظاهری ( و به عنوان شکل گرائی ) آن است، که بعید بنظر می رسد صادق هدایت با شناخت دقیق و عمیقی که از وجوه مختلف زندگی ( و هنر ) ایرانی داشته است، آن را قالب مناسبی برای بیان افکار خویش شناخته باشد، که قطعا نیز نشناخته است! چرا که او در تمامی آثارش (( حتی بوف کور ! )) نویسنده ای عمیقا واقعگرا است و رنگ و لعابهای انتزاعی و ذهنی را نیز برای عمق بخشیدن به همان دیدگاه واقعگرایانه بکار بسته است.

 البته قصدمان در اینجا برخورد با هدایت و مکتب او و روش شناسی آثار و احیانا نقد کارهایش نیست، که این کار مهم بعهدهء یک هیأت کارشناس است، نه یک فرد! غرض، اشارهء کوتاهی بود به قصد جلوگیری از مزه پرانی های رایج!

 

 از نکات جالب دیگر در نگاه آقای کاتوزیان، بیان این کشف مهم است که: (( هدایت - نویسنده ای با استعداد بود که بیش از هر چیز این استعداد را برای حرف زدن با خودش بکار می برد!! اظهارات معروف راوی بوف کور مبنی بر اینکه برای سایهء خود می نویسد نشان بارزی است از انگیزهء درون مولف! به صحبت با خودش... )). (8)

 

شاید با خواندن این جملات حکیمانه! اولین چیزی که به ذهن می آید، این باشد که: اگر او دیوانه ای است که تمایل شدید درونی برای پرداختن به خود دارد، فرضا یک اسکیزوفرن دچار توهم است!!، چرا این گفتگوهای خصوصی، اعترافات و درد دلهای نهانی را، با هزار زحمت به بمبئی می برد ( چرا بمبئی؟ خود حکایتی ست! ) و در آنجا به تعداد سیصد نسخه ( به روایت کاتوزیان 50 نسخه ) بچاپ می رساند؟ و بعد هم که کسی توجهی به اثرش نمی کند، آنها را به دوستانش هدیه می کند!!

 براستی کدام آدم عاقلی را می شناسید که از یکسو در پی نیافتن مخاطب به گفتگوی درونی با خود بپردازد، سپس این گفتگوها را بچاپ رسانده، به دوستانش هدیه دهد؟! آیا واقعا کسانی همچون آقای کاتوزیان متوجه هستند چه می گویند؟

خوب می دانیم هر نویسنده ای که قلم بدست می گیرد، مخاطبی را در نظر دارد. این حکم زمانی به اثبات و قطعیت می رسد که، نویسنده، اثر را بدست چاپ می سپارد. وقتی هدایت از سایه اش صحبت می کند، قطعا کیفیت فیزیکی حذف نور را مد نظر ندارد! وجدان، ضمیر، باطن و امثالهم هم نیست، چرا که در اینصورت نه نیازی به نوشتن بود و نه چاپ کردن! پس چیست؟ از نظر نگارنده این (( سایه )) مسلما کس یا کسانی نمی توانند باشند جز همان مخاطبان ناشناسی که او در میانشان بدنبال همدرد می گردد. کسانی که کتابش را چاپ می کند و به آنها می سپارد تا به گوشه ای از دردهائی که هر کسی مثل او، در شرائط زندگی مرگبار، می تواند دچارش شود، آشنایشان سازد. آنها که دشنه در سینه دارند و در خلأ فریاد می کشند...

 

.....

شاید به روشنی بتوان گفت؛ آنچه بسیاری از منقدین محترم را در نقد هدایت به چاله انداخته است، زبان اول شخص ایشان است. در رابطه با چنین روشی، منقد ساده دل ( یا مغرض! ) همهء حرفهای راوی را به حساب نویسنده می گذارد. او قادر نیست بین شخصیت نویسنده، راوی و قهرمان اصلی داستان تمایزی قائل شود. بر این اساس به هنگام نقد، او، راحت ترین شیوه را اتخاذ می کند. نویسنده و قهرمان را یکسان گرفته و بجای نقد داستان، به نقد شخصیت نویسنده می نشیند!

 

 نکتهء دیگر، در رابطه با محتوای اثر است؛ اگر بخواهیم محتوای هر اثر را (( به تمامی )) معطوف به شخصیت، اندیشه و هویت نگارنده کنیم، نتیجهء طبیعی آن، (( این )) خواهد شد که گنچارف (( خالق ابلوموف )) را تنبل و تن پرور و بیکاره، سروانتس (( خالق دن کیشوت )) را مخبط و دیوانه و مجنون، داستایفسکی را قاتل بالفطره، بالزاک را منحط، امیل زولا را آنارشیست، حکیم ابوالقاسم فردوسی را شاهپرست و فئودال!!، حافظ را بچه باز!! ، خیام را الکلی و عرق خور! بدانیم و ... الخ!

 

یک اثر ادبی، برآمدی است از تمامی عوامل جامعه شناسی، روانشناسی، سیاست، اقتصاد، فرهنگ، سنتها و آداب و رسوم، اعتقادات و جهانبینی ها و در نهایت، تمامی عواملی که نویسنده را در بر گرفته اند. کار نویسنده انتزاع پدیده های مشخص، و برخورد تجریدی با این پدیده ها، و در نهایت، ارائه کلیتی مطابق با اهداف تعیین شده برای اثر است. این مکانیسم را اگر معکوس کنیم قادریم به نقد یک اثر ادبی بپردازیم، در غیر اینصورت در هزار توی حوادث و پدیده ها و شخصیتهای اثر و در سطحی ترین نوع نگاه (( شخصیت خالق اثر )) گم خواهیم شد و هرگز راه خود را نخواهیم یافت و اثر را نیز نخواهیم شناخت!

 

:::::::::::::::::

 

( پانوشت بخش 1 )

1- صادق هدایت - نوشته های پراکنده، نشر آرش ( استکهلم )، قطعه ادبی (( مرگ )) - صفحهء 292.

2- کلیه نقل قولها از هدایت و از نوشتهء (( مرگ )) می باشد.

3- هدایت - نوشته های پراکنده - داستان سایهء مغول - صفحهء 111.

 

( پانوشت بخش 2 )

4- صادق هدایت از افسانه تا واقعیت، محمد علی همایون کاتوزیان - صفحهء 53

5- همانجا - صفحهء 62

6- همانجا - صفحهء 336

7- بوف کور - صادق هدایت

8- صادق هدایت از افسانه تا واقعیت - صفحهء 337

 

::::::::::::::::

 

  : هدایت چون برخلاف همین گفتهء خود ( ... این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد ) عمل کرد، یعنی آنها را نوشت و چاپ کرد، اکنون با منقدین عزیز دچار مشکل است!!

 

::::::::::::::::

 

((1/6/1375 ))        

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 2:17  توسط مزدک | 

رابطهء ادبیات با سیاست

 

فرهاد عرفانی - مزدک

 

- برخی مقولات، در عین حال که بسیار بدیهی و روشن بنظر می رسند، از پیچیدگیهایی برخوردارند، که این بغرنجی ها، عموما ناشی از خلط مبحثی ست که بسیار کهنه است و آنچنان در جان این مباحث نشسته، که تفکیک و تمیز و تشخیص خلوص هر مقوله را بسیار مشکل می کند. از جمله اینکه، هر گاه صحبت از رابطه ادبیات با سیاست می شود، بلافاصله، در ذهن بسیاری از مخاطبان؛ این ذهنیت شکل می گیرد که منظور از سیاست، علم سیاست، به عنوان مقوله ای تخصصی و فنی است، یا آنچه آنان بشکل روزمره و در ارتباط با حکومتهایشان و احزاب و گروهها و عقایدشان، برخورد دارند! یا از طرف دیگر، وقتی صحبت از ادبیات می شود، منظور، بیان فنی معنویت و اخلاق انسانی، در گذر از مفهوم زندگی و خود زندگی ست.

 

 این نوع نگاه، اگرچه در یک بیان تخصصی، کاملا صحیح و قابل درک است، اما در نظام مند کردن ِ مفاهیم ( در قالب سیستم ریختن و طبقه بندی کردن )، علاوه بر اینکه کمکی به درک رابطهء بین ادبیات و سیاست نمی کند، که به دلیل نگاه تجریدی ( و استقرائی که شاید در مرحلهء مقدمهء شناخت می تواند کاربرد داشته باشد )، تنها، ما را از فاصله گرفتن از منظر، و دیدن کل پدیده، باز می دارد.

 

 با چنین نگرشی، نه تنها بررسی مقولهء رابطهء ادبیات با سیاست، ممکن نیست، که بررسی، و ساختار بندی ِ هیچ مقولهء دیگری نیز امکانپذیر  نیست! بنا بر این، ما پیش از اینکه بخواهیم به بحث اصلی وارد شویم، لازم است روش و شیوهء خویش را، در تبیین اینگونه مسائل نظری، مشخص کرده، شرح دهیم.

 

 مبنای حرکت ما، در پدیدار شناسی مقولات معنوی، بر خلاف نگرش ذهنی، مبانی مادی شکل دهی هر پدیده و بررسی آن بر بستر مادی همان پدیده است. پس درهمین ابتدا، حساب خود را از تمامی نحله های فکری که ماهیت هر پدیده را در استقراء آن، و بررسی مجرد آن در فضای لامکان، می جویند، جدا می کنیم.

 

 دلیلمان نیز، برای رجعت به مبانی مادی، این است که معنویت را در مرحلهء فعلیت یافتن ، غیر قابل تفکیک از وجود مادی می دانیم. اگر چه عنصر معنوی، به عنوان حاصل یک فعالیت، شیئی یت مستقل یافته، خود حیات مستقل می یابد، اما همین شیئی یت استقلال یافته، بدون درک ملزوماتی که وجود آن را ایجاب کرده، قابل درک نیست! جالب تر اینکه بگویم همین استقلال مفهومی نیز، به محض اینکه در بده - بستان روابط انسانی قرار می گیرد، از حوزهء معنویت صِرف خارج شده، به عنصری مادی، در حوزهء عمل اجتماعی تبدیل می شود.

 

 نکته دوم در این شیوهء نگرش، تمیز انسان مجرد، از انسان مشخص ، است! یعنی چه ؟ ؛

انسان مجرد، انسانی ست که بنابر درک هر یک از ما، می تواند در ذهنمان دارای حیات مستقل بوده، شامل تعریفی خاص شود. تعداد این درک کلی از انسان، می تواند به تعداد آدمهائی باشد که بر روی کرهء زمین زندگی می کنند! به زبان ساده تر، هر کدام از ما تعریفی ذهنی، یا برداشتی شخصی از مفهوم انسان داریم، که بسیار می تواند متکثر شده ، هیچ قرابتی با مفاهیم تعریف شده در اذهان دیگر نداشته باشد ( نگاه ادیان به انسان از این مقوله است )،

 اما انسان مشخص! همان است که در یک نظام مشخص اقتصادی ، اجتماعی ، سیاسی و فرهنگی می زیید، دارای هویت مشخص است، جایگاه اجتماعی و طبقاتی دارد. سن و سالش مشخص است، مسئولیتها و امکاناتش روشن است و در یک تعریف بیولوژیک و فیزیولوژیک، وجود خارجی دارد !!

 

 نکته سوم این است که، روش ما متکی بر  درک انسان، به عنوان موجودی دوسویه، یعنی متکی بر غرایز از یکسو، و متکی بر تفکر، از سوی دیگر است. منشاء غریزهء او ، حیات ِ حیوانی و جسمانی، و منشاء تفکر او را، حیات اجتماعی، می دانیم. بنابراین، انسان مورد نظر ما، موجودی مادی، مشخص، دارای نیازهای غریزی و متفکر است، که  وجه تمایز او از حیوان، حیات اجتماعی ست، که این حیات اجتماعی، البته بدنبال خود، تفکر، تعقل، اخلاق، معنویت و مفهوم انسانیت را، ایجاب و توجیه می کند.

 

*********

 

 با علم به نکات مذکور، اکنون می توان به صراحت گفت؛ جنس مفاهیم سیاست و ادبیات نیز، همانند خود انسان، دو سویه است! یعنی از یکسو به درک حیات اجتماعی وی باز می گردد و از سوی دیگر به حیات طبیعی وی و نظر به عدم تفکیک این دو مقوله در متدولوژی مذکور، هر دو مفهوم ( سیاست و ادبیات )، در پی پاسخ به هر دوسویه این پدیده ( حیات طبیعی و اجتماعی - احساسات و روابط )، یعنی انسان ( به عنوان یک موجود مشخص ) هستند.

 

********

 

 با این مقدمه، و شناخت تلخیص شدهء شیوهء نگرش ِ متکی بر دیالکتیک، اکنون راحت تر می توان به تبیین رابطهء سیاست و ادبیات پرداخت.

 

 از یک منظر کلی، هر نوع نگاه نوشتاری که حامل معرفتی حسی، تصویری، اخلاقی، معنوی و اجتماعی ( جدا از کالبد آن (( نوع ِ ادبی )) ) باشد، یک نگاه ادبی ست و آن نوشتار در زیر مجموعهء مفهوم کلی ادبیات قرار می گیرد.

 

 یک محصول ادبی، نتیجهء تأمل، تفکر، تعمق، تعقل، تجزیه و تحلیل و استنتاج، بر اساس یک روش مشخص است، که خود ِ این روش و شیوهء نگرش، برخاسته از یک جهان بینی معلوم و مشخص است.

 بنابراین، در همین ابتدا باید گفت، محصول ادبی، حاصل فعالیت دماغی انسان و برگرفته از دو جهان حسی ( درونی و بر مبنای غریزی، یا به تعبیری، کارکرد سازمان یافتهء اندامها و بافت عصبی و ساختار هورمونیک، که حیات حیوانی را معنا می دهد ) و اجتماعی  ( بیرونی و اجتماعی، که حیات انسانی را شکل می بخشد ) اوست، که بصورت نوشته، عینیت می یابد. این عینیت و شیئی یت، منعکس کنندهء همان جهان بینی ای است که ذکر آن رفت و در هر شکلی، شکل یافته باشد، در ماهیت، حامل ِ یک نگرش خاص به جهان پیرامون و انسان و هستی طبیعی و اجتماعی اوست.

 

فعالیت ادبی، شباهت بسیاری به فعالیت معده، در رابطه با غذائی که به آن وارد می شود، دارد! یک ادیب، همانند معده ای عمل می کند که مواد غذائی ( مواد اولیه ) را جذب، آنها را با آنزیمها و اسید در آمیخته ( عمل قیاس و تطابق حسی )، تجزیه ( تعقل و  تفکر و تأمل ) می کند، مواد هضم شده ( محصولات شخصی و  محصول ادبی یا واقعیات بازیافت شده ) را به جریان خون ( اجتماع ) وارد می کند. حال اگر این سیستم ( نظام ) با مشکلی روبرو باشد، زوائد ( مدفوع  ) را دفع نکرده، یا عمل جذب مجدد، صورت نپذیرد، و چرخه کامل نباشد، حاصل کار، مطلوب بدن ( جامعه ) نخواهد بود!!!

 

 با چنین نگرشی می توان دریافت که چرا ادبیات، بصورت محصول ادبی، گونه گون و متفاوت است و از سوی دیگر، می تواند دارای خلوص  و یا ناخالصی بوده، در شکل و محتوی، متناقض باشد! یا برعکس، در یک طرح واقع بینانه، حاصل کارکرد منظم برگزیدن مادهء خام، گزینش عناصر مطابق با حقیقت، درآمیختن این عناصر، و در طی یک فرآیند برنامه ریزی شده، محصولی مشخص، از یک کار مشخص دماغی باشد.

 

************

 

 بر اساس آنچه آمد، این انتظار که محصولات ادبی، در یک ساختار متناقض اجتماعی، و یک ساختار متعارض طبیعی، تبلوری همسان داشته باشند، البته که انتظاری دور از واقع است!

 

 آنچه به عنوان فعالیت ادبی برنامه ریزی شده آمد ، البته که ایده آل است و به عنوان یک طرح علمی باید مدنظر هنروران قرار گیرد، اما این ایده آل، همانند بسیاری از آرمانهای دیگر، فاصله ای عمیق با واقعیت موجود دارد. در واقع، یک راهبرد ادبی ست، که عالی ترین تفکر، در یک جهان بینی علمی، قادر به خلق آن است و تا انسان از نظام اجتماعی پر تناقض کنونی رهائی نیابد، بجز درانگشت شمارانی خود آگاه، قابل حصول نیست. ولی آنچه واقعیت دارد، همان است که در بخش آخر گفتار اخیر بدان اشاره رفت. یعنی گونه گونی همراه با تناقض !

 

 در چنین شرائطی، ادبیات بمثابه محصول ادبی، دقیقا آئینه همان تعارضات و تناقضاتی ست که یک سیاست کلی حاکم بر جامعه، ایجاب و توجیه می کند. این بدان معنا نیست که لزوما، محصول ادبی، نقد موجودیت سیاست حاکم است، که همچنین، در راستای آنچه هست، می تواند شکل یافته، تعارضی با واقعیت سیاسی نداشته باشد.

 

قطعا چنین رابطه ای، هم می تواند مستقیم باشد، هم غیر مستقیم. این تاثیر حتی می تواند به لحاظ زمانی، با تاخیر همراه بوده، در پی حوادث، بوجود آید.

 

 همانگونه که می دانیم، سیاست بمعنای دیپلماسی، سیاست به معنای روش شناسی فرهنگی، سیاست به معنای شکل نگرش اجتماعی، سیاست به معنای یک راهبرد و مدیریت انسانی و یا ضد انسانی و سیاست حتی به معنای یک نگرش فلسفی به مساله حیات، می تواند نمود یابد و نمادهای خاص خود را خلق کند.

 با چنین برداشتی، ادبیات، درهمهء عرصه ها، در یک کشمکش دائمی با سیاست موجود، به عنوان یک واقعیت است. حال اینکه یک ادیب، چگونه رابطهء خود را با آن هماهنگ می کند، مساله ای است که به ساخت و بافت تفکر وی، بمثابه جهان بینی، خاستگاه اجتماعی، خواستگاه طبقاتی او، و همچنین درجهء خود آگاهی وی بر می گردد، اما در اینکه او هرگز قادر نیست، در کنار پنجره ای رو به دریا، خود را فارغ از هیاهوی جهان خارج بداند، شکی وجود ندارد!!!

 

در پایان، تنها می توانم بگویم که برای یک ادیب، سیاست همچون معشوقه ای ست که هر چه از او بیشتر گریزان باشد، وی بیشتر به دنبالش خواهد رفت!  این جدال، نبض درونی حیات اجتماعی ست و ادبیات را گریزی از آن نیست. پس باید  به سراغش رود و رام و آرام اش سازد! یا اینکه تن به انزوا دهد، که در آنصورت، او با دسته گلی به روی سنگ قبر، برایش، آرامش ابدی آرزو خواهد کرد!!!

 

   * 16/4/1383 *     

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 16:31  توسط مزدک | 

ره آورد نیما در زمینهء انتقال احساس

 

فرهاد عرفانی - مزدک

 

-... اگر قرار باشد شعری سروده شود و آن شعر، احساسات ما را تحت الشعاع تصاویر و کلام و موسیقی خویش قرار ندهد، همان به که هیچگاه سروده نشود!

 در تنگنای اندیشهء خشک ، این طراوت احساسات است که ما را بر آن می دارد، رو به سوی شعر آوریم - بی پرده و صادقانه  و عریان - روح خویش را ، به روی کلامی که هم آوا با اندوه و یا شعف ما جاری شده و برای حتی لحظاتی جدایمان می سازد - از هر چه دست و پای بند است...

 

 شعر همراهمان می کند، همآوایمان می سازد، عصیانمان میدهد، آراممان می کند، اندیشه را تکان می دهد... پر می کند، تهی می سازد،  پروازمان میدهد. وادارمان می کند به گریستن، به خندیدن، به اندیشیدن... و ضربان قلبمان را با تپش خویش، هم آنگونه که می خواهد به تپش در می آورد... چرا که کلامی عاطفی ست. احساسات را دستمایه قرار داده است تا کاری را که از عهدهء انواع کلام دیگر ساخته نیست ، به انجام رساند. عمق ِ دیدن و به اعماق دید رفتن و به زعم روانشناسی جدید ، دستیابی به موضوع حقیقی هر سخن در ورای معنا و ساختار ظاهری آن ، جز از طریق نگاه حساس عاطفی غیرممکن است. اینچنین است که شعر ، شعور ِ عاطفی ِ اندیشهء ریتمیک می شود. تصویر و ضرب آهنگ و اندیشه را به خدمت می گیرد، تا ما را به ژرفای نگاهی ببرد، که جز از طریق حس، قابل دریافت نیست.

 

 بی تردید، خمیر مایهء اصلی تمامی اشعار بزرگ عالم، میزان پشتوانهء حسی و عاطفی ست که سرشارشان می سازد. هیچ اندیشهء قدرتمندی، بدون یک نگاه عمیق حسی، قابل حصول نیست و همچنین هیچ پرداخت شاعرانه ای، بدون انعکاس این نگاه عمیق ! آفتاب سخن تنها در انتشار انوار عاطفی ست که درخشش شاعرانه می یابد و سیارهء سرد منطق و ایده را به تکاپویی وا می دارد که منجر به خلق موجود زنده ای بنام شعر می گردد !...

 

- نیما و شعرش را بزرگ می دانم ، نه تنها بدان جهت که ساختار زبان کهن شعر را در هم ریخت و ما را متوجه زبانی ساخت که؛ پویایی اندیشه و راه بیان آنرا، در اختیارمان می گذارد ... نه تنها بدانجهت که آغازگری شجاع و اندیشمند بود، که هر کس دیگری جز او نیز، برای چنین گامی بزرگ، به چنان شهامتی، نیاز داشت ...، بلکه همچنین بدان جهت که؛ نشان داد که هستی را به گونه ای دیگر نیز می توان نگریست. میتوان حسی داشت که تا اعماق هر چیز نفوذ کرد. یافت و دریافت و آن را با حسی قویتر، در آئینهء قلب دیگران منعکس ساخت.

 

 او احساسات را از کلیشهء کلام و واژه های تکراری بیرون کشید. نقاب ظاهری طبیعت و وجود انسانی را کنار زد ... به آب زد، جزئی از آب شد... رود شد - رودخانه شد، از آبشار سرازیر شد، به دریا پیوست...، در لابلای شاخه های درختان و گیاهان در فصول مختلف ظاهر شد...، پرنده شد - به آسمان رفت. در ابرها تنید...، با باران و رگبار فرو ریخت. خویش را به وجدان و اندیشهء انسانها نزدیک ساخت. نفوذ کرد، آنها را به خودشان نمایاند...، سرباز و زندانی و کودک و قایقران شد. قوقولی قوقو کرد...، خبر از روزهای بارانی داد. به کشتزار رفت - سر در کار شب پا کرد...، در جاده ها براه افتاد، در شبان دم کرده نفس کشید، تنگی نفس را در این شبها حس کرد...، خندید و گریست با خنده ها و گریه های ما...، در ورای هر واژه مفهومی را به عاریت گرفت، آنچنان که گویی با کلمات جادو میکند. هنوز که هنوز است، نگاه او دیده می شود - به گامهای پدرش ، سِبلّت آویخته... مسلح... با نقش لبخندی بر لب، هر چند با تنی خسته! او آنچنان تاسف و افسوس را در قالب کلمات می ریزد، که تو گویی، از تو می گوید، و درد، درد تو است، نه او...، در فراق عزیزترینش : (( من ولی چشم بر این ره بسته / هر زمانیش زره می جویم / تا می آیی تو به سویم خسته / با دل غمزده ام می گویم / کاش می آمد / از این پنجره من / بانگ می دادمش از دور بیا / با زنم (( عالیه )) می گفتم زن / پدرم آمده ، در را بگشا ! ))

احساس لطیفی را هر کدام از ما، بارها در طول عمر خویش، با پدر تجربه کرده ایم، گشودن در به روی پدر! در باز کرده ایم... به استقبال کسی رفته ایم، که خود را از او، و او را، از خود می دانسته ایم. تکیه گاهمان، نقطهء امیدمان، راهنمای راهمان، هدایتگر کار و اندیشه مان... و نیما با این تحسر: با زنم (( عالیه )) می گفتم زن / پدرم آمده / در را بگشا / به زیباترین شکل ممکن، چنان اندوهی را در جانمان می افکند، که گویی کلام او، آئینهء احساس حسرت همهء ماست، در فراق...، و از دست دادن پدر...

 

او احساس را بکار  می گیرد، مثل فشنگ در تفنگ - مثل آب در رودخانه - مثل فریاد در کوه - مثل آتش در نیستان...! تصاویر او تصاویری کنایی ست. ساخته می شوند، برای اینکه احساس را صیقل دهند و مضمون را عمق بخشند. او بی جهت نقش نمی زند. هر نقش، منظرهء او را تکمیل تر و عریانتر می کند و حسی جدید را بر حس قبلی می افزاید. آن چنان که گویی شما را برای دیدن یک فیلم آماده می کند. حرفش را نگاه می دارد و آن زمان که احساس کرد، احساس شما، به مرحلهء انطباق با احساس خود او رسیده است، کلامش را چون ضربتی فرود می آورد، بنگرید: (( با تنش گرم، بیابان دراز / مرده را مانده در گورش تنگ. / به دل سوختهء من ماند / به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب ! /  هست شب / آری شب. )) (2)

 

در جای دیگر، زشتی و زیبائی را در کنار هم قرار می دهد. می خواهد ذهن شما را به اندیشه وادارد. غربت را به مدد می گیرد. تنهایی را به طلب...، همهء زندگی مردی را بر دوشش می گذارد. از تصویر تکیه دادن دست بر در کمک می گیرد، آنگاه احساس پریشانی و نگرانی خویش را از خواب شما به شما می نمایاند. با هم بخوانیم: (( می تراود مهتاب / می درخشد شب تاب / مانده پای آبله از راه دراز / بر دّم ِ دهکده مردی تنها / کوله بارش بر دوش / دست ِ او بر در / می گوید با خود : غم این خفتهء چند / خواب در چشم ترم می شکند ! ... (3)

 

 از انجا که هدف او، انتقال احساس، همراه با اندیشه ژرف است، از هر وسیله ای سود می جوید. برای او، کلمات، وسیله اند، هدف نیستند! هر واژه را، بسته به اینکه در کجا از آن استفاده کند، شکل شاعرانه میدهد. حتی اگر صراحت کلام، در آشکارترین شکل ممکن باشد. چه باک... در هنر هیچ باید و نبایدی، از خارج تحمیل نمی شود. اگر حکمی وجود دارد، زائیدهء شرایط خاص خلق ِ اثر هنری است.

 

 نیما به واژه ها حس می بخشد؛

 چگونه؟ آنها را، در جایی که کاری از آنها ساخته است، به کار می گیرد: (( آی آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید، یک نفر در آب دارد می سپارد جان / یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند / روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید ... )) (4)

 

 او از دریا و ساحل می گوید، می خواهد آسودگی و آشفتگی رنج زا را، در برابر شما نقش زند. احساسات شما را در جهت بیان اندیشهء  خود، به حرکت وادار کند. عده ای در حال نابود شدن هستند. چگونه می تواند عصیان درونش را، از آرامش چندش آور نشان دهد؟ دست بکار می شود؛ شما را شاد و خندان بر ساحل می نشاند. گرفتار شدگان را به دریا، با تمام خصوصیاتش می افکند ( دریای تند و تیره و سنگین )، آنگاه فریاد می زند : آی آدمها...!

 

 بازی با احساسات، وسیلهء تاثیر گذاری است، و تاثیر گذاری، جز از طریق اشباع تاثیر پذیری، غیر ممکن است: (( لک ابری که دور می ماند / موجهایی که می کنند صدا / و اندر آنجا کسی نمی داند / که چه اشکال می شوند جدا / لیک مرغ جزیره های کبود / در همین که او به تنهایی - سینه خالی ز فکر بود و نبود / میکند فکرهای دریایی / - نظر انداخته سوی خورشید / نظری سوی رنگهای رقیق / با تکانی به بالهای سفید / بجهیدست روی آب عمیق / بر خلاف تصور همه، او / شاد و خرم به دیدن آب است / اگر کسی هست یا نه ، ناظر قو / قو در آغوش موجها خواب است. )) (5)

 

 انگیزه، مهمترین عامل، برای ارائه تصویر است. اما انگیزه، خود، محصول برخورد است و احساس، در برخورد است که خلق می شود. شاعر، متاثر از دو برخورد بیرونی و درونی ست. برون از خود، و با خود و در خود!، قدرت نیما در ارائهء تصاویر بدیع، نهفته در برخورد و دید عمیقی است، که ایجاد انگیزه می کند.  در این گاه، وقتی او قلم بدست می گیرد، پس از تجزیه و ترکیب و هضم یافته ها ، آنها را برای برخورد، در معرض دید ما قرار می دهد. با همان قدرتی که برخورد کرده و دریافته است:

 

 (( آوازهای آدمیان را شنیده ام / در گردش شبانی سنگین / ز اندوه های من سنگینتر / و آوازهای آدمیان را یکسر / من دارم ازبر / یکشب درون قایق دلتنگ / خواندند آنچنان / که من هنوز هیبت دریا را / در خواب می بینم . (( ری را )) . (( ری را )) - دارد هوا که بخواند، در این شب سیاه / او نیست با خودش / او رفته با صدایش اما / خواندن نمی تواند... (6)

 

نیما (( خود )) در مورد (( دیدی )) که صحبت شد، چنین می گوید: (( ... شعر، با زندگی آغاز کرده و با زندگی انسان تمام می شود... به نظر من، شعر دیدی است... که اندیشهء ما را با قوت و لطف بیشتر ادا می کند... دید شعری، پرزورتر از احساس ما تولید شده، بعدا با احساس ما دمساز می گردد و می کوشد که آن را با نیروی خود ادا کند... شاعرترین شاعران، برای خود، جهانی دارد به هم پیچیده و مرموز، از آنجا که او با پیچیدگی احساس خود به سوی آن رفته است... )) و در جای دیگری می افزاید: (( شعر باید... محرک درون ما واقع شود... شاعر باید بسازد... شعر باید جان بدهد. چه بسا که باید بیافریند و جان بدهد. در این حال شاعر، عواطف و تمایلات و خصایص مختلفهء انسان زنده را تفسیر و توصیف دقیق می کند... )).

 

 با توجه به آنچه ذکر شد، در می یابیم که نیما، بین اندیشه و احساسات و جهان پیرامون شاعر، معتقد به رابطهء متقابل است. احساس در دید او، کاتالیزوری ست که اندیشه را شاعرانه می کند، اما جای آن را پر نمی کند، همانگونه که اندیشه جای احساس را... تصویر و احساس، بدون اندیشه، راه به جایی نمی برند، همانگونه که اندیشه بدون تصویر و احساس! بر این اساس، نیما، نه تنها در تئوری، که به بهترین وجه در عمل ِ شاعرانهء خویش، احساس و مکانیزم عمل آن را می نمایاند:

 

 ...من چراغم را، در آمد رفتن همسایه ام افروختم، در یک شب تاریک    

و شب سرد زمستان بود،

باد می پیچید با کاج،

 در میان کومه ها خاموش

 گم شد او، از من جدا، زین جادهء باریک

 و هنوزم قصه بر یادست

وین سخن آویزهء لب:

که می افروزد؟ که می سوزد؟

 چه کسی، این قصه را در دل، می اندوزد؟

 در یک شب سرد زمستانی،

 کورهء خورشید هم، چون کورهء گرم چراغ من، نمی سوزد. (8)

 

 در میانهء سخن گفتیم، نیما از واژه ها در آنجا که کاری از آنها ساخته است، استفاده می کند و بدین ترتیب، ترکیبات خویش را حس می بخشد. در یکسوی این عمل، اراده و انگیزه و شناخت است و در سوی دیگر ماهیت خود واژه ها. چه ویژگی هایی در یک واژه ، آن را دارای شرائط انتخاب، به عنوان عامل برانگیزانندهء حس می کند؟ از این دیدگاه، در درجه اول، واژه های مأنوس قرار دارند. واژه هائی که قابلیت معنایی و سپس موضوعی بیشتری دارند و این واژه ها، در فرهنگ مخاطب، بار خاصی را به لحاظ  سنتی و عاطفی، به دوش می کشند. در نگاه دوم واژه هایی قرار دارند که به لحاظ آوایی و فونتیک بر سیستم اعصاب اثر تخدیر و یا تحریک کنندگی دارند. در وهلهء سوم واژه هایی قرار دارند که طول موج و فرکانس ( امتداد فیزیکی  و تکیه ) ادای آنها ، مخاطب را در جهت مقاومت و یا بازتاب عصبی سوق می دهد.

 

 اینچنین است که حروف و سپس واژه ها در یکسو، و انتخاب و شکل ترکیب، که توسط شاعر به کار بسته می شود، در سوی دیگر، مجموعهء کاملی را تشکیل می دهند که می توانند منجر به عمل احساس بخشی و انتقال احساس تحریک شدهء شاعر به مخاطب شوند.

 

 نیما همچون شاعران دیگر به تجربه در این زمینه  پرداخت. اما زمینهء عمل او گسترده تر بود. چرا که قالب های سخن گذشته نمی توانستند مانع ادامهء عمل ِ احساس برانگیزی او، تا آنجا که به واقع نیاز هست، شوند. شاعران کهن مجبور بودند، همواره در جایی که هنوز احساس آنها چهار اسبه می تاخت، به لحاظ رعایت اندازه به کار گیری کلام، افسار آنرا بکشند. آن را در جایی متوقف کنند، که به لحاظ طبیعی، هنوز لازم بود به حرکت ادامه دهد و یا بالعکس. اما دست نیما باز بود و او تا جای ممکن، به عنوان یک آغازگر، از این امکان استفاده کرد، بنگرید: ... فریاد می زنم، من چهره ام گرفته، من قایقم نشسته به خشکی، مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست؛ یکدست، بی صداست. من، دست من، کمک ز دست شما، می کند طلب. فریاد من، شکسته اگر در گلو، و گر، فریاد من رسا - من از برای راه خلاص خود و شما، فریاد می زنم، فریاد می زنم ! (9)

 

 و در جای دیگر: ... بسیار شد به خواب / این خفتهء فلج / در انتظار یک روز خوش فرج / پیوندهای او، گشتند سرد/ از بس که خواب کرد / از بس که خواب کرد / بیم است کاو نخیزد از رخوت بدن، او را صدا بزن! ( 10)

 

دلتنگی و تنهایی و غربت و اضطراب و نگرانی او از محیطی که در آن زندگی می کند، با واژه هایی معمول و رسا، و در عین حال دارای بار معنایی ویژهء عامه فهم، چنان اندیشه را متاثر می کند، که همراه با شاعر، خویش را در تنگنا و مچاله شده می بینی و آنگاه، فریاد می زنی! ... شما با حادثه روبرو می شوید، نه با روایت، در بطن موضوع و حادثه ها واقع می شوید و آنگاه واژه ها چونان پتکی به سر می خورند: از بس که خواب کرد ... از بس که خواب کرد... (11)

 

زیرنویس :

 

1- مجموعهء شعر نیما از دکتر عطائی - ص 192 - شعر پدرم.

 2- همانجا - ص 202 - شعر هست شب .

3- همانجا - ص 201 - شعر می تراود مهتاب .

 4- همانجا - ص 178 - شعر آی آدمها .

5- همانجا - ص 294 -شعر قو .

6- همانجا - ص 236 -شعر ری را.

7- در بارهء شعر و شاعری - گرد آورنده سیروس طاهباز - ص 428 -429 و 432 .

8 - مجموعهء شعر نیما - ص 333 - شعر  در شب سرد زمستانی .

9 - همانجا - ص 346 - شعر فریاد می زنم .

 10 - همانجا - ص 280 - شعر او را صدا بزن .

 11 - از این دیدگاه پدیدهء روانشناختی و زبان شناسی رسیدن به انگیزه از معنا، یا به عبارتی، فرآیند تبدیل معنا به مضمون، و مضمون به انگیزه، بر مبنای تجزیه و تحلیل ارتباط تصویری ذهن، به مثابه دستگاهی محرک، بازدارنده، و یک بایگانی زنده و فعال، میسر است.

دستور زبان نتیجهء نیاز به انطباق گرایش های درونی و برونی انسان، در پاسخ به فعالیت های حیاتی و به عنوان موجود زندهء اندیشمند است و مطابق با همین نیاز شکل می گیرد. علت تفاوت  مسایل نحوی در بین ملت های گوناگون نیز، همین گرایشها و نیاز موضوعی - منطقه ای و فرهنگی خاص است. نتیجه کارکرد طبیعی دستور زبان ( در گفتار و نوشتار ) و یا در هم ریزی آن به مثابه هنر ( طبق قوانین و اصول هر رشته هنری )، ساماندهی و سازماندهی تصاویر عینی و ذهنی انسان و قابلیت تبدیل (( این )) هر (( دو )) به هم است.

 

 در پدیدهء معنا ( در واژه، جمله، متن،... )، ما با تصاویر مجزا، در مضمون، با تصاویر مرتبط، و در انگیزه، با تاثیرگذاری و تاثیر پذیری سینمایی تصاویر، روبرو هستیم.

 

 در نمودهای خارجی فرآیند معنا به مضمون، و مضمون به انگیزه، ذهنیت انسان به عنوان سیستمی محرک عمل می کند و مرحله به مرحله برای رسیدن به شکلی کاملتر، تصاویر، مرتبط - منتزع و سپس قابلیت برانگیزانندگی می یابند. به عنوان مثال به این جمله توجه کنید: آنها را می بینم ( پایهء معنایی - تک تصویری ). سپس با توجه به ذخائر تصویری از بایگانی ذهن ( حافظه )، پدیدهء ارتباط دخالت می کند: حال که دیدم چه باید بکنم؟ با توجه به برداشت ذهنی از تصاویر گذشته، پاسخ به این سوال داده می شود و پاسخ، عمل ارتباط و انتزاع موضوعی را صورت می دهد : ( دیدن - زدن ) یا ( دیدن - به استقبال رفتن ) یا ( دیدن - فرار کردن ) و ...

 

 توقف ذهنی برای رسیدن به استنتاج، درست پس از تجزیه موضوعی، صورت می پذیرد . در اینجاست که تصویرها، مرتبط، و نوع تحریک و یا باز دارندگی احساسی آنها تولید انگیزه می کند. انگیزه به مثابه شارژ برای عمل است، ( ذهنی یا عینی ).

 

 بازتاب عمل نمودهای خارجی فرآیند، در زبان نوشتار، به صورت های درونی ظاهر می شود. غیر از این است که تمامی کارکردهای ذهنی، به هنگام نوشتن، دوباره تکرار می شوند؟ درست است که در نمودهای خارجی هم (( تمامی عمل  ِ تصویری )) ذهنی می باشد، اما در یکسوی این ذهنیت ، برخورد و عینیتی مادی وجود دارد، که عمل را می تواند تحت تاثیر قرار دهد. در زبان نوشتار، تمامی فرآیند، نتیجه عمل ذهنی ست. بنابراین ، آن شرائط مادی در ذهن دوباره بازپروری شده ، تمامی بازتاب ها بازسازی می شود.

با توجه به آنچه ذکر شد، اکنون می توان، فرآیند تبدیل معنا به مضمون و مضمون به انگیزه را، اینچنین فرموله کرد:

 

- ( تصاویر مرتبط ذهنی ): موضوع -  ( تصاویر مجزای عینی و ذهنی ): معنا

( عبور سینمایی تصاویر از حافظه به جهت تاثیر گذاری یا تاثیر پذیری ): انگیزه

 در عمل پیگیری انگیزه از طریق معنا و موضوع ، ما با فرمول بالا روبرو هستیم. اما در خلق آثار هنری با عکس این فرمول ، به تعبیر دیگر : ( معنا - موضوع - انگیزه ).

 

(( پایان ))

 

(( 29/10/72 ))       

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:5  توسط مزدک | 

کار ادبیات چیست ؟

 

فرهاد عرفانی - مزدک

 

-کار ادبیات چیست؟ سوال سختی است، نه؟...

 اغلب عادت کرده ایم مسائل را، بیش از آنچه واقعا هست، پیچیده کنیم! البته خود ِ همین امر، ریشه در یک سیاست ِ ادبی، یا بهتر بگویم: (( ادبیات سیاسی )) دارد. نوعی از ادبیات سیاسی، که سیاست ِ آن، غیر سیاسی جلوه دادن ادبیات، و اولی تر، خود ِ زندگی ست! من  اسم این نوع ادبیات را (( ادبیات کثیف )) گذاشته ام. ادبیانی که امروزه، بر خلاف گذشته، تنها د رعرصهء کتاب ظاهر نمی شود، بلکه خیلی بیش از آن، در هنرهای نمایشی، تصویری و اطلاع رسانی ( همچون اینترنت ) خود را نمایان می سازد.

 

- و اما (( بواقع )) چرا ما عادت کرده ایم، یا عادتمان داده اند، که مسائل را بیش از آنچه هست، پیچیده کنیم؟ من فکر می کنم پاسخ خیلی ساده است ( می خواهم عکس آن سیاست را پیش ببرم ! )،  زیرا منافع حامیان چنین روشی، ایجاب می کند که ادیب، نویسنده، هنرمند، اندیشمند و روشنفکر مترقی، مخاطب هر چند کمتری داشته باشد. بر این اساس، خالقان اندیشه، د رعین آزادی ظاهری، در اسارت ِ حصارهای خودساخته بسر خواهند برد و ادبیات کثیف، فرصت خواهد یافت تا محصولات خود را، در گسترده ترین اشکال بیانی، به خورد مخاطب داده، او را طفیلی دست و پابسته منافع غارتگران سازد.

 

 با این مقدمه، به اصل سوال باز می گردیم، تا با علم به نوع نگاهمان، تا جای ممکن به این سوال ظاهرا سخت، پاسخی ساده دهیم:

 کار ادبیات را حوزهء عمل آن معین می کند، خیلی مشخص: بسته به اینکه در کدام حیطه از علوم انسانی می خواهیم از آن استفاده کنیم، وظایفش تغییر می کند. اما یک چیز مسلم است. ادبیات در هر حوزه ای که وارد شود، بطور مساوی، هم برای تخریب، و هم برای بازسازی بکار می رود. یعنی از یکسو مبارزه می کند و در جهت نابودی ِ (( هنجارهای منفی )) عمل می کند، و همزمان، از سوی دیگر به باز سازی، بنا کردن و بنیان نهادن ِ (( هنجارهای مثبت )) می پردازد. چرا؟ باز هم پاسخ ساده است!:

 

 همهء عرصهء زندگی اجتماعی انسان، حداقل در حال حاضر، نبرد بر سر منافع است! بی تعارف، باید بپذیریم که در هیچ عرصه ای از حیات اجتماعی کنونی ما، عنصر بیطرف معنی ندارد. هیچگاه در تاریخ زندگی بشر، حیات اجتماعی انسان، اینگونه که اکنون هست ، طبقاتی نبوده است. نه آب بدون فلسفه خورده می شود، نه فلسفه بدون آب ساخته می شود: (( هر چند آبکی باشد ! )). طبیعتا، ادبیات هم مستثنی از این قاعده نیست.

 وظیفهء ادبیات، شکل دادن به اندیشه، به رفتار، و خلق و خوی انسانی، و تربیت انسان برای زندگی اجتماعی ست. پس! می بینید که چقدر ساده، ادبیات عین سیاست است و سیاست، عین ادبیات! چرا؟ به این دلیل که بسته به اینکه نظام حاکم، خواهان تربیت چه نوع انسانی است، بستر ساز ِ نوعی خاص از ادبیات نیز می گردد.

 

- به عنوان مثال، نوع ِ پلیسی در ادبیات داستانی، شاخه ای مهیج، تفکر برانگیز و سرگرم کننده است،  که بخاطر این خصوصیات، نوعی از ادبیات جذاب و توده پسند است. بر اساس این ادبیات، سناریو نوشته می شود و فیلم ساخته می شود. تا اینجای کار، این هنر ، مانند انواع دیگر هنر، پاسخی حسی و زیباشناسانه به نیازهای انسان است، و بخودی خود، به آن نیز ایرادی وارد نیست، چرا که با کنکاش در وجوه مختلف بِزِه، راه را برای تصحیح رفتار اجتماعی باز می نماید. و اما مشکل از آنجا آغاز می شود که نظام حاکم، با تغییر اهداف این نوع ادبیات، آن را به ضد خود بدل ساخته، و از آن در جهت منافع خود بهره برداری می کند. کافی ست نگاهی به محصولات سینمای انگلیس، امریکا و ... انداخته شود تا معلوم شود تا چه حد این دیدگاه صحت دارد. نظام حاکم، دو مولفهء (( نیاز بازار )) و (( سیاست حاکم و رابطه مردم با آن )) را به عنوان سرلوحهء شکل دهی ِ ادبیات کثیف در نظر می گیرد. بر این اساس، با تزریق خشونت غیر طبیعی و غیر واقعی، روابط اغراق آمیز، تشدید عوامل منفی ِ روانی، و سکس (( در شکل ِ بیان ِ متعارف ِ اشکال ِ نامتعارف ))، تبلیغ انواع خاصی از گفتار و بیان، رفتار و منش، و فکر و اندیشه (( که محوریت در آن منافع فردی ست  ))... و حتی تبلیغ نوع پوشش، مدل سازی و الگو سازی برای نوع زندگی، همه چیز در خدمت دو مولفه فوق الذکر قرار می گیرد.

 

 نظر عده ای بر آن است که: (( هدف ادبیات را باید در خود ادبیات جست، نه در مؤلفه های بیرونی، چرا که ادبیات، هنگامی که ساختار ِ معین خود را در چارچوب داستان، نمایشنامه، سناریو و غیره... یافت، دیگر یک پدیدهء مستقل از منبع است. در اینجاست که دیگر، این تفسیر ِ اثر، از دید ِ خواننده، است که به اثر ادبی هویت می بخشد )).

 

این حرفها همانقدر که در ظاهر منطقی به نظر می رسند، به همان نسبت، بی پایه و اساس و غیر منطقی اند، و تنها برای رد گم کردن، و خاک پاشیدن به چشم مردم بیان می شوند. در اثبات ادعای خود و رد این قبیل نظریه ها، که متاسفانه امروز دامنگیر حتی نظریه پردازان بظاهر چپ نیز شده است، گام بگام به تحلیل آن می پردازیم .

 

 اولین نکته برجسته در دیدگاه ایشان این است که: (( هدف ادبیات را باید در خود ادبیات جست ! )). درست مثل اینکه بگوئیم، هدف از ساختن ساختمان، در بکار گیری خاک و شن و سیمان و گچ و فولاد است. ساختمان ساخته می شود برای اینکه ساختمان ساخته شود، و اگر قرار باشد ساختمان تعریف شود، باید دید هر کس چه برداشتی از ساختمان دارد؟!! اهداف بیرونی، یعنی انگیزه، و سپس نتیجه، و مورد ِ استفاده، ارتباطی با ماهیت ساختمان ندارد!

 

 می بینید این حرفها چقدر مهمل است. این نظریه پردازان عزیز، بسیار ساده فراموش می کنند که: اساسأ در حوزهء علوم انسانی، هیچ چیز، صرفا برای اینکه چیزی خلق شده باشد ، خلق نمی شود، و در این حوزه، اساسا، تفکیک مفاهیم انسانی، از خود ِ انسان، و زندگی او امکان ناپذیر است. مفاهیم شکل می گیرند، چرا که می خواهند به انسان، شکل، و تعریف جدیدی، ارائه دهند . اگر قرار بود ادبیات به عنوان یک مفهوم عام در خود بغلتد و در خویش بیافریند و با دنیائی که در آن شکل می گیرد، ارتباطی نداشته باشد، اساسا شکل نمی یافت  و به طریق اولی، اکنون هنوز هم انسان، درون غارها به نقش زدن بر سنگها مشغول بود.

 

پدیدهء ادبی، از هر نوعی، حلقهء واسط بین ِ (( انسان ِ در تکاپوی زوایای وجودی )) و (( انسان ِ دست یافته به تعاریف نوین از خود )) است. درست از همین زاویه نیز هست، که مورد بهره برداری گروههای مختلف اجتماعی قرار می گیرد، چرا که هر گروه تلاش می نماید که انگاره های حقانیت یافتهء خود را در آن بجوید، یا از این طریق، آن را بیان کند.

 

 نکتهء دوم این گفتار چنین است که: (( این، تفسیر ِ اثر از دید ِ خواننده است، که به اثر ادبی، هویت می بخشد )).

 از دیدگاه مذکور: (( اثر ادبی، پدیدهء سیالی ست که جدا از ماهیت آن، درون هر ظرفی، شکلی نوین می یابد )). مثل اینکه بگوئیم یک اثر عشقی، در ذهن کسی دیگر جنائی، در ذهن بنده سیاسی و شاید در ذهن جنابعالی، حقوقی، جلوه نماید!!! آیا تا کنون غیر منطقی تر از این حرف چیزی شنیده اید. آیا ماهیت پرتقال از دیدگاه من ِ نوعی می تواند به هندوانه تفسیر شود؟ صرفا به این دلیل که من دوست دارم یا میل دارم و یا حتی اراده می کنم که چنین باشد؟ قطعا خیر!

 

 هر پدیدهء ادبی، بنابر نیازی که موجبات خلق آن را فراهم آورده است، بیان ِ هویتی روشن و تعریفی مشخص است.

 

 پیچیدگی ساختاری، مهارت نویسنده یا خالق ِ اثر، نوع زبان آن، زمان ِ شکل گیری، و حتی گاهی ارادهء صاحب ِ اثر، قادر نیست پدیدهء ادبی ارائه شده را، جدا از آنچه  واقعا هست، تعریف نماید. اتفاقا اگر حقیقتی وجود داشته باشد، این است که: همهء نکات مذکور دخالت کرده اند تا اثر، به تمام معنا، فرزند محیط خود باشد.

 

 در اینجا لازم به ذکر است که، آنچه اثر ادبی را از زمان خود فرا می کشد، دقیقا، با نکته مذکور، رابطهء مستقیم دارد، و اتفاقا، نقطه ضعف ادبیات کثیف نیز در همین است که، سعی دارد این رابطه را مغشوش نماید. این نوع ادبیات، با تلاش در جهت ِ هر چه ذهنی و خصوصی تر کردن اهداف ِ اثر ادبی، می خواهد اثر را از موجبات خود جدا سازد، تا بتواند از آن به عنوان ابزار تحمیق مردم استفاده کند و درست به همین دلیل، غیر قابل باور، مقطعی، و ناتوان از برقراری ارتباط دراز مدت با مخاطب است.

 

 در ابتدای سخن گفتیم: (( بسته به اینکه نظام حاکم، خواهان تربیت ِ چه نوع انسانی ست ، بستر ساز ِ نوعی خاص از ادبیات نیز می گردد )).

 

 کار ادیب امروز ما نیز همین است: (( اگر خواهان جامعه ای انسانی، مبتنی بر نوع دوستی، احترام به حقوق، احساسات، و ارزش های همه بشری، و عشق به زیبائی است، باید که با اثر خویش، بسترساز ِ چنین اهداف والائی باشد، و تمامی توانائی های فنی و تکنیکی خود را و همهء احساسات انسانی خویش را، در شکیل ترین بیان، در خدمت چنان اهدافی قرار دهد )).

 

 (( بیستم شهریور ماه 1381 ))

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 3:28  توسط مزدک | 
 
صفحه نخست

گزیده
جهانــــــي ستايند خيام را
كه اسرار مي را به حكمت گشود
نترسيده رنـــــدانه مي‏زد قدم
به دنيا و ديــن اعتقادش نبود
پسنديد هر چــــــيز خوب جهان
جهاني به شعرش گــــل آرا نمود
ولي من از آن مي‏پرستـــم كه او
دلش هر چه فرمود، آن را سرود!

شاعر تاجیک
ميرسعيد ميرشكر

نوشته های پیشین
فروردین 1393
اسفند 1392
آبان 1392
بهمن 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
مهر 1390
مرداد 1390
شهریور 1389
بهمن 1388
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
پیوندها
مقالات سیاسی - اجتماعی فرهاد عرفانی - مزدک
اشعار فرهاد عرفانی - مزدک
داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک
فرزندان ایران - مقالات در حوزۀ ملی - فرهاد عرفانی - مزدک
فرهنگ لغت دهخدا و معین
شاهنامه و ایران
بنیاد نیشابور
پایگاه ادبی گذرگاه
نامهای ایرانی و معانی آنها
رادیو گلها
زبان و ادبیات فارسی
پایگاه ایران فرهنگ
شورای گسترش زبان و ادبیات فارسی
کتابخانهء ملی ایران
فرهنگسرا
زبان فارسی
ایران و جهان در چنین روزی
کتابخانۀ رایانه ای - از جمله: کتابهای ف. ع. مزدک
فرهنگ واژگان پارسی...
 

 RSS

پشتیبانی از
پایگاه فا.بیا

طراح قالب
ریزتراشه کیوان

 
< >